|
کلامی نو، سطر و صفحه ای دیگر...
کتابی تازه گشوده می شود ، تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست تا اورا در سرنوشت خویشتن سهیم کند ؛ در روزگار شادی و اندوه .. در کامیابی و رویش ... در شکوه و شگفتی و در تلخکامی و غم..... هستی آهنگ های بسیار دارد .. پرده های بیشمار ! آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت باید به ضرب آهنگ ان پی برد و به رمز های جاودانه اش دل سپرد... نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود تا به دوردست نظر دوزد تا خود را آماده کند ... با تمام وجود .. مهیا و مجهز برای رفتن ... برای گام نهادن در راه و بی راه ... برای گریختن از بیم ها ، دلشوره ها و ترس ها ، تردیدها ... برای فرو رفتن و فرا رفتن... عبور از مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پر رنگ رویا ... به سرزمین مکاشفات ... به دیار دریافت ها ... به سوی فهمی عمیق تر و هدایت جهان به سوی هرآنچه می خواهی کوشش بسیار برای دانستن یک راز کلیدی برای دستیابی به همه چیز هرکس مرکز جهان خویشتن است ! نقطه ی توئمان آغازها و پایان ها ، او ارزش های خود را بنا مینهد و هویت خویش را شکل میدهد آیا ما پدید آورندگان شرایطیم؟ و یا خود پدیده ای برآمده از آن؟!!! مرزهای اختیار ما کجاست؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری میشود؟
زیگموند فروید فروید یکی از بارزترین شخصیت های علمی قرن بیستم است. او در 6 ماه مه 1856 به دنیا آمد و در در 23 سپتامبر 1939 از دنیا رفت. او اطریشی بود و از بنیانگذاران دانشکده روانپزشکی. بیشترین شهرت فروید مربوط به کار های او در زمینه روان شناسی تمایلات جنسی، رویا ها و ضمیر نا خود آگاه است. او به عنوان پدر علم روان تحلیل گری شناخته می شود. هر یک از 5 مورد بالا نشون دهنده یکی از جنبه های زندگی شماست ¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤ زنگ تلفن، نشانه شغل و کار شماست
نمی دانم چرا تلخ است گفتارم چرا می گویم از سختی چرا می نالم از دنیا چرا اشکم ز تنهایی ست نمی دانم چرا می سوزم از غربت چرا می ترسم از صحبت چرا از همنشینی ها گریزانم چرا تنها و حیرانم نمی دانم....... نمی دانم!!!!
عشق وسیله ی رسیدن به خداست قیمت یه روز بارونی چنده ؟یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟ حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول پول بدی؟ پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟ اگر نصف روز هم بشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده درومده نگاه کنی ازت پول بلیطی نمی گیره. چرا وقتی رعد و برق میاد از زیر درخت فرار می کنی؟ می ترسی برقش بگیرتت؟ نه اون می خواد ابهتشو نشونت بده!... آخه بعضی وقتا یادمون میره چرا بارون میاد ... اینجوری فقط می خواد بگه که منم هستم. فراموش نکن که به خاطر همین بارونه که بعضی وقتا کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد کاش چتر داشتم ! اما گاهی دلت برای نیم ساعت زیر بارون قدم زدن لک میزنه هیچوقت شده بگی دستت درد نکنه؟ شده از خودت بپرسی که چرا ابر تمام وجودشو روی سر ما گریه می کنه؟ اونقدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه هیچوقت شده از خورشید بپرسی که چرا ذره ذره وجودش رو انرژی می کنه و به موجودات می بخشه؟ ماهانه می گیره یا قراردادی کار می کنه؟ چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه؟... بابت این کارش حقوق میگیره؟! چرا فیش پول باران ماهانه برای ما نمیاد؟ چرا آبونمان اکسیژن هوارو پرداخت نمی کنیم؟ تا حالا شده به خاطر اینکه زیر یه درخت بشینی و به آوار بلبل گوش کنی پول بلیط بدی؟! قشنگترین سمفونی طبیعت رو می تونی توی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی. قیمتش بلیطش دل تومن ! خودت رو به آب و آتیش میزنی که حتی تابلوی گل آفتابگردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت ولی اگه به خودت یکم زحمت بدی می تونی قشنگترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی. گلهای آفتابگردون اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمیشهبلکه پررنگ تر و زنده تر هم میشن لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی ، چون خاک روشو شبنم صبح پاک می کنه و میبره تو که قیمت همه چی رو با پول می سنجی تا حالا شده که از خا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟ یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بایت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟! و خیلی سوال ها مثل این که شاد حتی به ذهن هیچکدوممنون نرسه و اونوقت تو ! یه موجود خاکی ! اگه یه روز یکی از این دارایی هایی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه میگیری چی خیال کردی؟ پشت قباله ات که ننوشتن ! نه عزیز اینا همه لطفه همه نعمته که جنابعالی به حساب حقوق خودت میذاری اگه صاحبش بخواد می تونه آنی همه رو ازت بگیره اینو بدون که اگه یه روز فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده ، یه ساعت روشنایی خورشید چنده ، چقدر باید بابت مکالمه روزانمون با خدابدیم، یا اینکه چقدر بدیم تا بابت یه کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قزاز نگیریم ؛ اونوقت می فهمی که چرا داری توی این دنیا وول می خوری !!! ××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××××× ~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~ خب این متنو سالها قبل توی یه وبلاگ دیده بودم ... نمیدونم آدرس اون وبلاگ چی بود اما اگر گذر نویسنده اش به اینجا افتاد حلال کنه ..... والا وقتی داشتم این متن رو تایپ میکردم و دوباره می خوندمش خیلی فکرمو مشغول کرد،می خواستم مثل بقیه قسمت های این وبلاگ متنی باشه که زیبایی هارو یاد آوری کنه اما ... توی این فکر بودم که ای بابا من الان دارم برای نفس کشیدنم هم پول میدم !چه برسه به ... توی این دوره زمونه حتی باید برای زیر درخت نشستن هم پول داد ! آخه کو درخت توی شهر که بلبل هم روش بشینه و آواز بخونه؟!یا باید بری پول بلیط باغ سیاحتی ( مثل همون باغ ارم و عفیف آباد خودمون ) رو بدی یا اگرم بخوای بری خارج شهر هم که باید پول داشته باشی که یا با ماشین خودت بری یا اقلش کرایه های ماورایی رو پرداخت کنی ! یا اگرم می خوای پیاده بری باید پول یه شیشه آب معدنی رو هم داشته باشی ! پس مفتی مجانی نیست .... قیمت دست و پا و چشم و دماغ و ابرو و تاتو و ......... هم که سر به فلک زده کافیه طرف پول داشته باشه...از موهبت پیشرفت علم و تکنولوژی و به میمنت سال شکوفایی و نوآوری تو این دوره زمونه کور بینا میشه پس آقا جون پول لازمه ! نعمت خدا هم پولی شده ...از کی تاحالا؟! از وقتی زمین زیر و رو شد و دیو فرشته شده و شب نماد روشنی ! یا همون نیلوفری که صبح باز میشه و عصر بسته میشه ... آدم بیکار و بی پول نمی تونه حتی بره تماشاچی زیبایی خلقت بشه ! چون پول نداره شکمشو سیر کنه در نتیجه از گشنگی به خودش می پیچه و به قول معروف عشق و زیبایی یادش میره ! یا اون قشنگترین سمفونی طبیعت کنار رود در یه شب مهتابی ! آدم نمی دونه از ترس و لرز اینکه مبادا نصف شبی بهش حمله بشه چجور می تونه از این سمفونی لذت ببره ؟! مگر اینکه پول بده و امنیت اجتماعی رو بخره حالا یا با بادیگارد یا اگر خیلی ایران پیشرفت کنه با خرج های کلان امنیت اجتماعی هم برقرار بشه ! من شخصا اگر یکی از اون نعمت ها ازم گرفته بشه (خدای نکرده ) تنها به این دلیل به زمین و زمان فحش و بد و بیراه می گم چون باید برای چیزی که مال خودم بوده پول بدم( به کی؟! نمیدونم !) و پسش بگیرم ! پشت قباله ام بوده چون قرار بوده با این شرایط خلق بشم ! شرایطی که توی اون عالم ذر خودم تعیینش کردم و پذیرفتم اگر به حق باشه صدامم در نمیاد ...... اما اگر بخوام به یه واحد نامرئی پول ربا برای برگردوندنش پول بدم خب حق دارم ناسزا بدم ! همونطوری که الان دارن همه نعمات رو بهمون می فروشن ! از سپیده صبح و صدای جیک جیک پرنده ها و شعله ی آفتاب و سکوت ظهر و رنگ ارغوانی آسمون موقع غروب و درخشندگی ستاره ها گرفته تا راحتی و آسایش رو دارن می فروشن !!!!! نمی دونم این پول رو به کی میدیم و توی جیب کدوم از خدا بی خبری خالی میشه اما داریم پول میدیم ! اگه چیزی نپردازیم جنازمون حالا از گرسنگی یا فقر یا تشنگی یا سنکوپ و سکته از فکر ! باید از ناکجا آباد بکشن بیرون .. غیر از اینه؟! حالا ای کاش با اینهمه که ازمون می دزدن منتی سرمون نمی ذاشتن و اقلش کاری می کردن اما فقط می گن پول وَده ! پول زور وَده ...... در مورد دلیل وول خوردن هم لابد اینه که پول زور بدیم تا زورگو و مظلوم تفکیک بشه ؟ شما چی فکر می کنین؟!!!!
امروز روز تولد ققنوس بود ....... نمیدونم میگن که ققنوس دوباره متولد شده.... راست میگن اما خیلی فرق کرده .... این ققنوس دیگه فقط داستان از امید نمی گه ... شایدم ققنوس یعنی فقط امید! امید... به گذروندن زندگی و دیدن خار و خس زندگی امید به شعله ور شدنی دوباره ... به تحولی مثل شروع بهار به چرخشی مثل گذر تاریخ و .... اگرچه ققنوس این خونه هنوز به آرزوهاش نرسیده ... اما... آرزوهاش رو همراه با سوختن خودش سوزوند و خودش رو فدای تجربه کرد ... شاید دیگه هم نرسه به اون آرزوها ..... اما مطمئننا دنیارو به کام خودش می کنه و به آرزوهای بهتری میرسه آرزوهایی که فکرش رو هم شاید هنوز نکرده باشه ... اما الان فقط و فقط می خواد بهترین باشه .. نه در مقایسه با کسی .. در مقایسه با خودش! چون دنیا هر هزار سال ققنوسی رو قراره به خودش ببینه پس باید بهترین باشه... صدمات داره اما صدمات رو دیر یا زود ، کند یا سریع می تونه بهبود ببخشه...اما نمی خواد دیگه حالا حالاها بسوزه ... الان وقت سوختن نیست .. الان دیگه وقت سپردن اون خاکستر ها به دست باده تا همه دنیا پخش بشه ... همه دنیای ققنوس! ققنوس فرق کرده ... جوان شده اما نه جوان خام ... دوران قبل از شعله ور شدنش رو فراموش نکرده ... اما الان دیگه میدونه گاهی باید دنیارو به آتش کشید ... اگر کلید در بسته گم شده در بسته رو بشکنه ... اگر حرفی توی گلوش مونده نذاره اون حرف مثل یه مرداب هرروز عمیقتر بشه و خطرناکتر ... فهمید که دنیا همیشه به خواست ققنوس نمی چرخه اما ! نالیدن دنیارو به کام ققنوس نمی کنه برعکس ققنوس رو به کام و بنده دنیا می کنه ... الان میدونه برای زندگی کردن امید لازمه اما کافی نیست تلنگر هم لازمه ... میدونه غم و غصه زیاده ! نمیشه ازشون چشم پوشی کرد باید بیان بشن ... لحظات دلگیر باید گفته بشن ... تا دل دیگه نگیره ..چون الان میدونه با حرف زدن دل آروم میشه ... با گریه کردن بخاری که آینه قلب رو پوشونده و مات و کدرش کرده رقیق و محو میشه ... باید همه این کارارو کرد اما گاهی سازش هم لازمه ... همونطور که گاهی باید جنگید ... گاهی هم باید مسیرش رو کج کنه و اصلا از یه راه دیگه بره... اما همیشه باید رفت ... مثل شعله به آسمون یا مثل رود به دریا همیشه باید جریان داشت ... و ... تولدت مبارک
|
About![]()
ققنوس پرنده عجيبيست.ققنوس هرگز جفتي ندارد و در تنهايي سكنا ميگزيند.منقارش مثل يك ني بلند است و نزديك به صد سوراخ روي منقارش قرار دارد.هر سوراخ صداي خاصي از خود ايجاد ميكند و رازي را آشكار ميكند. چون ترتيبي براي صداها قرار نداده ؛ هميشه غير قابل پيش بيني هست كه كدام صدا زودتر ايجاد ميشود.
Home
|