خب مثل اینکه دیگه شروع شد.
من حوصله ام سر رفتههههههههههههههه
بر خلاف هر تابستون که هیچ وقتِ آزادی نداشتم و سرگرم کلاس رفتن ( کلا در رفت و آمد وقتم میگذشت ..سودش همین بود که وقته میگذره ! ) بودم واسه این تابستونه هیچ برنامه ای ندارم !
تابستون پارسالم هم که همش تو رفت آمد شیراز به یزد و یزد به شیراز و .. سپری شد بی هیچ سود فکری !
امسال که دیگه هیچ برنامه ای ندارم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می خواستم یه کلاس خاص ثبت نام کنم و ترم تابستونی بگیرم که ترم تابستونیه نشد کلاسه هم دیگه این موقع ثبت نامم نمی کنن :(
دلم یه چیز نو می خواد . یه چیز جدید و تازه یه چیزی که از این روزمرگی خلاصم کنه .
خدارو شکر فقط برنامه یه مسافرت ۴-۵ روزه رو دارم اونم به جایی که ۷-۸ سالی میشه نرفتم و هر سال بیشتر از قبل دلم هواشو میکرد
اگر امام رضا از طلبش بر نگرده و منصرف نشه می خوام برم پابوسش .
شاید این سفر برام چیزای نو و جدید داشته باشه .. امیدوارم !
انشالله روزی شما ...
ولی علی الحساب با این بی حوصلگی و روزمرگی چکار کنم؟؟؟
بازم دنبال تحول می گردم !
شاید برم کارت کتابخونه امو تمدید کنم و خودمو با کتاب خفه کنم ...
ولی اینم که مثل هرساله ! نمیشه یه چیزی پیش بیاد که خوشایند و متنوع باشه؟!
از نت خسته شدم ! از بعضی آدما و رفتاراشون و حرفاشونو پیشامدا خسته شدم .
دلم می خواد یه مدتی نیست و غیب بشم و انقدر سرم شلوغ شه و یه دنیا کار هوار شه رو سرم که اصلا سراغ این محیط مجازی نیام. از بیکاری! خسته شدم. از خستگی هم خسته شدم .
چجور بعضیا می تونن فقط بخورنو بخوابنو علاف ( الاف ) بگردن؟! حوصله شون سر نمیره؟ افکار چرند و چار به مغزشون هجوم نمیاره؟ البته احتمال میدم شاید اصلا مغزی نداشته باشن :D
حوصله ام سر رفتههههههههههههههه
زیرشو هم کم کردما .. نمکشم زدم تازه ولی همچنان داره سر میره .. اجاق رو نمیشه خاموش کنم .. چکار کنمممممم؟
پ.ن۱ : شاید باز باید تفاوت با خود - اما از نوعی دیگر - را تجربه کنم .
پ.ن۲ : الان جماعت چه رنگین؟!
"""" خدایــــــــا بازم شکرت """""
| دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسدگر ز منزل جانان سفر مکن درویشوگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلبه صدر مصطبه بنشین و ساغر مینوشزیادتی مطلب کار بر خود آسان کنفلک به مردم نادان دهد زمام مرادهوای مسکن مالوف و عهد یار قدیمبه منت دگران خو مکن که در دو جهانبه هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ |
|
نسیم روضه شیراز پیک راهت بسکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بسحریم درگه پیر مغان پناهت بسکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بسصراحی می لعل و بتی چو ماهت بستو اهل فضلی و دانش همین گناهت بسز ره روان سفرکرده عذرخواهت بسرضای ایزد و انعام پادشاهت بسدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس |
پ.ن۱ : میدونی چیه؟
موقعی که کسی نمی فهمتت یا سرشو عین کبک کرده تو برف و نمی خواد بفهمه دیگه چرا براش دلیل و برهان میاری؟
موقعی که حرفاتو میزنی به اونی که باید منتظر جواب میشینی یه حماقت به تلنبار حماقتهات اضافه می کنی ؛ چون اگر برات ارزشی قائل بود ...
پ.ن۲ : مسئولیت پذیری و وجدانتو باید قاب بگیری بزنی رو دیوار که فقط بگی من همچین "افتخاراتی" دارم !!!!!! چون وقتی خودتو در مقابل سایرین مقید میدونی خود به خود همین حساب رو هم رو اونا باز می کنی ! موقعی که وقتی کسی چیزی ازت می خواد تو توی اولویت قرارش میدی و زود بهش رسیدگی می کنی.
ولی وقتی نوبت به خودت میرسه ...
خلاصه که :::
دلایلتو نگو ! حرفاتو جار نزن ! وقتی بازهم به پیچیده بودن متهم میشی دیگه چه فرقی می کنه که سکوت کنی یا نکنی؟ اقلش سکوت کن و مثل بقیه یه نیشخند بزن به افکارشون مگه نمیگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟! وقتی مثل تو کسی نیست و تو براشون قابل فهم نیستی همون بذار فکر کنن تو هم مثل خودشونی. چه بخوای و چه نخوای باید یاد بگیری بازی کنی .
چه بازی؟ خب بازیگری.. بازی با احساسات .. بازی با لغات و جملات .. بازی با دروغ ها خرعبلات ..
نمیشه صاف و صیقلی بود . نمیشه صادق باشی با یه نفر و علاقه و عدم علاقه تو صادقانه به زبون بیاری.
باید مثل خودشون باشی .. باید انقدر براشون اراجیف به هم ببافی که یا مهربونترین مهربونا باشی یا احساساتی ترین احساساتیا . بعدم ادعا کنی که صادقترینی ! اصلا تو صداقت همه چیز پیدا میشه جز خود صداقت !!!
خب تو که عرضه این تغییراتو نداری چون عذاب وجدان لهت می کنه ! اگر تونستی وجدانتو بخوابونی که هیچ ( خدا دیگه به دادت برسه چون در اون صورت از تو یکی هیچ کاری بعید نیست ! ) اما اگر نتونستی که امیدوارم هیچوقت نتونی پس اقلش خفه خون بگیر . آسّه برو و آسّه بیا و تو لاک خودت باش . وقتی حرفت خریدار نداره وقتی خواسته ات بهایی نداره چرا خودتو به آب و آتیش میزنی؟ آروم باش . مثل بقیه نباش ! اما سکوت کن .
از کسی چیزی نخواه که بعدا متوقع باشی ! مثل قبلا انقدر استوار باش که با یه نسیم به لرزه نیوفتی .
دست از این احساساتت بردار و به روال عادی زندگی برگرد ! مثکه اونجوری که فکر می کردی ارزششو نداره ! خودمونیم خیلی فرق کردیا ... قبلنا می خواستی یه همقدم فقط باشه که بفهمتت اما الان یه ملازم و نگهبان رو ترجیح میدی .. خیلی ضعیف شدی ! به خودت بیا.
پ.ن۳ : شاید از اینجا اساس کشی کردم .. البته شاید ...............
گفت دانــایی که : گرگـــــی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشـــــــــر!
لاجرم جــــــاری ست پیکاری سترگ
روز و شب ، مابین این انسان و گــــــرگ
زور بــــــازو چاره ی این گــــــــرگ نیست
صاحبِ اندیشـــه داند چاره چیست
ای بسا انسانِ رنجورِ پریش
سخت پیچیده گلوی گـــــــرگِ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیــــــر
هست در چنگال گــــــــرگ خود اسیــــر
هرکه گـــــــرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود " انسانِ پــــــاک "
و آن که از گـــــرگش خورَد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید! گــــــــــرگ هست!!
و آن که با گــــــرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گــــــرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گـــــرگت را بگیـــــر!
وای اگر این گـــــــرگ گردد با تو پیـــر
روز پیــــری، گر که باشی همچو شیــــر
ناتوانی در مصافِ گــــــــرگِ پیــــر
مردمان گر یکدگر را می درند
گـــــرگ هاشان رهنما و رهبــــرند
این که انسان هست این سان دردمنـــــد
گـــــرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکــــاران که با هم محرم اند
گـــــــرگ هاشان آشنایان هم اند
گــــــرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...
پ.ن۱ : من می ترسم
من نمی خوام گــــــــــرگ باشم!!! خدایا خوبم کن نه یعنی کمکم کن با گــــــرگم بجنگم .

پ.ن۲ : بی منظور نوشتم این شعر و .. کتاب شعرمو باز کردم این شعره بود خوشم اومد نوشتمش
حتما که آدم نباید دلیل و پیش زمینه داشته باشه که ...
مثل اون قانونه که دوست جونم گفت : انسان ها حق دارند ( که من میگم ندارند! ) شب بخوابند و صبح که بیدار میشوند نظرشون درباره همه چیز ۱۸۰ درجه متفاوت باشه .
بگذریم از اینکه حق دارن یا ندارن ولی کلا نگاه کنیم ذاتشون ( ذاتمون ) همینه دیگه! موقع دلیل برهان هم که میشه یا میگیم دلم خواسته یا شخصیه یا آدمیه دیگه ... آدمی همیشه در حال تغییره !!!
پ.ن۳ : نمیدونم چمه ! یه جوریممممممممم ...
شخصیت !
یکشنبه 31 خرداد1388 توسط آفرینش
موندم تو کار خودم و مردم و اطرافیان و خواسته هاشونو اون چیزی که می پسندن و من نیستم !
آقا جون من نمی تونم از جرز دیوار بخندم !
من نمی تونم نسبت به هرچیز مضحکی لبخند بزنم !
من نمی تونم هرچی به ذهنم میرسه به زبون بیارم که یعنی حرفی واسه گفتن دارم !
من هنوزم نمی تونم نسبت به چیزای غیر متعارف ، متعارف باشم !
من خواستم فرق کنم !
خواستم اونی بشم که بیشتر مردم بپسندن ! اما .. الان از خودم خوشم نمیاد
از اینی که الان هستم راضی نیستم !
کلی رو خودم کار کردم که دلبسته بشم و شدم ! اما الان که نمی تونم دل بِکَنم چی کار کنم؟!
حس می کنم دیگه غرورم له شده ! خمیر شده ! اصلا فاسد شده !
هرکاری کنم بازم یه دخترم با عواطف حماقت بار یه دختر !
مدتهاست می خوام دل بکنم نمیشه ! نباید هم بشه !
چون مگه احساسات من باید واسه چند نفر خرج بشه؟
چندبار تو عمرم باید به خودم بقبولونم که باید علاقه مند بشی ! باید دوست بداری ! باید روش حساب کنی و ...
بگذریم !!!!
کلی تو روی هرکسی خندیدم که نگن اخمو و عبوث !
اما الان توقعشون بالاتر رفته که اگر فلان کار رو نکنی یعنی پایه نیستی !
خیلی از این حرفارو کسایی میزنن که واقعا فکم میوفته !
اِ اِ اِ اِ اِ برگشته تو چشمام زل میزنه میگه باید بتونی از جرز دیوار هم بخندی !
این چه توقعیه آخه؟
خنده جا و مکانی داره .. موقعیت خاصی خنده رو می طلبه !
عجیب نیست کسی که یهو تو خیابون نمیدونم تو پارک باغ و .. می خنده بهش میگید سبک !
کسی که نمی خنده اینجوری بهش میگین؟
دلیلشو میدونی؟ خنده رو واسه دیگری عیب میدونی ..
اما اگر طرف خودت ریسه بره برات خیلی شاداب و خوبه !
آقا جون من وراج نیستم ! تا موضوع واسه حرف نداشته باشم حرفی نمیزنم ..
هرچی به ذهنم رسید رو بلد نیستم به زبون بیارم
موضوع خاصی باشه به نظرم هم جالب بیاد انقدر برات حرف میزنم تا داغ کنی !
اما من فرقم اینه .. قبل از حرف زدن رو حرفم فکر می کنم ! خودم به نتیجه ای نرسیدم مطرحش می کنم
اگر ببینم حرفم مضحک به نظر میاد نمیزنم .. که البته گاهی ضرر هم کردم طرفم فکر کرده خیلی شاید بی عارم !
اینم مشکل از من نبوده از مغز کوچیک خودش بوده که سوال احمقانه پرسیده و منتظر یه جواب ابلهانه بوده !
منم خب جز یه لبخند و یه نگاه عاقل اندر سفیه چی می تونم نثار همچین آدمی کنم؟
گاهیم که حسابی سوتی میگیرن از حرفم . به نظرم مضحک نیست ! نمیدونم خب مغزم حلاجی نکرده که بیانش کردم !
ای بابا ! تا حتی از نگاه کردنمم ایراد میگیرن ! به خدا دیگه می ترسم نگاه کسی کنم
حتی با لبخند هم نگاه هیشکی نمی کنم ! همش چشمامو میدزدم !
اینم شد وضع؟!
آهان ! میگن آدم نجوشی هستی ! دیر اُخت میشی ..
بابا عجب توقعاتی دارید شماها !
وقتی کسی رو با خودم و منش خودم جور نمیبینم باید باهاش اُخت هم بشم؟
وقتی رفتارهای غیر متعارف و صحبتهای مسخره آزارم میده چجور می تونم ازش لذت ببرم و تاییدش کنم؟
چون دختری درجه تحملتو ببر بالا ! چرا زود آمپر می چسبونی؟ چرا بداخلاقی؟ چرا بدجنسی ؟ چرا ...
هربار که اجازه دادم حرف کسی روم تاثیر بذاره ضرر کردم ! چرا الان بازم باید اجازه بدم کسی توی اموراتم دخالت کنه؟
کلید حکومت بر قلبها رو نمی خوام ! هرکسی منو می خواد همینجوری بخواد!
هرکسی لایق مهر و محبت من نیست ! نمی تونم به همه مهر بورزم و همه رو راضی نگه دارم .
این مدتی که رضایتشون رو داشتم واسه هفت پشت خودم و جد و آبادم کافی بود
من خودم رو می خوام ... اوهوم اصلا خودخواهم ! حرفیه؟!
پ.ن۱: میشه انقدر عیب و ایراد نگیرید ؟! میشه سطح توقعتونو بیارید پایین و هرکسی رو همونجوری که هست بپذیرید؟!
عزیز من! نامهء فدایت شومِ التماست می کنم مرا بپذیر که برات ننوشتم !
می خوای بخواه و دوستم باش و باهام مراوده کن نمی خوای هم نخواه !
اگه خواستی بسم الله اگه هم نخواستی قلم پات خورد بشه زبونت لال بشه نیا سَمتِ من !
اگه اومدی و خواستی دیگه حق نداری ویژگی های شخصیتیم رو ببری زیر سوال !
حق نداری بهم بگی چجور باش و چجور نباش !
الان از اینی که هستم و خیلی ها خوششون اومده احساس تهوع شدید دارم !
می خوام خودم باشم !
همون دختری که بودم و کسی جرئت نداشت واسه ابراز علاقه قدمی جلو بذاره
همونی که از نگاهش تو صدتا سوراخ قایم میشدن و در نظرشون بد اخلاق بود!
همونی که بهش می گفتن بی جنبه و اقلش جرئت نمی کردن حرفای مضحک و صدمن یه غازشونو جلوم به زبون بیارن
همونی که خیلی عادات کنونی براش ناشناخته بود و غیر قابل هضم !
پ.ن۲ : از جرز دیوار بخند ! عجیب نگاه نکن ( اصلا نگاه نکن ) ! ساکت نباش ! بجوش باش ! ملایم باش ! بدجنس نباش ! بد اخلاق نباش ! هر هر هر بخند ! بدتر از همه مطیع باش !
پ.ن۳ : مطیع بودن رو فراموش کردم بگم ..
می خوان مطیع باشم! خودم خواستم همردیفشون باشم و اخلاقم که سلطه پذیری بود رو حقیر کردم !
اما بازم خدارو شکر انگار تسلط با من بود ! گرچه الان همونم دیگه له کردم و انداختم دور .. ! ضعیف شدم
پ.ن۴ : راستی از تملق و چاپلوسی و ... هم بیزارم بلد هم نیستم نمی خوامم یاد بگیرم .. اگر تملق پسندی نیا طرفم ! من رکم حرفامم نیش داره . خب؟! ولی بی دلیل حرفی رو نمی گم
پ.ن۵ :حالا اجازه میدین من خودم باشم؟!
ترس
یکشنبه 31 خرداد1388 توسط آفرینش
خیلی از دلتنگی های پست قبلم رفع شد ...
اما جاشونو به ترس دادن
ترس از بی سرانجامی ..
ترس از سوختگی به بهای آزادی ..
ترس از بی اختیاری و تابعیت
ترس از بی هدفی
ترس از بی وحدتی
ترس از له شدن
ترس از بندگی
ترس از خیلی چیزای دیگه که در اثر بی برنامگی رخ میده
خیلی وقت پیش کسی گفت آدما مثل یه فنر می مونن ..
هرچی فشار روشون بیشتر بشه بیشتر هم نیرو رو ذخیره می کنن تا پرتاب بشن ؛
اما حالا که در آستانه پرتاب قرار دارن جهتشون مشخصه؟!
من کجای این مسیرم؟!
من دارم گم میشم
من ، بی سرانجام تر از قبل میشم
من از ایرانستان میترسم
من از این شلوغی هایی که فقط می خوان به نتیجه برسن می ترسم
من از اینکه نمیدونم به چه نتیجه ای می خوان برسن می ترسم
من از این می ترسم چون آخر خط رو نمیبینم
من از این ریسک می ترسم !
من عقلم نمیکشه !
من می ترسم چون عقلم نه میرسه و نه میکشه !
من میترسم چون سرنوشتم در گرو سرنوشت خیلی های دیگه ست ...
من می ترسم چون سکوت می خوام ..
چون آهسته رفتن و اومدن رو برای اینکه گربه شاخم نزنه ترجیح میدم
شاید یه سوختگی و یه حماقت و یه بهای دیگه ..
تا کی بها؟!
تا کی ...
من می ترسم !
پ.ن۱ : کوروش من میترسم .. فرزندت می ترسه .. دعای خیرت برای ایران کو؟! تا کی ایران باید خاک و خون رو به خودش به هر بهانه ای ببینه؟!
پ.ن۲ : یکی نیست جواب منو بده؟! به من بگید بعد از اثبات حرفتون چی می خواید؟ زیر نظر کی می خواید؟ به کجا میرید بعدش؟
پ.ن۳ : من از نبود کسی می ترسم !
پ.ن۴ : امیدوارم بازم اشتباه فکر کنم به خاطر عقل ناقصم .. به خاطر ترسم !
پ.ن۵ : من از ادامه دار شدن این ترس می ترسم !!!!
دلم تنگ شده است برای خیلی چیزها
برای مامانم و گفتن مامانی !
برای جَوِ آرام شهر و شب ساعت ۹-۹:۳۰ برگشتن به خانه!
دلم تنگ شده است برای حرفهای پیش از مقوله و معضلِ ! انتخابات
دلم تنگ شده است برای آرامش.
برای جوک هایی که دردمان را در لفافه می گفت اما لبخندی هرچند تلخ بر لب می نشاندند.
دلم برای سکوت تنگ شده است!
دلم برای دوست داشتن تنگ شده است!
دلم برای اس ام اس های هر روزمان تنگ شده است !
دلم برای او تنگ شده است ...
گرچه ! این مدت عقده های بسی کثیر را از دل باز کرده ام و به برخی، حرفای مگویم را گفته ام ! اما
دلم برای روزهایی که به خود فشار می آوردم که این حرفها مگو هستند و نباید گفته شوند تنگ شده است !
دلم برای غرور ایرانیمان تنگ شده است !
دلم برای جوک های فضاپیمای امید هم تنگ شده است !
دلم برای امید و آرزوهایمان هم تنگ شده است!
دلم برای غر زدن های روزمره تنگ شده است!
دلم برای احوال پرسی های به دور از پس لرزه های انتخابات تنگ شده است !
دلم برای پرچم سه رنگِ قدیمیمان که بی هیچ شعاری بر قله افکارمان بود تنگ شده است !
دلم از زمین و زمان تنگ شده است !
دلم از ایرانی بودن تنگ شده است !
دلم از نبود خیلی هایی که بودند تنگ شده است !
دلم از این همه شعار تنگ شده است !
دلم از این همه دعوا و ستیز هم تنگ شده است !
دلم آرامش سابق، هرچند سکوت پیش از طوفان بود .. اما همان را می طلبد که می ارزد به اینهمه دلتنگی !
دلم ایران را می خواهد !
دلم آزادی و امنیت، هرچند ناچیز را می خواهد...
دلم گذشته را می خواهد !
دلم گذر سریع زمان و رفع و رجوع شدن اوضاع را می خواهد
دلم ...
پ.ن۱ : ...
پ.ن۲ : ...
پ.ن۳ : "او" ...
++ " احساس تهوع ما را به خود می پیچد ... تهوع به سبز - سفید - قرمزی که این روزها هیچ چیزی برای غرور ندارد.... همه بازنده ایم ....
حس میکنیم قاچاقی زنده ایم...." اشتباه شد حسی نمانده که حس کنیم ، باور کرده ایم که قاچ..." "++
جملات بالا از وبلاگ دوست عزیزم شروع خوبی بود برای ناگفته هایم
برای بیان داغی که بر دل و سنگینی افکاری پریشان بر ذهن احساس می کنم
نمیشه سکوت کرد ! نمیشه ساکت بود و حرفی نزد وقتی داری دنیا رو وقتی داری وطن رو میبینی که در لجن زاری فرو رفته که هرکسی با دوتا شعار می خواد اصلاحش کنه و قربانیش من و تو هستیم !
برادر من ! خواهر من ! هموطنم
اه !
باید سانسور کنم؟ من پر از حرفم پر از گلایه پر از واژه اما سانسور ؟؟؟؟
درک کن با شعار سبز و سفید و سرخ این مشکل اساسی حل نمیشه !
درک کن که گاهی باید آهسته رفت و اومد تا گربه شاخت نزنه
درک کن هرچیزی زمانی داره
درک کن تحول نیاز به یکپارچگی داره
درک کن هرکسی که از راه رسید و دوتا شعار داد واسه من و توِ جوان که وطنمون جونمونه و روحمون ایران ! قصدش ماها نیستیم قصدش ایران نیست !
درک کن هر سبزی سبز نیست و هر گردی گردو نیست !
درک کن بازیچه بودن و ملعبه بودن شاخ و دم نداره !
درک کن تو جوونیت رو از سر راه نیاوردی و عمرتو براش گذاشتی !
درک کن الان حیف جان پر ارزشته که سر هیچ بره !
درک کن این پالون خره که علم شده !...
.
.
.
درک کن الان زمانش نرسیده !
درک کن اتحاد نیست!
درک کن که هدف نیست !
برادرم .. خواهرم .. امیدِ ایرانم .. آرام باش ...
مدتی سکوت .. مدتی آهسته رو .. زمان هرچیزی خواهد رسید
شاید برسد آن زمان که ...
من آريايي ام
خداي من ايران است
ناجي من كوروش كبير است
امامان من داريوش شاه ، مازيار . خشايار شاه،انوشيروان و عادل .
امام زمان من كاوه است !
روحانيون من " حافظ ، مولوي ، سعدي ، فردوسي و ابن سينا ! "
كتاب مقدس من شاهنامه است .
اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر كوروش كبير است.
عاشوراي من قادسيه است.
شهداي من رستم فرخزاد، و بابك خرمدين است!
بهشت من آزادي است. عيد من نوروز است ، محراب من دل است،
دين من " عشق و دانش " است. ايمان من خرد است !
ایران من این است ! نه سبز ! نه سرخ ! نه سفید ! ایران من آزاده ایست بدون هیچ بند و مالک و هیچ ریا ...
ایران من باز هم بنا خواهد شد ! از ویرانه هایش ...
اما هنوز وقتش نرسیده ..
هنوز ............
صبر باید کرد !
به اميد روزي كه آزادي برقرار ، عدالت جاري و حق شعارمان باشد .
پ.ن۱ : کوته فکر گرامی من مسلمانم و کتاب دینیم قرآن هست و به ۱۲ تا امام هم اعتقاد دارم .. حرفیه دیگه؟!
پ.ن۲ : کوته فکر تمام این جملات نماد ایران هست ! نفی هیچ چیز فعلی نیست ! درک کن ...
پ.ن۳ : بیشتر از این نمی تونستم سانسور کنم !
پ.ن۴ : جانب داری نمی کنم ! فعلا باید سازش کرد با هرکسی که علم شده .. سبز و سرخ و سفیدش مهم نیست ..
ایران مهمه .. نه؟ پس فعلا همینجوری باهاش بسازید تا به وقتش ..
ایرانی بگم .. سوشیانتی هم هست ! منتظر ... صبر ........................................
صبوری ها طرفه خاکهایی بر سر این دیار کرده اند .. الان هنوز وقت خاک تکونی نرسیده !
الان سعی کن با همین شرایط بسازی ! باید بتونی که بسازی ! جان من و تو نباشه ایرانی هم نخواهد بود .
چرا با چندتا شعار که تضمینی واسه تحققش نیست تضمینی واسه بهتر شدن اوضاع نیست جان بر کف شدی؟
انقدر جانت بی ارزشه؟؟؟؟ تو این جان رو واسه ایران نمیدی ! اشتباه نکن ! الان داری واسه یه مترسک جانت رو تقدیم می کنی ... فقط یه مترسک !
پ.ن۵ : میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد .. کم کم حس می کنم سرم داره رو تنم سنگینی می کنه !
پ.ن۶ : یادی از گذشته فراموش شده ! کلیک کنین
عزیزم ، جانم ، امیدم ، مهرم ، دنیام همه ی وجودم ، مادرم
نه چرا بگم مادرم ؟ مثل همیش صدات میزنم
"مامانـــــــــــــــــــــــــــــــــی"
قربون شکل ماهت برم
فدای دل مهربونت بشم
الهی پیش مرگت بشم
عزیز بهتر از جانم .. امسال تو روز خودت پیشم نیستی ..
آخ که مامان روزی که می خواستی بری نمیدونی تو دانشگاه موقعی که تو محوطه داشتم صداتو میشنیدم چه بغضی گلومو فشار میداد اما واسه اینکه مبادا بازم دلت به خاطر من راضی نشه که بری جلو خودمو گرفتم
به خدا اگر جز این بود حاضر بودم همونجا جلو همه زار بزنم و بگم مامانی فدات بشم دوستت دارم .. مامانی از الان دلم برات یه ذره شده .. الهی قربون برم مامانی
مامانی کلی بعدش یه جای خلوت گیر آوردمو گریه کردم .. کلی باهات حرف زدم ؛ میدونم شنیدی .. تک تک حرفامو مثل همیشه که نگفته میشنوی
الهی دورت بگردم
الهی دردت به جونم
چقدر موقعی که پای تلفن نشسته بودی و داشتی برنامه سفرت رو میچیدی .. وقتی مثل همیشه جلوت نشسته بودمو نگاهت می کردم خواستم سرمو بذارم روی پاهات و کف پاهاتو بوسه بارون کنم اما نمیدونم چرا این کارو نکردم کاش پاهات و کاش قدمهاتو میذاشتی روی چشمهام و از در خونه راهی میشدی .. کاش موقع رفتنت اقلش پیشت بودم بهترینم
الهی فدات بشم
واسه امسال واسه روزت می خواستم برات بیشتر از حد توانم هم سنگ تموم بذارم اما این سفر پیش اومد و دیدم هیچ هدیه ای بهتر از این نیست که بذارم مدتی از دستم راحت باشی .. مدتی جیغ جیغ هام رو نشنوی و از نگرانی ها دور باشی
گل من
مهربونم
تا وقتی که تورو دارم عاشق کی باشم؟
تویی که بارها و بارها دلتو شکوندم و قلبت رو با بیرحمی خراشیدم اما بازم برات عزیزترینم
تویی که از اول بود من دردام هوار شد به غصه هات و جز به شادی من شاد نبودی
مامانی دلم برات تنگ شده
خیلی
خیلی زیاد
این چند روزه خیلی خواستم فکر نکنم و خودمو سر گرم کنم
ولی این " صبا " تا اشکم رو درنیاورد که آروم ننشست
مامانم .. نازم .. آخه تویی که تنها پشت و پناهمی تویی که تنها امید و شادی بخشمی
مامانم .. خودت خوب میدونی بی تو هیچم .. بی تو هیچکسو ندارم ! هیشکی هیشکی ..
نمی خوام کفر بگم اما بی تو خدارو هم ندارم ! تو بودی که معنی خدارو به من یاد دادی .. تو بودی که برام جلوه گر خدایی خدا بودی .. بعد اگر زبونم لال تو نباشی مگه میشه خدا باشه؟!
توی تنهایی و بی کسی دیگه کی برام تداعی کننده خدا و خوبیهاش باشه؟ بی تو غریب ترینم
خودت از درد غربت میدونی مامانی ، فدات بشم همیشه پیشم باش .. من تحمل این تنهایی رو ندارم .. تحمل بی تو بودن رو ندارم
الهی فدات بشم .. قربونت برم .. به خدا هیچ دردی مثل دردا و ناراحتی هات برام زجرآور نیست اما دلم نمیاد
دلم نمیاد مثل بقیه بشینم جلوتو هی نگرانت کنم هی فکر به فکرات اضافه کنم و جای التیام بخشی و مرهم گذاشتن بدتر تشدیدش کنم
واسه همینه هروقت نگرانی داری هروقت جاییت درد می کنه فقط سکوت می کنم و به گفتن دکتر برو اکتفا می کنم
ولی نمیدونی شبها تا صبح اشک میریزمو میگم خدا مامانیمو به خودت سپردما باید ازش مراقبت کنی وگرنه اون دنیا ...........
مامانی .. فدای چشم و ابروی نازت بشم .. فدای دل مهربون غم کشیده ات بشم .. فدای دردات بشم الهی .. چجوری با چه زبونی با چه رفتاری می تونم همیشه سپاسگزارت باشم؟
من اصلا در حد تشکر کردن ازت نیستم
من حتی روی تشکر کردن از بهترین موجود دنیا رو ندارم ! وقتی به تعداد موهای سرم ناراحتش کردم .. وقتی به تعداد ثانیه های عمرم براش نگرانی داشتم
وقتی بارها حس مادریشو درک نکردم و به تبعیض متهمش کردم
وقتی گاهی یادم میره که بدون اون هیچم !
چجور می تونم آخه ...............
مامانم .. ببخشید ..میدونم بارها اینو گفتمو آدم نشدم ! اما ... میدونم بازم آدم نمیشم
مامانم .. فقط می خوام بازم تحملم کنی .. سعی می کنم بهتر بشم .. اما .....
مامانی .. نگران نباش .. هرچی خیرمونه پیش میاد .. انقدر فکر نکن عزیزممممم
مامانی روزت مبارک
مامانی...
هیچی دیگه .. فقط هوس کردم مثل همیشه صدات بزنم 
دوستت دارم مامانی ..
مامانـــــــــــــــــــــــــــــی


پ.ن۱ : فقط و فقط این پست واسه مامانیم بود پس شماها حق نظر دادن ندارین .. حرفای شخصی بود دیگه ..
پ.ن۲ :
روز مادر بر همه مامان های خوب و گل و نازنین مبارک 
پ.ن۳ : روز زن هم بر اون مامانایی که هنوز مامان نشدن مبارک 

پ.ن۴ : آقایون .. پدران .. همسران .. آقا پسرهای گل! یکم منطق داشته باشین ! مامانیتون به جهیزیه واسه تبریک روزش نیاز نداره ! لوازم منزل برای شکم و راحتی خودتونه ! می تونین بعدا هم برای تسهیل کاراش از این کادو ها بگیرید البته نه واسه مامانتون و همسرتون بلکه واسه خونتون کادو بگیرین !
تو این روز یه هدیه بهش بدین که خاص خودش باشه .. که نشونشون بده خودشون براتون مهم هستن نه زحمتاش !
پ.ن۵ : روی پ.ن ها می تونین نظر بدین فقط 
سرگیجه !
سه شنبه 19 خرداد1388 توسط آفرینش
راستیاتش ۲پست را پیش از این ثبت موقت نموده ایم چون گویا کسی جز خودمان حال مارا درک نمی کند ! مگر شاید بتوانیم رو در رو ایشان را حسابی شیر فهم بنماییم !
در حقیقت به اصطلاح چیزی (نه از آن به اصطلاح چیزهایی که در اثر قصور در بیان در مناظره ها می گفتندا ) اعصبمان را به هم ریخت و یک پست ملایم در وصفش نوشتیم اما باز بهتر را در آن دیدیم که جزو ثبت موقتها بماند تا فقط به یاد داشته باشیم که چگونه عصبانیتمان را بر سر کیبورد زبان بسته خالی نموده ایم !
یک مورد دیگر نیز مدتی بر اعصابمان رژه می رفت و خواستیم بحثی در وبلاگ راه بیندازیم که باز مصلحت خویش را در آن دیدیم که با بحث کردن با ربات هایی که حرف در کله به ظاهر پر مغزشان صد البته ! و شاید مغزهای شست و شو داده شان! فرو نمی رود بیش از این اعصاب و افکار نازنینمان را مخدوش ننماییم !
حالا هم خواستیم وبلاگ را گرد گیری بنماییم و اشاره ای به سخنان ناگفته مان کنیم که مبادا حقی از ایشان زایل شود !
پ.ن۱: به شدت در دلتنگی به سر میبریم و دلمان اندازه دل یک مورچه برایش تنگ شده است !
پ.ن۲ : چگونه این دو هفته را به پایان برسانیم؟! این نیز خواهد گذشت؟!
پ.ن۳ : انشالله که فرقی بین دلتنگی و دل گرفتگی قائل خواهید شد !! مبادا پست قبل را اشتباها" بر فرق سرمان بکوبید ;)
پ.ن۴ : توجه کرده اید تا به چه حد این نوشته متفاوت نگاشته شده بود؟!
پ.ن۵ : بی شک از اثرات خط خطی بودن اعصاب و نیز دلتنگی ست !!!
یکشنبه 10 خرداد1388 توسط آفرینش
اگر روزی دلم گرفت، یادم باشد...
که خدا با من است
که فرشته ها برایم دعا میکنند
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد
یادم باشد که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است
که فردا منتظرم می ماند
که من راه رفتن می دانم و دویدن
و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد
اگر روزی دلم گرفت یادم باشد
که خدای من اینجاست همین نزدیکیها
و من، تنها نیستم...

ترانه ی همیشه قلب من تکرار نامی جز نام تونیست .
در انتهای قلبم جایی که به نامت می رسم تمام وجودم غرق اشک و شادی می شود.
نمی دانم آیا می دانی یا نه اما مطمئن باش کلماتی که تا کنون می نوشتم جز برای
تو نبود.
آیا می توان شهر چشمان تو را با درهم و دیناری خرید یا که از کوچه های شهر آن با بی اعتنایی عبور کرد
و عشقی را که سر تا سرآن را فراگرفته ندید.
به راستی نه، می دانم که می دانی درست می گویم .
ای کاش می شد ساکت ماند و سکوت را معنا کرد و شاخه گل عشق را با قطره اشکی آبیاری نمود.
و ای کاش می توانستم نام تو را بر روی قلبم حکاکی کنم تا برای همیشه روی آن بماند
و محو نشود...

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود
گاهی تمام حادثه از دست می رود
گاهی همان کسی که دم از عقل می زند
در راه هوشیاری خود مست می رود
گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلبِ خون شده بشکست، می رود
اول اگرچه با سخن از عشق آمده است
آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود
وای از غرور تازه به دوران رسیده ای
وقتی میان طایفه ای پَست میرود
هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود
پ.ن۱: شاید دلم می خواد که . . .
پ.ن۲ : شایدم دلم هیچی نمی خواد
پ.ن۳ : فقط میدونم که دلم به شدت گرفته و تنگه حالا واسه کی و چی ؟!
پ.ن۴ : رگ حماقتم احتمالا بدجوری ورم کرده !
پ.ن۵ : آدما احساسات بی سر و تهی دارن ، مگه نه؟!
پ.ن۶ : مصراع آخر یه تکرار بود ! واسه منی که دنبال تحولم غافل از اینکه :
خلایق را هرچه لایق بود دادند!
یا میشه اینجوری گفت ::::
چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر
پ.ن۷ : این " اندک " در بیت بالا حد و حدودش چقدره؟؟؟ !!!
غـــــــــرور:::
بهتر است جام را لبریز نکنیم تا مجبور نشویم وزن سنگین آن را حمل کنیم.
اگر کاردی را بیش از حد تیز کنیم، تیغ آن زود کند میشود.
اگر خانه ها پر از زر و یشم باشند، صاحبانشان نمیتوانند آنها را امن نگه دارند.
وقتی ثروت و افتخار به تکبر بینجامد، بیتردید شر به دنبال خواهد داشت.
وقتی کاری را انجام میدهیم و ناممان کمکم پرآوازه میشود، حکمت حکم میکند که به محض انجام آن وظیفه، به درون گمنامی واپس بنشینیم.

حــــــــــرص و آز :::
پنج رنگ اصلی چشم انسان را کور میکند. پنج نوای اصلی گوشها را کر میکند. پنج طعم اصلی به کام آسیب میرساند. رقابت تمایلات وحشیانه و خشمگین را در قلب بیدار میکند.
اموالی که سخت به دست میآید، به خاطر موانع خطرناک، آسیب میزند. به همین دلیل (...) انسان فرزانه امور سطحی را پس میزند و ترجیح میدهد به اعماق شیرجه بزند.

شهــــــــوت :::
روح حساس و جسم حیوانی را یکجا نگه دارید تا از هم جدا نشوند.
نیروی حیاتی را مهار کنید تا بار دیگر به نوزادی مبدل شوید.
اگر تخیلات اسرارآمیز را از خیال خود برانید، آنگاه بیآشوب میشوید.
خود را پاک کنید و برای رازها به دنبال پاسخهای روشنفکرانه نباشید.
وقتی حس تشخیص به چهار گوشهی ذهن نفوذ کند، نخواهید شناخت آنچه را زندگی میبخشد و زندگی را حفظ میکند.
آنچه زندگی میبخشد، مدعی مایملکی نیست. سود میرساند، اما در تمنای سپاس نیست. فرمان میدهد، اما در جستجوی اقتدار نیست. این همان است که به آن میگویند «کیفیت اسرارآمیز.»

خشــــــــــــــم:::
تمام جنگافزارها، ابزارهای شر هستند و مطلقاً به کار شاه خردمند نمیآیند. او فقط هنگامی از این جنگافزارها استفاده میکند که ضرورت ایجاب کند. او آرامش و آسودگی را ارج مینهد؛ پیروزی با زور جنگافزارها را نمیخواهد.
لازم دانستن جنگافزارها، علامت آن است که انسان از کشتن انسانهای دیگر لذت میبرد، و آنکه از کشتن لذت میبرد، سزاوار حکومت بر یک امپراتوری نیست.
وقتی میخواهیم کسی را ضعیف کنیم، نخست باید به او قدرت بدهیم. اگر بخواهیم شکستش بدهیم، نخست باید بلندش کنیم. اگر بخواهیم محرومش کنیم، نخست باید هدایایی به او بدهیم. این را بصیرت محیلانه مینامند.
اینگونه است که فروتن و ضعیف، بر قلدر و نیرومند غلبه میکند.

شکــــم پرستی :::
سی پره به هم متصل میشوند و چرخی را میسازند. اما فضای خالی درون چرخ است که امکان اتصال آن را به ارابه میدهد. جامی از سفال بسازید. اگر فضای خالی داخل سفال نباشد، جام به کاری نمیآید. اتاق بدون فضای خالی در و پنجره قابل استفاده نیست.
میتوان شیای ساخت، اما فضای خالی درون شیء است که آن را مفید میکند.

حســـــــــــــد :::
خردمندان بزرگ اعصار کهن اسرارآمیزتر، فوق طبیعیتر، نافذتر و عمیقتر از آن بودند که آدمیان درکشان کنند.
همچون انسانی که از رود طغیانکرده به خاطر آب شدن برف زمستانی میگذرد، هشیار بودند. همچون چوب تراشنخورده به دست انسان، فارغ از تظاهر بودند.
چه کسی میتواند از راه متانت و فروتنی، آنچه را ناب نیست، به تدریج کامل کند؟ چه کسی میتواند آرام شود و آرام بماند؟ آن کس که راه کمال را طی میکند، نمیخواهد سرشار از چیزی باشد.

تنبـلـــــــی:::
سالک خودش را با راه تطبیق میدهد. انسان درستکار با تقوا سازش میکند. آن که چیزی از دست میدهد، با فقدان سازش میکند. راه با شادی میپذیرد کسی را که با راه سازش میکند. تقوا انسان درستکار را میپذیرد. آن که تسلیم فقدان شود، فقدان او را جذب خویش میکند.
رزمآور نور میداند که بیداری فرایندی طولانی است و باید مراقبه را با کار متعادل کرد برای رسیدن به مقصد. آنچه او را متحول میکند، تأمل بر آنچه به دست نیاورده نیست: این پرسش بذر انفعال و بیکنشی را در خود دارد. بله، شاید همه کار را درست انجام داده باشیم و نتیجه ملموس نباشد، اما مطمئنم که نتایجی در کار است. به یقین در مسیر مشخص خواهد شد، به این شرط که الان تسلیم نشویم.

توضیحات شخصی ( اعتراف ) :
- غرور ذاتیه اما تونستم کنترلش کنم ! گاهی اصلا لازم نیست به کار برده بشه . تجربه دارم خب ( یعنی پرسیدم گفتن همین حد الان خوب بوده) ... !
- حرص و آز هم خدایی نداشتم هیچوقت ... به حد رفع نیازم طالبم
- در مورد شهوت نظری ندارم ... آدمیزاد هست و شیطان .. پیش نیومده !
- این خشمه پدر منو دراورده .. البته تازگی یاد گرفتم که سکوت کنم . اما فقط سکوت ! ولی باز هم آمپر مچسبونم دیگه ... سعی می کنم این جمله هارو ملکه ذهنم کنم شاید موثر باشه در غلبه بر خشمم .
- بگو اصلا شکم یعنی چی؟؟؟ مواد غذایی رو برام تعریف کنید ! بد غذا هستم. این مورد هیچ رقمه شامل حال من نمیشه
- حسودی هم ... زن باشی و حسود نباشی؟ مگه ممکنه ؟! فقط نسبت به عزیزترینام اونم توی نوع برخوردشون حسادت دارم ... یه غریبه و یه رهگذر - کلا کسی که حضورش تو سرنوشتم تاثیری نداره - هرگز برام مهم نیست که بخوام بهش حسودی کنم یا دشمنی داشته باشم .. مگه مریضم؟! ( در هیچ زمینه دیگه حسادت ندارم )
- ای خدا
من رو از این تنبلی بیخود نجات بده .. کمکم کن بتونم عزمم رو راسخ کنم و بدون هیچ ندایی جز فکر خودم حرکت کنم و درجا نزنم .
سعی می کنم ترک گناه کنم ؛ ولی با " تَرکِ عادت موجب مرض است " چه کنم؟!
پ.ن۱ : متن های هر گناه ، پندهای نوشته شده در دائو دِ جینگ هستند .
پ.ن۲ : دائو دِ جینگ یک متن کهن چینی با قدمتی بیش از ۲۰۰۰ سال است و نگارش آن منسوب به " لائو تزو " حکیم و پیامبر چینی است که ۶۰۰ سال پیش از میلاد و هم عصر کنفوسیوس میزیسته است .
پ.ن۳ : جالب نیست که هر هفت گناه در قالب یک زن تصویر شده ؟!
یاد باد
سه شنبه 22 اردیبهشت1388 توسط آفرینش
روز وصل دوستداران یاد باد
یاد باد آن روزگاران یاد باد
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
گرچه یاران فارغند از یاد من
از من ایشان را هزاران یاد باد
مبتلا گشتم درین بند و بلا
کوشش آن حق گزاران یاد باد
گرچه صد رودست در چشمم روان
زنده رود باغ کاران یاد باد
راز حافظ بعد ازین ناگفته ماند
ای دریغا رازداران یاد باد
خیانت
یکشنبه 20 اردیبهشت1388 توسط آفرینش
چند روزه بدجوری ذهنم درگیره
یه قلب ، یه دل مگه چقدر جا داره که بخواد مهر همه رو توش جا بده؟!
خدا با اون خداییش نمی تونه وجود یکی دیگه رو تو دل عابدش تحمل کنه .. جاش تنگ میشه !
محض همینه که وقتی معبود الهی شناخته میشه دیگه معبود زمینی اون رنگ و لعاب خودش رو از دست میده
کسایی که می تونن مهر همه رو بدی ها و خوبی های همه رو یعنی ! به ظن خودشون توی دلشون داشته باشن چیزی جز دروغ و خیانت و تظاهر نیست
این مهر و این ابراز علاقه و این مددجویی فقط تظاهره ! فقط دروغه ! که اگر واقعیت داشته باشه یه عادته!
یه عادته که اون مهر واقعی رو ذره ذره از احساس عمیقش خارج کرده و به یه تظاهر سطحی مبدلش کرده
میدونین ؟! علاقه مثل یه بسته می مونه؛ در هر شان و مقامی که ازش خرج بشه تموم میشه و چیزی ازش نمی مونه
اگر در مقام دوستی خرج بشه ، در صورتیکه برای یک نفر باشه مبدل به یه دوستی خیلی خیلی عمیق و دلچسب میشه . اما اگر بین همه آدما به عنوان دوست خرج بشه یه دوست واقعی که از عمق جان مایه بذاره و تا واو حرفات رو گوش کنه و حتی بند بند تنش رو به نام تو سند زده باشه پیدا نمیشه که نمیشه . حالا هرچی هم بگو من کلی دوست دارم همه هم خوب ولی این کلی هیچکدوم اونجور دوستت نیستن ! باور کن ولت می کنن . باور کن براشون یه ابزار لحظه ای هستی تا تخلیه روانی بشن !
اگر در مقام محبت متاهلی خرج بشه .. اگر این محبت رو دائم در گرو ادمای متعدد قرار بدی - جز اون کسی که لایق این محبته - وقتی نوبت به اون فرد اصلی میرسه چیزی جز عادت مصرف این علاقه و چیزی جز تظاهر نداری که بهش تقدیم کنی ! واسه همینه که گذشتت تو زندگی میاد پایین و راحت حرف از جدایی میزنی و احتمالا راحت هم جدا میشید چون هم خودت تظاهر به علاقمندی کردی هم اون شریکت با عمق وجودش نتونسته این علاقه و محبت رو درک و ضبط کنه !
تویی که میگی الهی قربونت برم ! تویی که میگی جونمو برات میدم ! تویی که میگی الهی بمیرم برات و ... همین الان بهت زنگ میزنن که فلانی ( همونی که این حرفارو براش بلغور کردی) به یه قلب نیاز داره و داره میمیره و آیه نازل شده که قلب تو باید باشه ؛ واقعا قربانیش میشی؟!
نه بذار یه شرط دیگه رو هم بذارم : آیه اومده که قلب تو باید باشه و هیچ تضمینی برای بخشش گناهانت یا اینکه دستگیری ازت تو دنیا و آخرت از خودت و وابستگانت بشه و یا حتی یه ثواب کوچک داشته باشه که ۱۰۰٪ نداره ( به نوعی خودکشی محسوب میشه دیگه ) بازم حاضر میشی قلبتو تقدیمش کنی؟
بذار ببینم ...
باید یکم حلاجیش کنم ...
شاید اگر تمام مهرتو تو وجود فقط یه نفر کاشته بودی ، الان تمام اون مهر دیگه به ثمر نشسته بود و دیگه تویی وجود نداشتی جز یه جسم خاکی پس قلبتو حتما تقدیمش می کردی ؛ اما روزانه چند بار این اراجیف رو برای چندین نفر بلغور می کنی؟
شاید میگی فقط حرفه ! اما این حرفا این مزخرفاتت داره زندگی هارو نابود می کنه . داره توی روح چندنفری رخنه می کنه و وقتی می خواد جوونه بزنه از سرما خشکیده میشه ! داره ارتباطات واقعی و حقیقی رو تکه تکه می کنه
همه اینا به نوعی خیانته
خیانت به ذات خودت و خیانت به فردی که مورد مهرورزی قرارش میدی
مهربونی و مهرورزیدن به همه حد و حریم داره ، مرز و حصار داره ، شاید حتی نباید فراتر از یه لبخند بره این مهرورزی ها . . .
توضیحات اضافه : نگو هر کسی جایگاه خودش رو داره ! دل قفسه کتاب یا ترمینال نیست که جایگاه جایگاه شده باشه .. جز مهر و محبت خداوندی و مهرهای خونی (پدر و مادر و خواهر و برادر و خویشان خونی در حد فقط همین مرحله ) که در ذات وجود آدمیه دیگه جایگاهی وجود نداره !!!
پ.ن۱ : منظورم شخص خاصی نیست ! خودتو نگاه کن
پ.ن۲ : روی پست نظر بده ، دفاعیه ات رو بذار واسه دادگاهی که با دل و فکر خودت داری !
پ.ن۳ : اونی که باید .... من شرمنده ام
پ.ن۴: اجازه نظر دادن روی " پ.ن۳ " رو ندارید ! کاملا شخصیه
به آن زیبایی می اندیشم که زمان را به فراسو برد .
به دنیایی که هیچ چیز دیگری نمی شناسد ، جایی که همه چیز پاک است و ناب و نیکو .
و انسانها آرزومندند که یار یکدیگر باشند.
جایی که کشف ، خود راه و رسم زندگی ست .
و هراسی از شکست در دلها نیست.
جایی که خدا در وجود یکایک ما حضور دارد و برای همه حقیقتِ او آشکار ست .
به زمانی می اندیشم رها از رنج و جاییکه نومیدی به آن راه ندارد.
جاییکه عشق معنای پیوسته یافته ست تا انسانها را تا ابد پیوند دهد.
به آن می اندیشم که تمام اینها روزی حقیقت یابند .
و نیایشم اینست که در همه ی اینها با تـو سهیم شوم . . . .

تنبل شدم
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 توسط آفرینش
هيچ ها را از ميان برخواهم داشت
وعبورخواهم كرد از اين همه اندوه
آن گاه مي توانم كمي شانه هايم را از اين همه خمودگي در آورم
آموخته ام كه شانه هايم هيچ گاه نبايد تكيه گاهي داشته باشند
خستگي ها را هم بايد به دوش كشيد
هيچ پناهگاهي نيست براي كمي آسودگي
اين جا گذري است كه آمد وشد فراوان دارد
اما فقط گذر است وبس.
اصل مطلب : میدونی چیه؟
بازم باید به فکر یه راه علاج واسه خودم باشم
بدجوری تنبلی تو سلولای تنم رخنه کرده
حسش نیست !!!!
شاید فردا ... نه ! احتمالا پس فردا
من تنبلی نــــــِـــــــمی خــــــــــــــــــــــــــــــوام
راه علاج سراغ نداری؟!
دل من دیر زمانی ست که می پندارد :
" دوستـــــــی " نیز گلـــــــــــی ست
مثل نیلوفــــــر و نــــــاز
ساقه ی تُـــردِ ظریفـــــــی دارد
بی گمان سنگــــدل است آنکه روا میدارد
جان این ساقه ی نازک را
- دانسته -
بیـــــازارد !
در زمینی که ضمیــــــــر من و توست
از نخستین دیـــــــدار
هر سخـن ، هر رفتـــــار
دانه هایی ست که می افشانیم
برگ و باری ست که می رویانیم
آب و خورشید و نسیمش " مهــــــــــر " است
گر بدان گونه که باید به بـــــــار آید
زندگی را به دل انگیـــــز ترین چهـره بیاراید
آنچنان با تو درآمیزد این روحِ لطیــــف
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد، از همه چیز و همه کس
زندگـــــــی ، گرمی دلــــــــهای به هم پیوسته ست
تا در آن دوســـت نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گـــــُــــل ندمیده ست هنوز
عطـــــــر جان پرور عشق ،
گر به صحرایِ نهادت نوزیده ست هنوز
دانـــــه ها را باید از نو کــــــــاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جــــــــــــــان
خرج می باید کرد
رنج می باید بُرد
دوست می باید داشت !
با نگاهی که در آن شــــــــــــوق برآرد فریاد
با سلامی که در آن نــــــــــــور ببارد لبخند
دست یکدیگـــــــر را
بفشاریم به مهـــــــــــــــــــر
جام دلهامان را
مالامال از یـــــــاری،غـــم خواری
بسپاریم به هم
بسراییم به آواز بلند
- شادی روی تــــــو!
ای دیده به دیدار تو شاد
باغِ جانت همه وقت از اثر صحبت دوســـــــت
تازه ،
عطــــــــرافشان
گلبـــــــــاران باد