تبليغاتX
آفـــرینش

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

دیشب شیطان را دیدم.در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛فریب میفروخت.مردم دورش جمع شده بودند هیاهو میکردندوهول میزدند و بیشتر میخواستند.توی بساطش همه چیز بود:غرور،حرص،دروغ،خیانت،جاه طلبی و... . هر کس چیزی میخرید و در ازایش چیزی میداد؛بعضی تکه ای از قلبشان را میدادند و بعضی پاره ای از روحشان را؛بعضی ایمانشان را میدادند و بعضی آزادیشانرا.

شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد اما نمیدانم چرا کسی نمیفهمید

در گوشه ی دیگر میدان فرشته ای بساط پهن کرده بود؛در بساطش محبت و صداقت میدرخشیدند زیبایی در بساطش موج میزد نور اطراف فرشته را پوشانده بود ولی نمیدانم چرا خریدارانی که دور بساط فرشته جمع شده بودند تعدادشان اندک بود بعضی ها هم جنس های فرشته را میدیدند امتحان میکردند ولی باز به طرف بساط شیطان حرکت میکردند و جنس فرشته را پس میدادند.

اول فکر کردم شاید قیمت جنس های فرشته گران است و مردم توان خرید آنها را ندارند اما فرشته آنها را حراج کرده بود و انسانیت را رایگان می فروخت . انگار شیطان چشم مردم را کور کرده بود و فهم آنها را ربوده بود.در همان لحظه بادی وزید مردم میدویدند جنس های شیطان را پس میدادند یا دور می انداختند باد شدید تر شد عجیب است ولی حرارت زیادی داشت، عده ای را در خود میکشید .مردم به سمت فرشته میگریختند انگار همه میخواستند از جنس های فرشته بخرند. اما فرشته بساطش را جمع کرده بود.

میگفت وقت تمام است چرا پیش از این اجناس مرا ندید چرا آوای مرا که شما را به خریدن اجناس من دعوت میکرد نشنیدید فرشته گریه میکردو دور میشد.

اما شیطان قهقهه میزد و با صدای وحشتناکش سرود مرگ میخواند.

مردم میگریستند اما برای گریه کردن و به فکر افتادن دیر شده بود؛ خیلی دیر. من دلم به حال مردم میسوخت به حال خودم که شاید من هم دردنیا به سراغ بساط شیطان رفته باشم زجه میزدم. به هر کس نگاه میکردم از درون میسوخت اما ناگهان دیده ام به عده ای که از بساط فرشته خرید کرده بودند افتاد آنها مانند ستاره میدرخشیدند اما نارحت بودند دلیل ناراحتیشان را پرسیدم .میگفتند ما در دنیا به هر که خوبی کردیم جوابمان را به بدی داد نمیدانیم خوبی چه بدی داشت که یکبار نکردند، در دنیا به هرچه میخندیدیم مسخره میشدیم میگفتند دیوانه اید ولی درک نکردند که ما به زیباییها لبخند میزنیم هرگز نخواستند بدانند زیبایی هایی که ما از آنها میگوییم چه هستند خواستیم برایشان بگوییم اما انگار اجناس شیطان آنها را کر هم کرده بود.دلمان میسوزد ... دلمان میسوزد که چرا مردم کور و کر شدند؟

چرا چشمهایشان را به روی خدا و خوبیها بستند ؟

و چرا حالا نباید با ما همراه باشند؟

چرا به حرف های خدا گوش ندادند ؟

چرا اجناس ارزان فرشته را رها کردند و به سراغ اجناس شیطان با آن قیمت های گزاف رفتند؟

چرا با وجود اینکه میدانستند خوبی زیباست اما در ازای هر خوبی بدی کردند؟

چرا صداقت را زیر پاهایشان له کردند ؟

چرا مهربانی ها و دوستی ها را به خصم و دشمنی مبدل کردند ؟

چرا دروغ را سرمشق خود قرار دادند با آنکه میدانستند دروغ زندگیشان را نابود میکند؟

اگر نمیدانستند چرا به حرف های ما گوش نمیدادند؟

چرا وقتی میخواستیم دستشان را بگیریم و از چاه ظلمت بیرون بکشیمشان قصد کردند ما را با خودشان به قعر چاه ببرند؟

چرا به جای اینکه گل بکارند آنرا میچیدند و در عوض خار پرورش میدادند؟

چرا ارزش عشق را پایین می آودردند؟

چرا به هر کس به دروغ ابراز علاقه میکردند؟

چرا به جای اینکه دلی به دست بیاورند دلی را میشکستند؟

چرا دلهای شکسته شان دستی را میخراشید و دل دیگری را به آتش میکشید؟

چرا...؟؟؟؟؟

آنها با اینکه به بهشت میرفتند باز ناراحت بودند به خاطر من ،به خاطر تو، به خاطر همه ی آدمها به خاطر اینکه از این به بعد چشمامونو باز کنیم و گوشامونو تیز کنیم و خوبی ها رو بشناسیم و بهشون احترام بگذاریم و در عوض به بدی ها میدان ندیم.ما باید بفهمیم فرق بین عشق نفرت چیه ،دوست داشتن یعنی چی.بفهمیم بین صداقت و دروغ خیلی فاصله ست.باید بفهمیم زیبایی و زشتی متضاد هم هستند پس نباید زشتی ها رو زیبا ببینیم.باید بفهمیم خوبی هیچ بدی نداره حدا اقل یک دفعه خوبی کنیم شاید چندبار نتیجه ی خوبیمون بر وفق مراد نباشه اما بالاخره خوبی کردن همه گیر میشه و اونوقته که شیطان خندیدنش به آخرش میرسه و زار میزنه چون هیچکدام از اجناسش به فروش نرفته.

<<به امید روز گریه ی شیطان>>

 

+ تاريخ پنجشنبه 31 فروردین1385ساعت 19:28 نويسنده آفرینش |

پسر بچه اي وارد يك بستني فروشي شد و پشت ميزي نشست. پيشخدمت يك ليوان آب برايش آورد. پسربچه پرسيد:«يك بستني ميوه اي چند است؟» پيشخدمت پاسخ داد: « 50 سنت.» پسربچه دستش را در جيبش برد و شروع به شمردن كرد. بعد پرسيد: «يك بستني ساده چند است؟»
در همين حال، تعدادي از مشتريان در انتظار ميز خالي بودند. پيشخدمت با عصبانيت پاسخ داد: « 35 سنت

پسر دوباره سكه هايش را شمرد و گفت: « لطفا يك بستني ساده.» پيشخدمت بستني را آورد و به دنبال كار خود رفت. پسرك نيز پس از خوردن بستني، پول را به صندوق پرداخت ورفت
.
وقتي پيشخدمت بازگشت، از آنچه ديد، شوكه شد. آنجا در كنار ظرف خالي بستني، دو سكه 5 سنتي و 5 سكه 1 سنتي گذاشته شده بود- براي انعام پيشخدمت!!!!

 

+ تاريخ پنجشنبه 24 فروردین1385ساعت 19:26 نويسنده آفرینش |

چي مي شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت بده چرا كه ديروز ما وقت نكرديم از او تشكر كنيم

چي مي شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمي كرد چون امروز اطاعتش نكرديم

چي مي شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش نبوديم

چي مي شد ديگه هرگز شكو فا شدن گلي را نمي ديديم چرا كه وقتي خدا بارون فرستاده بود گله كرديم

چي مي شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ مي كرد چرا كه ما از محبت ورزيدن به ديگران دريغ كرديم

چي مي شد اگه خدا فردا كتاب مقدسش را از ما مي گرفت چرا كه امروز فرصت نكرديم آنرا بخوانيم

چي مي شد اگه خدا در خا نه اش را مي بست چون ما در قلبهاي خود را بسته ايم

چي مي شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمي داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل نكرديم

چي مي شد اگه خدا خواسته هايمان را بي پاسخ مي گذاشت چون فراموشش كرديم

و چي مي شد اگه...

و چي مي شه اگه ما از اين مطالب به سادگي بگذريم ؟

+ تاريخ پنجشنبه 17 فروردین1385ساعت 21:20 نويسنده آفرینش |

مرد خواب ديد كه كنار ساحل با خدا قدم مي زند.

در أسمان تصويري از زندگيش جلوي چشمانش أشكار شد.در هر صحنه روي شنها دو جاي پا

ديد.

يكي متعلق به خودش و ديگري متعلق به خدا.وقتي أخرين صحنه زندگيش از جلوي

چشمانش گذشت برگشت به جاي پا روي شنها نگاه كرد.

متوجه شد كه لحظاتي در زندگيش بوده كه تنها يك جاي پا روي شنها وجود دارد.همچنين

متوجه شد كه أنها در سخت ترين و دشوار ترين لحظات زندگيش اتفاق افتاده.

اين واقعا ناراحتش مي كردپس براي رفع ابهام از خدا سوال كرد:خدايا تو فرمودي اگر همراه

تو باشم و راهت را دنبال كنم در تمام طول راه با من خواهي بود ولي متوجه شدم كه در

سخت ترين لحظات زندگيم فقط يك جاي پا وجود دارد.

نمي دانم چرا زماني كه بيشترين نياز را به تو داشتم تنهايم گذاشتي؟

خدا فرمود : فرزند عزيزم

تو را دوست دارم و هرگز تنهايت نمي گذارم.اگردر لحظات سخت و طاقت فرساي زندگي فقط

يك رد پا مي بيني من در آن لحظات تو را به دوش كشيدم

+ تاريخ پنجشنبه 3 فروردین1385ساعت 19:47 نويسنده آفرینش |

ÐαЯKLADY

______________________ ********************** ______________________ ********************** ليست وبلاگهای به روز شده ______________________ **********************