|
اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند. |
|
|
پ.ن۱ : میگما هیشکی یه راه حل نداره که من بشینم درسمو بخونم؟؟؟؟ حِسِش نیست ! از طرفیم عذاب وجدان دارم ... پ.ن ۲ : واسه نتیجه انتقالیم دعا کنید ...
+
تاريخ جمعه 11 دی1388ساعت 9:57 نويسنده آفرینش
|
سلام ای غروب غریبانه ی دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن سلام ای غم لحظه های جدایی خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای شعر شبهای روشن خداحافظ ای قصه ی عاشقانه خداحافظ ای آبی روشن عشق خداحافظ ای عطر شعر شبانه خداحافظ ای همنشین همیشه ام خداحافظ ای داغ بر دل نشسته ام تو تنها نمی مانی ای مانده بی من تورا میسپارم به دلهای خسته تورا میسپارم به مینای مهتاب تورا میسپارم به دامان دریا اگر شب نشینم ، اگر شب شکسته تورا میسپارم به رویای فردا به شب میسپارم تو را تا نسوزد به دل میسپارم تو را تا نمیرد اگر چشمه ی واژه از غم نخشکد اگر روزگار این صدا را نگیرد خداحافظ ای برگ و بار دل من خداحافظ ای سایه سار همیشه اگر سبز رفتی ، اگر زرد ماندم خداحافظ ای نوبهار همیشه
دلم گرفته ! شاید واسه همیشه ازش خداحافظی کنم ... ته دلم دوست ندارم ، ته دلم خواستم صبر کنم ، دوسِش دارم اما خسته شدم ! از این بی توجهیاش ... از اینکه دیگه نمیدونم چه رفتاری داشته باشم؟! نه سردم نه خشک و نه مغرور ... اما ... نمیدونم ! با این حرف امروزم هم که واسه اولین بار در جوابش گفتم به دَرَک ! ... عصبانی بودم از جای دیگه اما از جواباش خیلی وقتا دلم گرفته ... ! این شد که .... از این وضع خسته شدم ... هیچوقت جواب سر راست نمیده و هیچوقت اصلا انگار که من ... هیچوقت نشده بفهمم می خواد باشم واقعا یا نه؟! تا الانم واسه دل خودم بوده اینکه ... گفتنی نیست خیلی چیزا ! همه هیچوقت ها از بعد از یه زمانی شروع شد ... کاش هیچوقت شروع نمیشد !
پ.ن۱ : امروز این مرتیکه عوضی "ک" سر و کارم بهش افتاد واسه کارت امتحانات ! کارتم عکس نداشت گفتم فردا میرم آموزش عکس میزنم ، وقتی فهمید عکس همرام دارم به زور و اصرار گفت بدید من برم عکس بزنم و مُهر کنمو بیام ... نمیدونم چرا برگشتم پشت عکس رو نگاه کنم که ببینم پشت نویسی کردم یا نه ! همین مرتیکه رو تحریک کرد و موقعی که عکس رو ازم گرفت گفت قول میدم پشتشو نخونم ! با دوستم بلافاصله پشت سر نکبتش رفتیم آموزش ... دیدم عکس رو داده دسته یکی از متصدی ها و داره میگه تاریخ تولدشو بخون ! قبلشم داشت شماره شناسنامه ام رو مینوشت ! با همین قیافه " یه سری تکون داد و بی جواب منم محلش نذاشتم گفتم الهام بیا بیرون تا خانم "ج" با مهرش بیاد ! دو دقیقه بعد مرتیکه اومده میگه داشتم مشخصات پشت عکس رو مینوشتم که اگر عکس گم شد بشه پیداش کرد ! نه آخه شما بگید ، با شماره شناسنامه و تاریخ تولد پشت عکس میشه عکس کسیو پیدا کرد؟ توی دانشکده عکسه رو پیج می کنن : عکسی که در پشت آن مشخصات ( بگذریم که اسم و فامیل مهم نیستا !) با شماره شناسنامه و تاریخ تولد فلان است خودش به آموزش مراجعه کند ! تازه اونم عکسی که همین الان قراره منگنه بشه روی کارت ورود به جلسه ! مرتیکه خـــــــــــــــــــــــــر ! چپ چپ نگاش کردمو گفتم عجب ! بگذریم که دیروزم مرتیکه برگشت سر همین کارت که رفته بودم پیشش چه زر زری کرد ! حیف خر و الاغ و سایر احشام که آدم بذاردشون لقب بعضی آدما ! نمیدونم چجوری خودش رو تو بخش آموزش جُل کرده و پیش بعضی از اساتید عزیزه ! نمیدونم چرا دکتر اصلا نمیفهمه کیا رو داره دور خودش جمع می کنه؟! اصلا حواسش به اونایی که عین مگس دور شیرینی جمع شدن و دائم داره بهشون بها میده نیست ! از دست همین مردک عوضی عصبانی بودم که .... پ.ن ۲ : این پست به جز پ.ن۱ کاملا شخصیه پس کامنت دونی تعطیل ... خیلی کار واجبی داشتید کامنتدونی پست قبل بازه ! پ.ن ۳ : کاش ... کامنت خصوصی بذاره ... خسته شدم از بی اهمیت بودن ! پ.ن ۴ : " اینم " واسه همون بود !
یارب نظر تو برنگردد ... برگشتن روزگار سهل است !
×× بعد نوشت : بازم میگم اویزه گوشتون کنید !!! وابسته نشدن خیلی سخته !!!!!!!
+
تاريخ چهارشنبه 9 دی1388ساعت 17:13 نويسنده آفرینش
گاهی پیش خودم میگم پس انداز کن و همین پولای روزونه ای که از مامانت میگیری رو جمع کن و سر وقتش بزن به یه دردی که درمونش بشه ! گاهی دیگه فکر می کنم چرا منتظر دردی باشم که این یه قرون دوزار بخواد درمونش بشه؟ وقتی به یه حدی رسید که می تونی لحظه ای دلتو خوش کنی واسه دلخوش کُنَکِت هم که شده خرجش کن به بهای دلخوشیت ! مثلا همون گوشی پست قبل ... آقا جون من خرپول نیستما .. یه قرون دوزارای پول تو جیبیمو پارسال جمع کردم و آخرشم ۱۰۰ تومنی با کلی مظلوم نمایی از مامانم گرفتم تا این گوشی رو بخرم ! اینجور وقتاست که وقتی با جناب داداشی میرم خرید ، میگن آب نمیبینیا وگرنه شناگر ماهری هستی ... اگر پول داشتی خوب بلد بودی چجور خرجش کنی ! و من در جوابش میگم : حالا که ندارم ! از اینجور خرج کردنه پس اندازم اصلا لذت نمیبرم .. دوست دارم وقتی توی گذر و تفریح یه چی میبینم که دوست دارم همون موقع براش پول بدم و راضی باشم نه اینکه دندون رو جگر بذارم تا این یه قرون دوزار جمع بشه و آخرشم بهای چیزی رو بپردازم که پشیمونی داشته باشه ... دقت کردین آدم وقتی قصد خرید نداره خیلی چیزای خوب میاد به چشمش و هوس میکنه بخره اما یا میگه حالا نه ! پولش نیست یا میگه حالا که نیازی ندارم؟! اما وقتی نیاز داره .... هیچی ! تازگیا یه فکرایی میاد تو سرم بسی شگرف و ناخوشایند ! اینکه اینهمه بخون و خرج دانشگاه رو از زیر سنگ هم شده پیدا کنن و بپردازن که مثلا دو سال دیگه بتونی خودت با کار کردن جبرانش کنی ! امروز یه وبلاگ جدید دیدم ... پست دوم وبلاگش این بود : """" من فروشنده ام چون به پولش نیاز دارم توی مترو می فروشم چون جای دیگه ای رو ندارم درس خونده ام اما کاری پیدا نکرده ام که به درسم مربوط بشه می خوام اینجا بنویسم چون بعضی وقت ها خیلی دلم میگیره که کسی رو ندارم تا باهاش درد دل کنم. فعلاْ یا علی! """""" حتما خیلیاتون وبلاگ " یادداشت های دختر دستفروش مترو " رو خوندین و من دیر بهش رسیدم ... اما جمله هاش همه واسه من درد بود و امید ... دردناکه ! درس و بیکاری و زندگی ... گاهی وقتا ماها از چی می نالیم و گاهی وقتا .... کاش همیشه توی زندگی خودمون هم تماشاگر میبودیم !
چی می تونم بگم جز : " خدایا بازم شکرت "
پ.ن۱ : یه سوال واسه من پیش اومده ... کسایی که نه جزء خوارج هستن نه جزء ولایت تکلیفشون چیه؟ باری به هرجهت منظورم نیستا ... منظورم اینه یه عده ایده آلهایی دارن که تو هیچ کدوم از این دو فرقه نمی بیننش و فقط ممکنه بگن لعنتی ! به هر طرف .... یکی میگفت گناه اینا سنگین تره چون هدفی ندارن ! ولی گفتم که ممکنه هدفی داشته باشن اما توی هیچ کدوم از این دو طرف نبینن هدفشون رو فقط مجبور باشن سکوت کنن و ناراضی از اوضاع زمانه ! همچین بی طرف منظورمه ! با خشکا میسوزن یا با تَرها؟
+
تاريخ دوشنبه 7 دی1388ساعت 12:18 نويسنده آفرینش
|
یه پست آپ کردم ، حوصل بحث و جدل و پی آمداش رو نداشتم پس حذفش کردم ! همین !!!
علی الحساب اینو جواب بدین لطفا : گوشی فعلیم " اینه " ؛ الان" این یکی " چشمم رو گرفته ! به نظرتون عوضش کنم؟!
+
تاريخ شنبه 5 دی1388ساعت 15:28 نويسنده آفرینش
|
اَه ! دیگه خسته شدم از دانشگاه و تعاریف مربوط به دانشگاه... فقط همین رو عرض کنم که قضیه خیــــــط شدن خیلی قشنگ ختم به خیر شد و این دوشنبه گذشته یکی از بهترین و پر خنده ترین جلسات کلاس تشکیل شد ! خیلی دلم می خواد همچنان با این استادم ارتباط داشته باشم و تعامل رو مداوم کنم ... اما نمیدونم چجوری ! مشاور خیلی خوبی هست برام ... ! در مورد همایش هم به همین بسنده می کنم که دیگه رسما کل بخش خودمون البته شاید جز نفتی ها ... پلیمر و هم رشته ی خودم دیگه به خوبی همه من رو میشناسن .. قبلا اگر بین ۶۰٪ شناخته شده بودم الان بین ۹۰٪ با اسم و فامیل خصوصا اسم ! شناخته شده هستم ... به قول دکتر .... از اون اسمایی دارم که ۱۰۰۰ نفر یکی هم ندارنا ! " فردیس " در ایران باستان یعنی باشکوه و نورانی ... خیلیا میگن معرب پردیس هست و پردیس البته فارسیه ! به اطلاع اون دسته برسونم که خیر ! فرانک و فریدون و فرهاد و فرزین و فربُد و فر.... و سایر اسامی فارسی هستن و البته فارسی باستان ! ابدال حرف "پ" به "ف" بسیار قبل تر از ورود اعراب به ایران و ادغام زبان ها روی داده ! مثل ادغام "م" با "ن" ... حالا از شانس و اقبال اعراب گُنگ بودن و پژگچ نداشتن و هر حرف دیگه در فارسی رو یه عده معادل این حروف اعراب قرار دادن غافل از اینکه بابا جان ! در فارسی هم پژگچ هست و هم سایر حروف ... از طرف دیگه خودتون قضاوت کنید ! به فرانک میشه گفت پرانک؟! یا فریدون نکنه پریدون بوده؟ هردو اسم هم در شاهنامه هست و میدونید که تنها هفت لغت در شاهنامه فارسی نیستند که اونا هم لغات نقل قول از شخصیت های داستانه ! و اما پردیس ... پردیس فارسی نیست و غربی هست و همون "paradise " هست و در فارسی پردیس خونده شده ... و به معنای بهشت و باغ هست . بهشت یه لغت فارسی هست و عربیش میشه جَنَّت ! فردوس هم یکی از مقامات بهشته ! نه خود بهشت ! بهترین مقام بهشت یا همون جنَت رو میگن فردوس ... دلیل نداره شباهت لغات و وجود جناس اختلافی هر لغت ، باعث هم معنی شدن با لغت دیگه باشه ... خلاصه اینجوریاست که اسم من همچین منحصر به فرده ! گرچه از دوران ابتدایی تا کنون دو سه تا از معلمام اسمم رو روی نوه ها یا خواهر زاده و برادرزاده هاشون گذاشتن ... خب از این حرفا که بگذریم ... بگم که ! آقا جون من حالم خوب نشده ها !!! والا به جان شما همچنان دپرسم اما این دو سه روزه با بیخودترین چیزا خودم رو سرگرم کردم که یادم بره و بی خوابی کشیدم که فکر نکنم و ... در یه کلام بازم شده یه پوست و استخون و متحرک !!! چی بودم و چی شدم دیگه !! همون مرده ی مقبره در زبان عامیانه !( حالا من یه چی گفتم ، تو چرا پررو میشی ؟) خوابهام تماما شدن کابوس ! نمیدونم چه مرگه ! نه اینکه ندونم ... میدونم اما نمیدونم علاجش چیه؟! منتظر بودن خیلی بده ... گاهی به فیلم ۲۱ دسامبر ۲۰۱۲ فکر می کنم این که اگر پیش گویی نوستراداموس درست باشه ... یعنی فقط دو سال دیگه ! اصلا بگو دو سال چیه؟! دو روز دیگه ! نمیدونم چکار کنم و به کجا برسم ؟! جدی اگر بهتون برای مدت زنده بودنتون مهلت تعیین کنن ، توی اون مهلت داده شده چکار می کنید؟ چجوری زندگی می کنید ؟! خواهشا با دنیای امروز بگید چجوری ! حالا اگر این مهلت ۲ روزه باشه یا ۲ ماهه یا دو ساله ؟! فیلمه روم تاثیر نذاشته ها .. اینکه بگید نا امیدی و اینا .. نه اتفاقا یه جورایی خوشحالم هستم اگر قراره تموم بشه ... منم از این بی سر و تهی در میام و یهو به تهش میرسم دیگه ! ولی از این لحاظ از خودم دلخورم که اونجوری که می خواستم نشدم ! تازگی دارم چیزایی میبینم که عزمم رو راسخ می کنه به یه جاهایی برسم اما همین که یکم مشعوف میشم یه چی محکم خودشو می کوبونه تو برجکم ! والا حکمت این قضیه و این ضد حال خوردنا رو هم هنوز که هنوزه نفهمیدم چیه و چرا ؟! امشب داشتم می حرفیدم درباره اینکه من کدوم شخصیت کارتونی می تونم باشم؟! دیدم انقدر مزخرفم که هیچ کدوم رو حتی نمیشه با یه آدامس خرسی هم بهم حداقل برای چند ثانیه وصله کرد چه برسه که دستِ کم ۳۰٪ حتی با من مطابقت داشته باشه ! الان یه شخصیت اومد تو ذهنم که لابد با این نوشته ها به ذهن شما هم رسیده ... یکی از اون ۴ کوتوله ای که همراه گالیور بود و همیشه می گفت : " من میدونم ، ما میمیریم !" :D نه تا این حد هم نیستم دیگه ، این شباهته با این شخصیته در حد همون ۲۰٪ شاید باشه و حتی کمتر !!! شما چه شخصیت کارتونی داری و چه شخصیتی رو برای من پیشنهاد میدی؟! با شناختی که ازم داری ! اسم شخصیتایی رو که تو ذهنمه میگم .... مـِمول ، حنا دختری در مزرعه ، لوسی مِی ، یکی از خواهران زنان کوچک که یادم نمیاد اسماشون ( توضیح بدید کدومشون) ، آن شرلی ، جودی ابوت ، بابا لنگ دراز ، جولیا ، سالی ، تام سایر ، هاکل برفین ، لیلی پوت ، آقای سکسکه ، پسر شجاع ، خانم کوچولو ، دکتر بزی ، کُزت، خانم و آقای تناردیه ، ژانوالژان ، گالیور ، جیمبو ، مخمل ، نوک طلا ، نوک سیاه ، هاپوکومار ، هادی و هدی ، شنل قرمزی ، تام ، جِری ، ای کیوسان ، گجت ، بامزی ، کپل ، سرمایی ، عینکی ، نارنجی ، جیغ جیغو ( نقش اون پلیده تو خرس های مهربون که موهاش بنفش بود ) ، بَنِل ، هاچ زنبور عسل ، نِل ، تن تن ، خاله ریزه ، سیندرلا ، رابین هود ، جان کوچولو ، چوبین ، ملوان زبل ، وروجک و .......... دیگه مغزم خسته شد ! هر شخصیتی که به سن و سال من می خوره دوره پخش کارتونش و فکر می کنید به من میاد که تو این اسامی نیست رو بگید خودتون ! البته با توضیح کمی درباره کارتونش که یادم بیاد ... !
پ.ن۱ : ۳ تا سوال کردم توی این پست لطفا هر سه رو جواب بدید ! ( مهلت ؟ شخصیت کارتونی خودت؟ شخصیت کارتونی من ؟! ) پ.ن۲ : یاد آوری خاطرات بودا :D یادش بخیر " لالالالایی ، گنجشک لالا " ی هر شب ساعت 9 و قصه های ظهر جمعه !
×× فرداش اضافه شد :
یه متن توی وبلاگ " فرانی " دیدم که گفتم کپی بخش بیشترش رو اینجا بذارم ... میدونم اکثرا حوصله خوندن ندارین اما برام خیلی جالب بود ... همیشه این سوال برام بود که چرا امام حسین کمک لشکر جنیان رو نپذیرفت و الان این متن ... نمیدونم ! قضاوت با خودتونه و برداشت آزاد !
خداوند بندگان خود را که باید از ابتدای زمان تا روز قیامت به دنیا می آمدند در عالم ذر (عالم ارواح) جمع کرد تا از آنان عهد و پیمان بگیرد تا در روز قیامت نگویند ما از این امر غافل بودیم و در این مورد اطلاعی نداشتیم. مرویست: ندای جانفزای پروردگار عالمیان به گونه ای در عالم الست خطاب به جمیع افراد بنی آدم بلند شد که همه مخلوقات شنیدند، در همان روزی که حق تعالی فرمودند: «... آیا من خدای شما نیستم؟» جمیع مخلوقات خطاب به خداوند گفتند: «... بله تو خدای ما هستی و ما به خدایی تو شهادت می دهیم». « آیا محمد! پیامبر شما نیست؟» بعضی در پاسخ اقرار کردند، برخی سکوت نموده و هیچ جواب ندادند. خداوند در مرتبه سوم فرمود: « (ای کسانی که به خدا و رسول ایمان آوردید) آیا علی خلیفه و جانشین محمد نیست؟» بسیاری از آنان که اقرار به توحید و نبوت کرده بودند، ساکت شده و جواب ندادند، به همین دلیل حق تعالی از پیامبران و آن دسته از افراد و امت های ایشان که اعتراف کردند علی امیر مؤمنان است و اولاد او حجت های خداوند هستند، از همه نوشته گرفت. آنگاه پروردگار عالمیان خطاب به فرشتگان مقرب فرمودند: عهد و پیمان بندگانم را بنویسید و آن عهد نامه را به حَجَر بسپارید که او ملکی از ملائک است؛ (گویند حجر فرشته ای است که بیعت کنندگان را می بیند و می شناسد؛ لذا حاجیان در ایام حج با لمس کردن و بوسیدن آن سنگ مقدس، تجدید عهد و پیمان می کنند.). آنگاه فرمود: من بندگانم را از نور و ظلمت خلق کرده ام؛ نور اقتضای طاعت می کند و ظلمت اقتضای معصیت؛ لازمه اطاعت و بندگی آن است که صاحبش را به بهشت بریم و لازمه معصیت و نافرمانی آن است که فاعلش را عتاب و عقاب کنیم و به آتش دوزخ عذاب نماییم. پس ندای خداوند مهربان به خلق اولین و آخرین از پیامبران، اوصیا، ملایکه، جن، انس، وحوش، طیور و غیره رسید که ای مخلوقات، بدانید و آگاه باشید، ما امتی بهتر از امت پیامبر آخرالزمان خلق نکرده ایم؛ این امت، امت رحم شده هستند و چون معصیت ما را به جای آورند مستحق عذاب جهنم خواهند شد؛ آیا در میان خلایق کسی هست که ایشان را شفاغت کند؟ بار دیگر خدای سبحان فرمودند: « آیا در میان شما کسی هست که مشتری شود و گناهان را بخرد؟» حق تعالی این کلام را تا سه مرتبه اعاده کرده و بیان فرمود. در این لحظه حضرت اباعبدالله الحسین (ع) قد علم کرده و عرض کرد: « پروردگارا! من گناهان امت جدم را می خرم.» خداوند فرمود: « ای حسین! ایشان را به چه چیزی می خری و شفاعت می کنی و از آتش جهنم آزاد می گردانی؟» آن حضرت عرض کرد: « به قیمت گران می خرم مال که قابل نیست اسم ببرم بلکه گناهان (امت جدم را) در عوض سر و جان می خرم.» سپس آن حضرت فرمود: « پروردگارا به هر چیز که نزد تو عزیزتر است.» ندا آمد: «هیچ چیز عزیزتر از جان نیست.» در این لحظه خداوند در مقام سوال فرمودند: « گناهانی که از جوانان امت جدت صادر می شود به چه می خری؟» حضرت عرض کرد: « به کشته شدن جوانان و فرزندانم می خرم.» سپس خداوند فرمود: « ای حسین گناهان زنان امت جدت را به چه می خری؟» آن حضرت عرض کرد: « به اسیری زنان و دخترانم می خرم.» خداوند فرمود: « بس است ما هم قبول معامله کردیم.» آنگاه خداوند خطاب به ملایکه فرمود: « ای ملایکه شما هم بر این معامله شاهد باشید.» ... زمان سپری شد و بعد از چهارده هزار سال که از خلقت چهارده گوهر آفرینش می گذشت، زندگی بر روی کره زمین آغاز شد و پس از آدم و دیگر انبیا زمان رسالت حضرت محمد(ص) رسید. در آخرین سال زندگی حضرت پیامبر (ص) حق تعالی جبرئیل را جهت تجدید عهد و پیمان نزد آن حضرت فرستاد، آن ملک مقرب خدمت رسول اکرم عرض کرد: یا رسول الله حسین(ع) را طلب کن و یادآوری نما آن داد و ستدی که در عالم الست کرده و اگر پشیمانی ندارد و بر سر حرف خود می باشد، نوشته ای در این خصوص بدهد. حضرت رسول اکرم(ص) حضرت حسین بن علی(ع) را طلبید و او را در دامان خویش نشانده و خطاب به ایشان فرمود: جدت به قربانت جبرئیل می گوید: « در عالم الست با خدای خود معامله کرده و گناهان امت مرا خریده ای، در ازای اینکه جوانانت کشته و اصحابت به خون آغشته شوند و زنان و عیالت به اسیری روند.» آن حضرت عرض کرد: یا جداه، من این داد و ستد را کرده و برای تجدید عهد و پیمان آماده ام، پس حضرت جبرئیل در این خصوص ورقه ای نوشت. آن عهد نامه را حضرت پیامبر(ص)، حضرت امیرالمؤمنین(ع)، برادرشان امام حسن(ع) و مادرشان حضرت فاطمه(س) مهر کرده و شاهد شدند و حضرت جبرئیل آن عهد نامه را به خود برد تا در روز عاشورا بیاورد و مجدداً تجدید عهد و میثاق کند. ... مرویست : « در روز عاشورا همانطور که آقا امام حسین فریاد هل من ناصر بلند کرده بودند ارکان عرش به لرزه درآمد و آسمان ها گریست و ملایکه زجه زدند و زمین مضطرب شد و همه عرض کردند: ای پروردگار ما، حسین حبیب تو و نور چشم حبیب توست پس اذن بده تا به یاریش بشتابیم. نقل شده است: ناگهان نامه ای از آسمان ها نازل شد و به دست مبارک آقا امام حسین رسید پس آن حضرت نامه را گشود و دید عهد نامه ای است که قبل از ایجاد مردمان از حضرتش گرفته شده، آن بزرگوار متن نامه را خوانده و دیدند که نوشته شده است: ای حسین! ما مرگ و شهادت را برای تو حتم نکرده ایم و الزام بر شهادت ننموده ایم حال اختیار با تو است اگر می خواهی این بلا را از تو بگردانیم، و اجر و مزد تو هم هیچ نقصان نخواهد داشت، بدان که ما آسمان ها و زمین ها، ملایکه و جنیان را همگی در حکم تو قرار داده ایم پس امر کن تا ایشان در هلاکت این «کفره و فجره لعنهم الله» پیش گام شوند. مرویست: ناگاه دیده شد که ملایکه بین زمین و آسمان را پر کرده اند و هر یک در دست حربه آتشین دارند و منتظر حکم شه سوار کربلا هستند. چون آقا امام حسین بر اوضاع اشراف پیدا کرده و بر مضمون نامه اطلاع حاصل کردند نامه را به جانب آسمان رها کرده و با صدای بلند عرض کردند: «ای خدای من! دوست دارم هفتاد هزار مرتبه کشته شوم، سپس زنده شده و در طاعت و محبت تو بمیرم خصوصاً اگر کشته شدن من، در جهت یاری دینت باشد.» *
*حسین بهشت موعود- فریده گل محمدی آرمان- انتشارات دارالنشر اسلام- چاپ سوم 1381.
+
تاريخ چهارشنبه 2 دی1388ساعت 20:9 نويسنده آفرینش
|
داشتم دنبال یه مسیج میگشتم که واسه دوستام بفرستم و البته توی وبلاگ به عنوان بعدا نوشت توی پست قبلی بذارم که یهو این جمله رو دیدم : " چند ساعت بیشتر به آخر پاییز نمونده ، جوجه هاتو شمردی؟ " رفتم تو فکر ... دیدم خودش یه پست می طلبه ! جوجه هام رو شمردم؟؟؟؟ نه هنوز ... جا موندم ! تلفات چقدر بوده؟ چقدر از تصمیماتم تلف شدن و چقدرشون جون گرفتن در برابر بیماری؟ هوم؟! فکر که می کنم میبینم مرگ و میر جوجه هام زیاد بوده و جوجه کشی رو باید درشو تخته کنم ، اینجوری سنگین ترم والا ! و باز هم از خودم نا امید میشم .. از اون چیزی که می تونستم باشم و الان ... ؟! از قول هایی که به خودم دادم و وفا نکردم بهشون ... از حال و روزی که واسه خودم ساختم ... اما جوجه های سر و حال قبراقی هم دام که جیک جیکشون گوش کائنات رو کر می کنه که اونا هم هنوز از پروئیمه که سر حالن وگرنه .... :D یه پاییز دیگه هم گذشت ! آخرین پاییز دهه دوم زندگیم تموم شد ، به همین سادگی و به همین شور مزگی ! چقدر تا پاییزی ترین لحظات زندگیم مونده؟ موقعی که آخرین برگ طلایی زندگی منم بیوفته ؟!
:::: یلدا یعنی یادمان باشد که زندگی آنقدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را ، باید جشن گرفت. پس روی گل شما به سرخی انار ، شب شما به شیرینی هندوانه ، لباتون چون پسته خندان و عمرتون به بلندی یلدا....
یلداتون مبارک
+
تاريخ دوشنبه 30 آذر1388ساعت 13:33 نويسنده آفرینش
|
این روزها پر از اتفاقم ، فقط برای خالی نبودن عریضه !
پ.ن ۱ :به شدت خوابم میاد ... به شدت ۴ شب بی خوابی ! پ.ن ۲ : مجال خوابیدن یا لااقل آسوده خوابیدن ندارم که کلی کار دارم !
اینبار برای تو می نویسم ...
مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد،یک نفر هست که این جا بین آدم هایی، که همه سرد و غریبند با تو تک وتنها، به تو می اندیشد وکمی، دلش از دوری تو دلگیر است... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد، یک نفر هست که چشمش، به رهت دوخته بر در مانده و شب و روز دعایش این است، زیر این سقف بلند، هر کجایی هستی، به سلامت باشی و دلت همواره، محو شادی و تبسم باشد... مهربانم، ای خوب! یاد قلبت باشد، یک نفر هست که دنیایش را، همه هستی و رویایش را، به شکوفایی احساس تو، پیوند زده و دلش می خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد... مهربانم، ای خوب! یک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو پر اندیشه و شعر است و شعور! پر احساس و خیال است و سرور! مهربانم! این بار، یاد قلبت باشد، یک نفر هست که با تو، به خداوند جهان نزدیک است و به یادت، هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را از ته قلب و دلش می بوسد و دعا می کند این بار که تو با دلی سبز و پر از آرامش، راهی خورشید شوی و پر از عاطفه و عشق و امید به شب معجزه و آبی فردا برسی...
:::: نازم آن آموزگاري را که در يک نصف روز
+
تاريخ یکشنبه 29 آذر1388ساعت 19:10 نويسنده آفرینش
|
الان دارم کویتی پور گوش میدم بلکه یکم حس و حال محرم بگیرم ! پارسال حال و روزم بهتر بود .. فکرشو که می کنم یادم میاد این موقع ها خیلی اشک ریختم ... اما الان انگار اصلا غده ی اشکیم خشک شده و از زور نبود اشک می خندم .. مثل دیوونه ها ! به هر بهونه ای ... یه جور خنده ی هیستیریک که با هر اتفاق مسخره و حتی ناراحت کننده لبام رو می پوشونه !
او می برید و من می بریدم ... او از حسین سر ... من پی از او دل !!
الان نمی خندما ! الان دلم گرفته قد یه دنیا که نکنه لیاقت اشک ریختن هم ازم سلب شده؟! خدا ... همه چی آره ، اینم آره؟! باشه ... هیچ وقت از این نوحه خونا و صدای نکره اشون خوشم نیومده و هیچ وقت هم نخواهد آمد ! عین چی ... تو قرآن مثالش هست !! صداشونو بلند می کنن و عربده می کشن به اسم نوحه و روضه !!! بدتر من حالم به هم می خوره و عوقم میگیره ... اما این ابتکار کویتی پور با اون صدای خاص ... مانده تنها حسین ، سوی او بی امان ، سنگ می بارد ... نیزه می آید ... گه نظر می کند او سوی خیمه ها گه سوی علقمه می نماید نگاه شده تنها حسین ، این امیر سپاه صف به صف گرد او ، لشکر کوفیان مانده تنها حسین ... سوی او بی امان ... سنگ می بارد ، نیزه می آید بر رگ حنجرش ، خنجری بوسه زد خنجری بر لب حنجری بوسه زد بر رگ گردنش خواهری بوسه زد ناله ی دلخراش ، میزد از عمق جان ... مانده تنها حسین ... گرد نعش حسین ، هلهله شد به پا کوفیان شادمان .. خیمه ها در عزا غرقه در خون شده کشته ی کربلا شد زمین پر خروش ... آسمان در فریاد... مانده تنها حسین ... یکم چشمام مرطوب شد و دستام میلرزه ... می خوام ببارم .. بغضی که همیشه خفه شد کاش بشکنه .. کاش با شنیدن این وقایع بشکنه ! خدایا ... کمکم کن ... گوش میدم و گوش میدم ... بلکه چشمام شرم کنن ...
تیتر از پنج شنبه می گه ، یعنی دیروز ... خب .. با خوابی که شب قبلش دیدم خیلی جالب شروع نشد بعد از مدتها دو شب پشت سر هم خواب دیدم اونم چه خوابهایی ! خواب شب پنج شنبه انقدر منو ترسوند که پتو و بالشم رو برداشتم و اساس کشی کردم طبقه پایین ... ساعت ۳ شب ! ترسیده بودم خب ... صبح هم با کلی سفارش صدقه یادت نره و اینا راهی دانشگاه شدم .. دانشگاه هم مسائل خاص انجمن علمی اینا پیش اومد که با اینکه من مهمانم و حق اظهار نظر ندارم دو کلوم حرف زدم ، دکتر هم که گویا حرفای من خیلی اهمیت قابل توجهی دارن همه رو ول کرد و چسبید به حرفای منو تاکید اکید داشت که ۴ شنبه روز همایش خوش بدرخش و وظایف ویژه ای بگیر و .. حالا من این وسط میگم دکتر اصلا مشخص نیست من بیام همایش یا نه ! کلاس استاتیک دارم و ... از دکتر هم که کنسل می کنم کلاستون رو ! فکرشو کن ... آفرینش حالا خیلی توهم نزن که نمره موازنه ات بیاد باهات از این رو به اون رو میشه الکی الکی دیروز درگیر کارای همایش شدم و دعوتنامه رو من تایپ کردم و دکتر شگفت زده که دو انگشتی خوب سریع تایپ می کنیا !!! منم خجالت زده که هنوز دو انگشتی می تایپم .. والا تلاش کردم ده انگشتی یاد بگیرم اما فرصت نشد و به لطف یکی از دوستان فقط ردیف گ ک م ن ت ا ل ب ی س ش رو می تونم چشم بسته تایپ کنم با ده تا انگشتام اونم با سرعت خیلی پایین ... قبلا سرعتم بهتر بود اما الان ... باید توی تعطیلات بین ترم یه فکری براش بکنم ! اوههههه یادم رفت از آقای "ج" بگم ! توی بخش دیدمشو همچین ژست عجله به خودم گرفتم که آقا من عجله دارم وقت صحبت ندارما ... همون موقع یکی از دوستام جلوم سبز شد و وایساد حرف زدن و خدارو شکر من فقط به یه سر تکون دادن به آقای "ج" به معنای سلام کردن بسنده کردم ! اما نمیدونم چه جریانی بود اینو که من خیلی کم پیش میومد ببینم دیروز اینهمه میدیدمش !!! از در انجمن اومدم بیرون که یهو دیدم شاخ به شاخ شدیم ! خانم"ب" میگما از داداشتون پرسیدید؟ من: بله پرسیدم گزینه ۴ میشه ، مبارکتون باشه ! آقای "ج" : آره منم از استاد "م" پرسیدم ایشونم گفتن ۴ میشه .. شما قانع شدید؟ من: والا داداشم که گفتن ۴ میشه رفتم رو مود لجبازی و حرف خودم رو زدم ... اما از اونجایی که هیچوقت خارج از کلاس نگاه شکل نکرده بودم تو خونه نگاهش کردم و دیدم حرف شما درسته ! آقای "ج" بسی ذوق زده میشود !!!! می گوید : آهان ! یعنی شما هرچی بهتون بگن حرف خودتونه و باید خودتون به نتیجه برسید ؟ تو دلم که میگفتم به تو چه ! اما در جواب گفتم : ها؟ نه! اینجوریام نیست و توضیحات شما یکم .. وقتی دیدم شور و شعف برش داشته گفتم : آقای "ج" از من میشنوید هیچوقت به هیشکی چیزیو یاد ندین و تدریس نکنین که اصلا توضیح دادن بلد نیستین ! آقای"ج" تو ذوقی می خورد و : خانم "ب" من که همش می گفتم که ! اینا از اون روز تا حالا هم کتابم رو میاوردم شما بیا حرف منو گوش کن ... من: آقای "ج" سایه ی یه جسم میوفته رو زمین ! یعنی چی من این مکعب رو بیارم بالا ببینم چی میشه ... خب تجسم در واقعیت کنین نه اینکه نقطه زیر جسم رو بیارید بالا و .. خلاصه دیدم یکم دیگه ادامه بدم باز باید ۴۵ مین با این آقا که نمیدونم عجب اراده ای توی بحث کردن با من داره ! چک و چونه بزنم ؛ برای همینم دو مرتبه گفتم در هر صورت بیستتون مبارکتون باشه !( قرار بود اگر حرف اون درست بود استاد بهش ۲۰ بده حرف منم درست بود هیچی به هیچی چون استاد حرفش با من یکی بوده ، ظلم رو خدایی میبینید؟!) آقای "ج" : استاد که راضی نمیشه که ! حالا کی استاد رو متقاعد می کنه؟؟ منم از سر ناچاری که دیگه از دست این راحت بشم توی رفتن بودم که گفتم : من راضیشون می کنم ! آی بعدشم انقدر پشیمون شدم که بچه این چه حرفی بود که زدی؟ خب میگن این کیه که استاد راضی میشه با حرفش و حرفایی که تا الان شنیدی ! داشتم جریان رو تو راهرو یه ساعت بعد واسه یکی از دوستام تعریف می کردم و با لج می گفتم الکی الکی میانترمش سر یه کل کل با من ۲۰ شد ! پسره پررووووووو که همون موقع عینهو جن از پشت سرم پرید جلو و گفت خانم "ب" چقدر امروز همدیگه رو میبینیم ! منم یه سر تکون دادم و یه لبخند زورکی زدم و بعد از اینکه سایه اش کم شد دیگه خودتون عکس العمل من رو حدس بزنید ! این از این قسمت ! موقع تایپ دعوتنامه توی دفتر دکتر ... آقای"س" ( یه آبادانی پر مدعا که از شهرت پدرش پشتش قرصه !) نشسته بود و پشت به دکتر کرده بود رو به من داشت غیبت دکتر و میکرد و یکم وزوز میکرد که من نصف حرفاش رو نمی فهمیدم فقط یه سری تکون میدادم که یعنی حواسم به شماست ! یه آدم چرندی هست که لنگه نداره ... از اونایی که پشت سر طرف میگه گورشو گم کرد و تو روی طرف بنده دست به سینه میشه و دکتر هم بسی زیاد قبولش داره در حد تیم ملی ! این آقا سال آخر نفته ! باورتون میشه بعد از این جریان دخترا رسما گفتن آقای"س" چقدر هوای خانم "ب" رو داره !!!! از اون طرف آقای "ک" ( چندین پست قبل گفتم از دست یه چلغوز خیلی عصبانیم و دلم می خواست رسما باهاش گلاویز بشما ... این همون یاروئه ! ) توی دفتر اومد چسبید کنار میز من و به اجبار سلام کرد اونم با روی خوش ! ( از بعد از اون جریانی که پیش اومده و حدس میزنم یکی از اساتید باهاش برخورد کرده بود تا منو میدید رو بر میگردوند که مبادا سلام کنه !) بعد از سلام کردن وایساد دو سه تا اراجیف بلغور کردن که مثلا : با آقای "خ" ( همون استادی که الانم حرفش با من یکی بود ) چه کردین ؟ مرتیکه خیلی خاله زنکه ! وایساده بود شایعه سازی و حتی شماره تلفن استاد رو به من داد که شایعه اش رو قوی کنم و بگه بله این خانم و اون آقا که استادشون باشن ... بله دیگه ! که منم ضد حال زدم بهش ... بر سر همین موضوع هم تا همین دیروز چشم دیدنمو نداشت ! اما دیروز با کمال وقاحت برگشت یه سری حرفا زد و منم سر پوزی زدم بهش ... مثلا در جواب اون سوالش گفتم : هیچی ! چه باید می کردم؟! اصلا مگه چیزی بوده که باید بوده عکس العملی داشته باشم ؟! بعدم رومو برگردوندم که یعنی مرتیکه دیگه خفه شو !
واقعا به حرف داداشم رسیدم که این دانشگاه به هرچیزی می بره جز دانشگاه !!!!!!!! با کمال شور و شعف هم اعلام می کنم که ترم دیگه هم در همین نا دانشگاه حضور به هم میرسانم ! البته هنوز نمیدونم انتقالیم یا مهمان ... فقط میدونم موافقت شده ترم دیگه هم همینجا باشم !
خلاصه که اینا حرفایی بود که امروز خودم پی آمداش رو علنی شنیدم در مورد خودم ... دیگه وای به حال صحبتایی که در خفا هست ...
پ.ن ۱ : از نوشتن این چیزا ایراد نگیرید ازم ... اینجا برام جنبه ی دفتر خاطرات هم پیدا کرده ! پ.ن ۲ : موزیک وبلاگ به مناسبت محرم عوض شد ... اما نه با صدای عربده مانند ... !
:::: یا حسین آنکه دل از غیر تو ببرید، منم یا حسین آنکه لا جرعه می ِ مهر ِ تو نوشید ، منم :::: السلام ای وادی کرببلا
السلام ای سرزمین پر بلا
السلام ای جلوه گاه ذوالمنن
السلام ای کشته های بی کفن
پ.ن ۳ : اشک آسمون داره میباره ... اما من هنوزم چشمام فقط مرطوبه ... این یعنی چی؟! .... می ترسم از اینکه مبادا .... مبادا ....
×× بعداً ( شنبه) نوشته :
آخرش این آقای "ک" رو میکشونمش حراست با این خاله زنک بازیا و هیز بازیاش !
کافیه یه بار دیگه پر به پر من بده یا بیاد اشاره کنه برم دفترش یا به قول خودش قهوه خونه اش ! مرتیکه پررو !!!!
آخر وقتی منو دوستم رو تو بخش دید اشاره کرد بریم دفتری که آموزش در اختیارش گذاشته ... گفتیم حالا چکار داره ؟! دیدیم هیچی فقط انگار می خواد از همصحبتی ما بهره ببره ( همون اصطلاح عامیانه که خودتون میدونید !) مرتیکه نفهم ... هرچی در جوابش میگم خودم میدونم و خودم می دونستم یا به شما چه مربوط؟! از رو نمی رفت که !!!! اینجور آدما یعنی لـــــــــَــــــــــجـــــــــَـــــــــن !!!!!
فقط یه بار دیگه بیاد طرف من ....
+
تاريخ جمعه 27 آذر1388ساعت 11:6 نويسنده آفرینش
|
امروز روز عجیبی بود ... خواب دیشبم و اتفاقی که در نبودم توی خونه افتاده بود ... از اون عجایب روزگارمه ! قابل تعریف نیست وگرنه می گفتم ... یکی دیگه از عجایب امروز ، موقعی بود که باز شاکی شده بودم و ایراد گیر ! ... موقعی که خدا نشونم داد هوی بنده ی نفهم من ! به تو چه !!! تو رو سننه ! نمی خوای قبول کنی خب نکن اما حق نداری که ... توی یه خیابون پر رفت و آمد موقعی که داشتم اراجیف بلغور می کردم یه ماشین با سرعت اتوبان از بغل گوشم رد شد و اگر دوستم دستمو نکشیده بود الان احتمالا تو یکی از قفسه های سردخونه ی بیمارستان یا قبرستون بودم !!! بدم نبودا .. اما از این چنین مردنی که بهش میگن اجل مَلَقی اصلا خوشم نمیاد !!! خلاصه که بازم یه هشدار ... میدونی؟! اعتقاد دارم هیچ چیز در دنیا اتفاقی نیست ... تو فاصله ای که تنها بودم داشتم فکر می کردم ... روحمم از خونه و اتفاقاتش خبر نداشت ... به محرم فکر می کردم و اینکه هر سال دارم بدتر از پارسال میشم و سلب لیاقت میشه ازم ! رفتم تو فکر زیارت عاشورا ... چند سال پیش یکی از دوستام ۴۰ نفر رو پیدا می کرد که هر ۳۹ نفر شبی رو برای یه نفر از این ۴۰ نفر زیارت عاشورا بخونن و برای گشایش کارهاش دعا کنن ... امسال از اون دوست بی خبرم ... می خواستم زودتر از اینا سراغشو بگیرم اما به کل فراموش کردم ! گفتم هر شب توی یه کنفرانس تعدادی جمع بشیم و زیارت رو بخونیم ... ادعایی ندارم چون لیاقتی ندارم ... داشتم به مریم هم میگفتم امروز ... اگر آخر دنیا باشه خوشحالم چون همه چیز که تموم میشه منم تموم میشم از همه چیز ! اما اگر منجی باشه و ترازویی ... می ترسم ! تو نمی ترسی؟ چقدر مطمئنی از خودت؟! راستی شبای احیای امسال اصلا بهم نچسبید ... بوی محرم هم خیلی دیر به مشامم رسید ... ! حتی تا امروز نمیدونستم تاسوعا و عاشورا چند شنبه ست و مطمئن هم نبودم که فردا محرمه !!! گاهی میگم هرچی به سرت میاد حقته چون توقع بی جا داری ، توقع داری اول ببینی بعد بری جلو ... نمیدونم ... بیخیال اصلا ! خلاصه که می خوام ... یعنی دوست دارم که امسال محرم لایق بشم ... کاری ندارم کی چی بوده ... اگر کسی اونی که باید ، نبوده به منچه ! من به نیت اونی که شنیدم میرم جلو ... به نیت اینکه خودم که قد هیچ ارزنی ارزش ندارم لا اقل کسی که اسمش بعد از ۱۴۰۰ سال مونده و هرسال عاشقی عاشقتر از پارسال داره بیاد و شفاعتم کنه تا مبادا ... دروغ چرا؟! اشک من فقط از بابت حال و روز خودمه ... از بابت گم شدن خودمو می خوام که پیدا بشم ... امام حسینم یا اباالفضلم بقیه حرفامو درگوشی میگم ...
پ.ن۱ : کسی اینجا محتاج دعاست , اگر یادتان بود باران گرفت دعایی به حال من بیابان کنید....
+
تاريخ چهارشنبه 25 آذر1388ساعت 22:27 نويسنده آفرینش
|
دو هفته پیش ، چنین روزی ، دانشگاه کلاس نقشه کشی صنعتی یا پرسپکتیو !!!! تست شماره ... من : گزینه ۲ ! ۱۶ نفر تماماً آقا ( همون قوزمیت و چلغوز به زبان عامیانه ) : گزینه ۴ ! استاد ( مُـرَدَّد) : گزینه ۲ ! جماعت مذکر ( داد و هوار و همهمه ) در حال متقاعد کردن استاد ... استاد منو فرا می خواند و من موفق به متقاعد کردن میشوم و پیروزمندانه بر جای خود باز میگردم و استاد مصمم گزینه ۲ را صحیح اعلام می کند ... بنا بر اطلاعات خودش و من ! آقای "ج" ( از قبل گویا مرا از مرودشت میشناخته و حتی ردیف صندلی و ساعات کلاسی مرا از بر بوده اند ) : ما که متقاعد نشدیم ! من : مهم نیست ( با نیش باز ) بحث بالا میگیرد و آقای "ج" به سمت تریبون استاد رفته سعی در لجبازی با من دارد ! من هم متقابلا میروم ببینم حرف حسابش چیست !!!! من تک دختر و ۸ تا جنس مذکر دور میز استاد در حال همهمه و من فقط سکوت و در حال نظاره و یه لبخند بر لب ! استاد ( خطاب به اجناس بدجنس ) : بابا بذارید به جواب درست برسیم ! شماها اینهمه اید خانم "ب" (این جانب یعنی ) یه نفر ! آقای "ج" : پس استاد رای هم بگیریم خب حق باماست ! استاد : حرف منطقی بزن بچه !!!! من : ساکت و ناظر ... استاد : برید دیگه خیلی وقت کلاس رو گرفتین . میزنم تو اتوکد ببینم کدوم نما درسته گرچه که فکر می کنم گزینه ۲ درسته و الان هرجور نگاه می کنم به ۲ میرسم! صدای همهمه بازهم اوج گرفت و من برگشتم سر جام و دیگه دنبالشو نیاوردم آقای "ج" هم با تشویق اراذل و اوباش و حزب مخالف بر جای خود نشست ! و اما جلسه پیش که تعطیل بود و دیروز ... سلام استاد ... میگما اون سوال رو چک کردین؟ کدوم گزینه میشد؟ استاد : سلام خانم "ب" . آره اتفاقا چک کردم ، بذار ببینم کدوم گزینه میشد... صفحه چند بود؟ آها ایناهاش . گزینه ۲ ! و من بسی خوشحال خرسند گشتم . استاد: البته هیچ کس جز خودت تا الان سراغ سوال رو نگرفته ها . من : حالا فردا سر کلاس سراغشو حتما میگیرن ( خوشحال و خندان) استاد: انشالله من : با اجازه . امری ندارید؟ استاد: فقط میانترمتو نمره ات ... شد ! من: اهان . ممنون و خدانگهدار . امروز سر کلاس ! وسط های کلاس ... یکی از آقایون : راستی استاد اون سواله صفحه... کدوم گزینه شد ؟ استاد با نگاهی به من : گزینه دو؟ آره گزینه ۲ ! و باز صدای اعتراضات سرمان را برد ! استاد : رفتم روی نرم افزار اتوکد و .... خلاصه بعد از توضیح ماوقع اعلام کرد گزینه ۲ ! و اما باز هم آقای "ج" که این بار در کنار دست من نشسته بود همانا عین چی گاهی روی اعصاب من بود که : حالا باز بگید من میگم گزینه ۴ ! ببینید خانم "ب" این مکعب رو میبینید؟ شطرنجی رو میگم .... استاد : یکی از کلاس های بخش کامپیوتر رو میگم در اختیارمون بذارن تا نشونتون بدم رو اتوکد ... بحث ادامه داشت کلـــــــــــــــــی ! وای مگه این بشر ولکن بود؟ ای خدااااااا تشویق جماعت ذکور مخالف از پشت سر و ابراز حمایت از آقای "ج" و رجزخوانی آقای "ج" برای من به طور نا محسوس ... انقدر جسارت به هم زد که دست توی کتاب منم برد و گزینه مورد نظر خودشو تیک زد !!!! و استاد در این بین درس جدید را تدریس نمود و بحثی بر سر تکالیف در گرفت و استاد رگ لجبازی اش گرفت و همگی را محروم از تکلیف نمود !!!! و همینطور احیاننا نمره اضافی برای پایانترم... کلاس تمام شد با اعصاب خردی استاد و در آخر بازهم آقای "ج" : استاد یه لحظه میشه این شکل؟ آخه اینطوری نگاه کنید که ... و باز روز از نو و روزی از نو !!! من بودم و ۱۰ نفری مذکر به همراه استاد ! آهان یادم رفت بگم که وسطای کلاس یکی از جناح مخالف متقاعد شده و به جناح موافق ما پیوست ! خلاصه که دور میز استاد باز جمع بودیم که استاد اجازه داد آقا تئوریشو بگه و در همین بین یهو یکی از آقایون گفت این که تابلوئه گزینه ۲ میشه و من تازه این سوال رو دیدم فکر کردم سوال قبلی بوده و انفجار خنده بود که همه رو سرخ کرد آقای "ج" تئوریشو گفت و استاد هم گفت حرفت درست اما در دو بعد نه سه بعد!خلاصه بازم استاد موکول کرد به همون جلسه اتوکد و آقا رو حواله کرد به من که خانم "ب" اگر تونستی ایشون رو راضی کن منم پذیرفتم البته ! بعد از کلاس دو چشمتان روز بد نبیند ۴۵ دقیقه درست داشتیم رو مخ و اعصاب هم رژه میرفتیم و ایشون به علت ذات مردم آزاری جنس مذکر بیشتر روی اعصاب من بود !!!! آخرش گفتم آقا اصلا گوش نمیدیا ! اصلا بگو ببینم مرغ شما یه پا داره یا دوپا؟ گفت خب اینطرفی نگاه کنی یه پا اونطرفی دوپا ! شما خودت داری از سمت یه پایی نگاه می کنی !!! منم: نه شما ! یکم دیگه بحث کردیم بر سر شکل که باز گفت اگر منطق خانما اینجوریه که ..... گفتم : آقا ببینین دیگه توهین نکنین ! آقای"ج" : نه قصد جسارت که نداشتم و باز بحث ادامه دار شد و طاقت نیاورده و عرض کردند که : خوب که هیچ کدوم ترک نیستیم ! منم که دیگه پقی زدم زیر خنده و نتونستم جلو خودمو بگیرم ادامه داد ... وای شما که خدای نکرده؟؟؟ ببخشید ! گفتم نه !!!!!!!!!!!! و ادامه دادخب خدارو شکر لر هم نیستیم پس چرا هیچ کدوم متقاعد نمیشیم؟ گفتم آقا شما اصلا گوش نمیدیا .. بیاین این شکلو ببینین ... آخرش داشتم متقاعدش میکردم که ۹۹٪ موفق شدمو یهو خودم یه جای شکلو خراب کردم و نظرش برگشت !!! دوباره حرف خودشو زد که گفتم اگر بتونید برای من اثبات کنید که فاصله این خط نسبت به این چجوریه حرف شما قبول ! البته وسطش ده بار خواستم وسایلمو جمع کنمو برم به بهونه مرغش یه پا داره اما نشد هی شکله چشمک زد و بحث ما هم باز گرم شد ... طبق اون چیزی که من گفته بودم و طبق ادعای خودش نتونست ... گفت ولی مطمئنم که گزینه ۴ میشه ... گفتم نه گزینه ۲ . تا جلسه دیگه معلوم میشه و اگر گزینه ۲ شد تمام حرفاتونو باید پس بگیرید ... در مورد خانما و حرفای دیگه که زده بود ! گفت : ها؟ خب الانم پس میگیرم . ببخشید !
ولی خدایی جفتمون گیج شده بودیم و اون اصرار رو حرفمون نداشتیم که یهو من از یه زاویه دیگه نگاه جسم کردم و گفتم وای شاید گزینه ۴ بشه ... اگه بدونین چه ذوقی کرد .... چشمم افتاد به یه زاویه و گفتم این سایه اش اینجا میوفته طبق این میشه ۴ ... گفت پس موافقید؟ گفتم نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ! گفتم خب پس اون قسمت چی؟ که خودشم باز شک کرد و آخرش گفتم من نمیدونم ! حالا تا هفته دیگه از داداشم می پرسم ... وسایلمو برداشتمو بیام بیرون که دوباره از گفته هاش عذرخواهی کرد و خداحافظی .... منزل : من : آقا داداش ؟ سلام مهندس ! بیا کارت دارم ... داداش خان : بله؟ یکم صبر کن اینو تمیز کنم من : زود باش دیگه ! مهمه !!! داداش خان : چیه؟ من : نمای این جسم کدوم میشه؟ داداش خان: یه کاغذ تمیز بیار ببینم . شکلو کشید و نمای کلی رو . گفتم اینا درست کدوم گزینه؟! .. یکم نگاه نگاه کرد بعد گفت ۴ !!!! گفتم تو آخه چجور مهندسی هستی ؟ مدرکتو بذار واسه دکور فقط ... نه عزیز من میشه ۲ ! نگاه کن مگه اینجوری نیست؟ آقا داداش : نمای روبه رو رو بکش ببینم ؟! من : کشیدم آقا داداش : خب پس ۴ میشه دیگه ! من : نـــــــــــــــــــــه ! من بد کشیدم ببین اصلش اینجوریه . آهان اینجوری میشه گزینه ۲ ! آقا داداش : ببین فر... لج کردیا .. خب میشه ۴ ! من : لج چیچیه عامو؟ حیثیتیه ! استاد هم گفته ۲ میشه ( حالا داشتم تو دلم می گفتم بدبخت استاد لابد به حمایت از من که تک و تنها بودم الکی از اتوکد اسم آورده بوده و الکی گزینه منو تایید کرده !) ببین این قسمت حفره رو امتداد بدی اینجوری میشه و ... آقا داداش : فر... لج کردی دختر ! ۴ میشه . من : خب ببین کجای حرف من غلطه؟ کلی با پسره پررو چونه زدم ... خب قانعم کن آقا داداش : تو کله شقی ! من می خوام برم دوش بگیرم من : جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ ( داشتم حرص می خوردم دیگه !) آقا داداش : کتابمو برداشتمو آوردم تو اتاق . قابله ذکره که هنوز مانتو شلوار و جورابم تنم بود و فقط مقنعه سرم نبود !!! نشستم یکم با شکل ور رفتم دیدم نه ... احتمالش زیاده گزینه ۴ !( گزینه مخالف من ) بشه .... ! ولی هنوز دو به شکم و امیدم به جلسه اتوکد هست !! وایییی !!!!!!!!!!! اگر ۴ بشه تو اون کلاس با اون همه قوزمیت مخالف چه کنم من؟ عیننا به پسره پررو گفتم اگر ۴ بشه اینو میدونم سوژه خنده اتون تا ۴ سال واسه خاطرات هم که شده تامینه !!! مردک پررو همون موقع خندید خب حق بدین . اگر استاد پشت سرم نبود و حرفمو تایید نمی کرد با این اعتماد به نفس اصرار نمی کردم رو حرفم . بعدم همیشه که حرف جمع درست نیست که ! یکیشون هم نتونست متقاعدم کنه نه حرفمو رد کنه خب خلاصه که کلی الان حس ناخوبی دارم ...
بی ربط : من توی هر وبلاگی که دوست داشته باشم و هرجور که مایل باشم کامنت میذارم . اینکه کی دوست منه یا کی دشمنم یا از کی خوشم میاد یا از کی بدم میاد خودم مشخص می کنم پس لطفا زیپ دهنتون رو به هنگام غیبت پشت سر من بکشید که حلال نمی کنم ! پ.ن۱ : یکی به من بگه اگه جلسه دیگه گزینه مخالف من صحیح بود چکار کنم؟؟؟؟ :::: در این بازار دنبال چه می گردی؟ نمی یابی نشان هرگز تو از عشق و جوانمردی، اگر خواهی نجات از دام این دوران، برو بگذر از این بازار، از این مستی و طنازی.. :::: پروردگارا! به من بیاموز دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند، گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غمم را نخوردند، لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند، محبت کنم به کسانی که محبتی در حقم نکردند، عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند.
×وایی ! چقدر این پست طولانی شد !!! ×× اینم واسه ترگل عزیزم که همش از ناراحتی و غم غصه قول دادم سعی کنم ننویسم ××× یادم رفت از آقایون به دلیل یه سری القاب مناسب عذر خواهی کنم
+
تاريخ دوشنبه 23 آذر1388ساعت 14:42 نويسنده آفرینش
|
امروز صبح رسما تصمیم گرفتم یه درسم رو حذف کنم ! ۳ نمره اش رو قبلا از دست داده بودم با اون کوییز هایی که گرچه ماکس کلاس بودم اما نمره ها چنگی به دل نمیزد و جزوه ای که سوالای من دراوردی ناقص دارن و استادی که دست به نمره اش حسابی معلوله ! باعث شد تصمیم راسخ بگیرم که علی رغم هزینه زیاد این درس همون حذف بشه بهتره ... صبح خوبی نداشتم ... چقدر بده آدم ناقص بباره ... آخرش اشکم درومد و اعتراف کردم به افسردگی ... یادم افتاد به یه برنامه از شیطان پرست ها که دیده بودم که هدف شیطان معرفی پوچی هست و سوق دادن آدما به سمت پوچی ... راستش وسط اشک ریختنم و احساس بی پشت و پناهی کردنم همچین گفتم ای شیطون بدجنس کورخوندی ... اگر تو هستی خدای منم هست اگر خدا هم هست هدفش مخالف هدف تو بوده و پوچی نیست .. اما واقعا از یه سری چیزا حرصم میگیره که اینجا جای گفتنش نیست و اگر یه پایه پیدا بشه که همچین مثل من سست عنصر نباشه و با حرفای من از منطق خودش برنگرده حتما حضوراً باهاش در میون میذارم و سعی می کنم که متقاعد بشم ... سعی می کنم !!! قابل ذکره که مشکل من هدف ماورایی و هدف دنیا فقط نیست .. اینم هست اما نه فقط این ... چیزهایی همیشه بوده که موقتا تو این موارد قانعم کرده و بیخیال شدم اما درد اصلی من خودمم و مشکلات قابل لمس توی زندگی که ممکنه هرکسی رو احاطه کنه و ذهنشو مشغول و ... زندگی همینه دیگه مبارزه ! حالا دو نفر در این مبارزه میشن جریان این دوتا تو سروده معروف بابا طاهر که : گر دستم رسد بر چرخ گردون / ازو پرسم که این چون است و آن چون یکی را داده ای صد ناز و نعمت / یکی را نان جو آغشته بر خون
تصمیم خاصی نگرفتم ... قصد معامله با خدا هم ندارم ... فقط یه اثبات خواستم که .... همون معجزه بگم بهتره ... امتحان دیروزم رو علی رغم خوب خوندن نسبت به سایرینی که اصلا لای جزوه هارو هم باز نکرده بودن گند زدم ( اینم یه اثبات دیگه خنگیم ) توی ۱۱ سال از دوران مدرسه به خاطر ندارم درسی خونده باشم مگر در ساعات زنگ تفریح و معدلم هم همیشه بالا بود خدایی اما از پیش دانشگاهی به بعد که تضعیف اراده و روحیه و به آموخته هام شک کردن در من نفوذ کرد به هر فلاکتی باشه درس می خونم و صد البته نخوندنم بهتر از خوندنم جواب میده ! یکشنبه امتحان یه درس ۴ واحدی دارم که بگی نگی پشتم رو میلرزونه چرا که بر خلاف نظر و عقیده خیلی ها این درس رو با اینکه نیاز به پیشنیاز نداشت اخذ کردم ... تا اینجا هم والا سخت نبوده برام جز حل معادلاتش که واویلا و مصیبتیه واسه خودش ! احساس کم خوابی و خواب آلودگی و خستگی شدید دارم ، درست مثل کسایی که به موعد کنکور نزدیک میشنا ... البته این حالت من دلیلش خوب و کامل زار نزدنمه یکذره مراعات نکردم جالب اینجاست که برادر گرامی که همانا ویروس تقویت کن می باشند و کافی است ایشون سرما بخورن تا یه ایل و تبار از فیل هارا حتی از پا در بیارن با اینکه حالش رو به بهبودی بود و کلی مراعات کرده بود دیشب دوباره با حال نزار به منزل رجعت کرده و از ساعت ۴ بعد از ظهر تا ۱۰ شب یکسره در شلوغی و ازدحام سر و صدا لالا فرموده و کمی تب داشتند ... عجیبه ها ... واقعا ویروس تقویت کنه بدن این طفلک !!! البته یکی از شگفتی های آفرینش که در خانواده ما بسیار بسیار روئیت شده همین برعکس جواب دادن خیلی چیزهاست . درس می خوانیم نمره خراب میشود . نمی خوانیم بهتر میشود . مراعات می کنیم مریض تر و نمی کنیم( مراعات را می گویم ) سرحالتر می شویم .. دعا می کنیم کارمون گرهش سفت تر میشه نمی کنیم( دعا رو می گویم) اقلش ضرر نمیبینیم ... جونم براتون بگه خوابای خوش تعبیر میبینیم برعکس تعبیر میشه البته خوابهای مرتبط به خانواده متوسط الوسعت خودمان ! داداش بزرگم تا الان برای هرکسی از غریبه و آشنا هر خوابی دیده تعبیر شده و ۹۹٪ خوابهاش هم به بهبود اوضاع طرف مرتبط بوده و درست هم تعبیر شده اما دریغ از تعبیر شدن یکی از خوابهایی که برای یکی از خودمان دیده باشد ... همه را موکول کرده ایم به تعبیر شدن در آن دنیا انشاءالله ! این بنایی و تعمیر ساختمان متروکه چسبیده به جرز دیوار با قطر ۱۰ سانت اتاق منم دیگه از آن واویلاهاست که یک هفته ست خواب ظهرگاهی و شبانگاهی را از من سلب کرده است ... ! ظهر به خاطر اعمال بنایی و شب به خاطر از راه پله های پشت بام بالا رفتن مداوم برادران و پدر گرامی برای چک کردن امورات مربوطه به بنایی ! خونه خرابه رو خدایی وصله زدن دیگه چیه؟ کی بشه ما از شر این خونه کلنگی قبرستون مانند رها بشیم خدا داند ... عجب خونه پررویی هم هست هر خونه دیگه ای بود یا هوار شده بود تا الان روی سرمان یا برای اینکه اقلش اینهمه فحش و لعنت نشنود راضی به تغییر مالک اش میشد .. این یکی عجب رویی دارد که بعد ۱۵ سال زدن به این در و آن در برای فروشش عجیب دل از خانواده ی ما نمی کند !!! والا در این فعل هم ما مانده ایم به طور شگرف !!! از این لحاظ میگم خونه قبرستون مانند که می گویند پیش از ورود خانواده ی ما به این خانه ۹ نفری از پیشینیان ساکن این خانه جان به جان آفرین تسلیم نموده اند ؛ فقط من نمیدونم چطور مادر خانمی اینجارو پسند کرده والا توش موندم ... گرچه در گذشته که همچین تر و تمیزی رو می شد توی خونه دید دل هر رهگذری رو می برد اما ما که میدونیم اصلش چیه چشم دیدنشو هیچ وقت نداشتیم و نداریم !!! خصوصا الان که پیری هست و عدم تمایل ِ منزل به تمیزی ... عامو والو هرچی بشوریم و بسابیم مگه مثل گذشته برق میوفته؟ نه والا ... بر همین اساس هم هست که من با تغییر فصل اتاقم رنگ گردگیری را به خود میبیند و همانا به فرض امروز اولین روز از فصل جدید باشد فردا باز روز از نو روزگار از نو ، انگار نه انگار اصلا دستمالی بر سر و گوش اتاق همین دیروز کشیده شده بود !!!! والا به جان شما من شلخته بازی اقلش بعد از تمیز کردن بلافاصله در نمیارما اما خب خود خونه می طلبه ... ! خدا هیچ وقت ِ عمرتان خونه ی قدیمی و کلنگی را نصیبتان نکند که بر خلاف حس همبستگی که دارد جگرتان را خون می کند ! دیگه جونم براتون بگه که ... دوباره دو روزه هوا ابریه اما فقط من دارم یخ میزنم چون بارون نمیاد ! عادت هم ندارم بخاری اتاقم رو روشن کنم .. هوای سرد رو بیشتر دوست دارم .. بارون بیاد هوا خوب میشه دیگه همون بخاری اتاق کناری برای گرم کردن اتاق منم کافیه ... صرفه جویی رو خدایی میبینید؟ یاد بگیرین
پ.ن ۱ : از اونجایی که کسی رو برای اس ام اس های عشقولانه و بی ربطانه در دسترس ندارم از هر اس ام اسی که خوسم بیاد از این پس به صورت پ.ن همینجا می نویسم . مخاطبم می تونه تو باشی می تونه هم نباشی ... هرجور خودت دوست داری ! :::: گاهی خیال می کنم از من بریده ای، بهتر زمن برای دلت برگزیده ای، از من عبور می کنی و دم نمی زنی، تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای.. :::: تا قاف ترین قله ی هستی، سیمرغ ترین همسفرم باش، من مرغ اسیر دل دریاچه ی نورم، تا پر بکشم سوی خدا بال و پرم باش. پ.ن ۲ : در مهربانی همچون باران باش که در ترنمش "علف هرز" و "گل سرخ" یکیست..
×× بعد نوشت :
دیشب مثل همیشه دیدم داداشیم هی داره با حافظ تفـاؤل میزنه .. راستش همیشه داداشم که نیتی داشت می گفت من براش از حافظ بپرسم که اونم هربار جواب بی ربط میومد ... دیشب گفتم واسه منم یه تفاؤل بزن ببینم چی میشه ... قربونش برم داداشیم .. فداش بشم الهی که دیشب با این کارش همچین یه قوت قلب از دست رفته رو بهم تزریق کرد ! نمیدونم براتون شده که یه حرف یا جمله یا یه بیت شعر حسابی تکونتون بده؟ حرف هایی که در پس غزل های حافظ هم پنهونه خیلی وقتا همچین حسی به من میده ... تفاؤل دیشبم این بود :
دلا بسوز که سوز تو کارها بکند نیاز نیم شبی دفع صد بلا بکند عتاب یار پریچهره عاشقانه بکش که یک کرشمه تلافی صد جفا بکند ز ملک تا ملکوتش حجاب بردارند هرآنکه خدمت جام جهان نما بکند طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیک چو درد در تو نبیند کرا دوا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدّعی، خدا بکند ز بخت خفته ملولم بود که بیداری به وقت فاتحهء صبح یک دعا بکند بسوخت حافظ و بوئی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند
گاهی وقتا یه کلمه هم می تونه معجزه باشه ... مثل وفتی که توی غار عمیق گیر افتادی و جز تاریکی نیست و علاوه بر نبود نور نگرانی که هوا کم نیاد و خفه نشی ! دنبال راه نجات میگردی گرچه هنوز به خروجی نرسیدی اما یه روزن در حد سوراخ سوزن میبینی و خیالت راحت میشه که هوا در جریان ِ ! گاهی وقتا یه جمله و یه حرف از طرف کسی می تونه نقش اون روزن توی غار عمیق رو داشته باشه ... تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحـــم اگر نکند مدّعــی، خـــدا بکند
+
تاريخ جمعه 20 آذر1388ساعت 13:17 نويسنده آفرینش
|
|
|