تبليغاتX
آفـــرینش

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

و اما دفتر افکار ققنوس مدتی باید خاص خودش بشه ....

خواستم شعری رو همراه آوازم کنم تا خداحافظی و دوری از افکار ققنوس دلنشین تر بشه اما ....

آواز ققنوس این خونه و افکارش داره رو به نا امیدی میذاره ...

اون تولد و شناخت سرانجامش دیگه از امید نمیگه

ققنوس به هم ریخته و افکارش مثل یه کلاف سر درگم شدن ؛ گرچه تازه رسیده به اوج جوانی و شناخت اما اگر دیگه این افکار در قالب هر نوع متنی بیان بشن شاید زوال به دنبال داشته باشه...

مدتی سکوت لازمه ...

                                          

+ تاريخ جمعه 15 شهریور1387ساعت 2:21 نويسنده آفرینش |

پرستو ها کوچ می کنند !

از فرط سوز زمستان و عطش تابستان

آن ها بر فراز  زمینی غوطه می خورند که آغوش وسوسه انگیزش هر لحظه آن ها را به فرود وا می دارد .

لب های در هم آمیخته ی لاله های صحرایی ، وسعت سینه ی چمنزار و حتی تبسم گلبرگ ها ی نیلوفری که ریشه اش مدام با لجنزار عشقبازی می کند ، همه و همه دل پرستو را به زمینی شدن و قانونی شدن دعوت می کند !

پرستو می داند که وحشت زمستان رخسار غفلت آلود زمین را به سخره می گیرد و او را کفن پوش بهاری می کند که دیگرعمری از او باقی نمانده است !

پس فقط به مقصدی فکر می کند که جاودانگی، رهین وصالش با اوست .

پس پرواز می کند تا ابدیت را از دست ندهد و هم کیشانش نخندند به ریش افکار او !

تا عقوبت زمستان و گرسنگی و پژمردگی ، دست و بالش را به هم نبندد .

پرستو توقف نمی کند "هرگز"

مرگ پایان اوست "فقط"

 

رودها در آغوش رودخانه می غلتند !

از هراس ماندگاری و "رخوت"

از ترس گندیدن در مردابی که بوی تعفن می دهد و لاشه ی قورباغه !

آن ها دل ناهمواری ها را می شویند و زلالی را به آن ها القا می کنند .

قدم بر می دارند و هم پیمانه ی دریایی می شوند که عظمت خویشتن را از برکت عشق رود در سینه گنجانده است.

گاهی هم من و تو منع وصال می کنیم و گره کور را به زندگی رود عرضه می کنیم !!

ولی ،

او توقف نمی کند هرگز

بند من و تو پایان اوست فقط !

 

وتو ای وسیع ترین سایه بر موجودات هستی !

ای کسی که شیطان را شیطان ساختی و غرور را شیطان !

در کدام گوشه از خیالت ، رود را اسوه نمودی و پرستو را اسطوره ؟

یا اصلا به این ها فکر نکردی و تازه فکر می کنی که باید گاهی هم فکر کنی؟ !!!

ای بنی آدمی که هر ایستگاه را برای توقف گزینش می کنی و بساطت را هم در آنجا پهن !

چه زود دلت را به زمینی شدن کثیف می کنی !

اصلا تا به حال به آسمان هم فکر کرده ای !؟

یا فقط دلت  ضعف  می رود برای یک چهره ی با نمک و لب های قلوه ای  و چشمانی مست و خمار ؟

تا  پیش همه فریاد بزنی  و دلت را خوش هم خوش کنی که :  

" آی مردم  !!! ... عجب صفایی دارد مجنون شدن ! "

غافل از این که خودت را  بازیچه ی کودک روزگار نمودی  و بذر هوا و هوس را در سینه ات پاشانیدی !

 

آی ، ای همانی که دلت را به نیلوفر ها یی خوش کرده ای که در مرداب ریشه دوانده اند !

ای ناآشنایی که مجری حیله های شیطانی شده ای !

ای مسافری که در هر ایستگاهی اتراق نمودی و فکر کردی که ، پایان، انتهای توست !!

تا کی استشمام بوی مرداب برای تو لذت بخش است !؟

تا کی پشت هر بندی توقف می کنی و هیچ جنبشی را از خویشتن بروز نمی دهی ؟

چند قدم جلو تر ، دریایی از عظمت انتظارت را می کشد !

دریایی که  بوی نفت ، ماهی هایش را  خفه نمی کند  و نهنگ ها آن هم  هوس خودکشی به سرشان نمی زند !

دریایی که قایق های آن گل های نیلوفرکه... نه ... "مریم " را به سویت روانه می کنند و محبت را آشکارا می نمایانند ؛  

کمی جلوتر ، چندین فرشته ، مطیع سرزمینی می شوند که امارتش را تو عهده دار می شوی ؛

آن وقت ، خیال تو متاثر از کرشمه های این زمینی ها نمی شود و طعم آسمانی شدن را می چشی ؛

آن گاه ناخدای کشتی زندگانی را فریاد می زنی و بوسه های عاشقانه ات ، فقط صورت او را نوازش می کند !

عجب صفایی دارد ! صورت خدا را بوسیدن !   

کمی آن طرف تر ، دریایی است ؛

جنبش لازم است !

 

....                                                        

من و " تو"

نه دلمان را به این دنیا خوش می کنیم ،

نه به محتویات آن دل می بندیم !

من وتو _ای غریب ترین صدا در قاموس اصوات _ فقط حرکت می کنیم  ،

یادمان باشد همیشه :

 

                                     .......{" توقف فقط در ایستگاه "}.......

 

 

 

+ تاريخ جمعه 8 شهریور1387ساعت 23:45 نويسنده آفرینش |

ÐαЯKLADY

______________________ ********************** ______________________ ********************** ليست وبلاگهای به روز شده ______________________ **********************