تبليغاتX
آواز ققنوس

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.
آرزوهایتان سرشار از امید و باور و قلبهایتان سرشار از اعتقاد و ایمان ... همراهی در کنار ماست !

 

گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بندهء من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟

گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ... گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.

ای زیبا تر هر انچه زیباست .. ای عزیزتر از از هرانچه عزتمند است و ای نورانی تر از هر پرتو از ستارگان  بینهایت آسمان پر جلالت چه توانم گفت در برابر عزتمند ی و مهربانی و شکوه و عزمتت؟ جز شکر .. شکر و شکر

شکر برای ثروت بینهایتم چرا که با تو همنشینم

شکر برای آنچه هستم ...

شکر برای لحظه ای که با تو سخن می گویم...

 برای دیدگانی که نشانه هایی از حضور و وجود تورا میبیند...

 برای زبانی که به سپاسگزاریت می جنبد ...

 برای دستانی که برای تو می نویسد...

 برای لحظاتی که با تو و به خاطر تو  بودن برایم رقم زدی

 برای وجود مادری که تو را به من شناساند  و دوستانی که مسیر شناخت تو را برایم روشن می کنند ...

 برای هر آنچه که به من عطا فرمودی

 برای قدرتی که در وجودم نهان ساختی تا داده هایت را ارج نهم و در راه شناخت اسرارت حرکت کنم در دریایی مواج ...

خدای من شکر برای فرمانروایی این دریا ... برای مسخر ساختن امواج سهمگین در مقابل خواسته هایم و اراده ام که اراده ی توست ....

خدایا ..

برای نداده هایت شکر

چه بسا اگر نداده ای را عطا می کردی دیگر هیچ یک از الطافت را نداشتم

شکر برای هر آنچه ازم دریغ کردی

چراکه اگر بودند از وجود نورانیت دور میشدم

خدایا اثر و صنع توام چطور به خود نبالم؟

خدایا از تو آن خواهم که هیچ نخواهم ... همه از تو سر آسوده خواهند من دل آسوده

الهی مگذار دانشم رهزنم شود

انگشتر سلیمانی ام دادی ، انگشت سلیمانیم ده ای مهربانترین مهربانان ...

 

+نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت0:16توسط آفرینش |
هرکس مرکز جهان خویشتن است

کلامی نو، سطر و صفحه ای دیگر...

کتابی تازه گشوده می شود ، تولدی رقم می خورد و انسان چشم می گشاید به روی جهانی که در انتظار اوست تا اورا در سرنوشت خویشتن سهیم کند ؛ در روزگار شادی و اندوه .. در کامیابی و رویش ... در شکوه و شگفتی و در تلخکامی و غم.....

هستی آهنگ های بسیار دارد .. پرده های بیشمار ! آواهایی که باید شنید و نواهایی که باید شناخت

باید به ضرب آهنگ ان پی برد و به رمز های جاودانه اش دل سپرد...

نشانه ها چشم به راهند تا انسان فراخوانده شود تا به دوردست نظر دوزد تا خود را آماده کند ... با تمام وجود .. مهیا و مجهز برای رفتن ... برای گام نهادن در راه و بی راه ... برای گریختن از بیم ها ، دلشوره ها و ترس ها ، تردیدها ...

برای فرو رفتن و فرا رفتن... عبور از مرزها و گذر از بینهایت به اقلیم پر رنگ رویا ... به سرزمین مکاشفات ... به دیار دریافت ها ... به سوی فهمی عمیق تر و هدایت جهان به سوی هرآنچه می خواهی

کوشش بسیار  برای دانستن یک راز

کلیدی برای دستیابی به همه چیز

هرکس مرکز جهان خویشتن است ! نقطه ی توئمان آغازها و پایان ها ، او ارزش های خود را بنا مینهد و هویت خویش را شکل میدهد

آیا ما پدید آورندگان شرایطیم؟ و یا خود پدیده ای برآمده از آن؟!!!

مرزهای اختیار ما کجاست؟ و دستهایمان در کدامین وادی از نیرو عاری میشود؟

 

+نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت21:16توسط آفرینش |