بر سنگ قبر من بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر سراپا شکسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان اون که دائما از اشک شسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید این درخت
عمری برای هر تیشه و تبر دسته بود
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پشت دری که باز نمیشد نشسته بود
.
.
.
.
.
نمیدونم چرا هوس کردم این شعر رو بنویسم ..................
ولی بعد از مردنم حتما سفارش کنین همینارو بنویسن
.
.
.
.
هی روزگار ...
چقدر خوبه که گاهی دلم ازت میگیره، دلم از مردمانت میگیره، دلم از از خودم و زمانه و هرکی که دیدم و میشناسم میگیره ....... خوبه چون بعدش یه تحول رخ میده
الانم از اون گاهی وقتاست
دلم از کرده هام گرفته ... دلم از دیده ها و شنیده هام گرفته
دلم از آدما ...
.
.
.
ولی
شاید هنوز امیدی به عبور رهگذری غریب از کوچه های متروک باشد
شاید هنوز امیدی به تابش برقی در چشمان همسایه باشد
شاید هنوز قاصدکی به سوی دستهای من پرواز کند
ببین !
دستانم هنوز در انتظار ان قاصدک گشوده ست . . .
.
.
.
.
رهگذر دنیا ازت خسته نمیشم ؛ چون ...... این نیز بگذرد

هر کس که به اين دنيا پا گذاشته, آمده است تا ترانه اي را بخواند؛
ترانه زندگي خود را.
پس زندگي را با آواز بخوان.
هيچ کس جز تو نمي تواند ترانه ي زندگي تو را بخواند
اين ترانه فقط وفقط براي صداي ويژه ي تو نوشته شده است.
اگر تو ترانه خويش را نخواني
دنيا هيچ جايگزيني را براي تو پيدا نخواهد کرد
و از اين بابت براي هميشه چيزي را از دست خواهي داد.
زماني که ناگهان همه ي در ها را به رويت مي گشايند
تو به ديدار آن سيمرغ قله ي قاف خواهي رسيد
و در خواهي يافت که تا کنون بي انکه بداني اين سيمرغ
وجود خود تو بوده است که در آينه به خويش مي نگريسته است
هر گاه دماي هشياري تو به صد درجه برسد
جوشش و دگرگوني خود به خود آغاز مي شود
کافي ست از موهبت دوست داشتن بر خوردار باشيم
کافي ست کسي يا چيزي را دوست بداريم
در واقع او را دوست داشته ايم
تنها چيزي که در هستي هرز نمي رود عشق است
همان طور که همه ي رودها به دريا مي ريزند
همه حکايت هاي عاشقانه ي ما نيز به خدا مي رسند
ما رودهاي کوچک عشقيم و او درياست
آگاهانه عاشقي پيشه کن

ققنوسم خیلی وقته ساکت موندی و نغمه ات به گوش نمیرسه ...
دلم تنگ شده برای اون حرفا، برای اون لحظات، برای امید ...
باید باز بگم ...!
شب تهي از مهتاب
شب تهي از اختر
ابر خاكستري بي باران پوشانده
آسمان را يكسر
ابر خاكستري بي باران دلگير است
و سكوت تو پس پرده ي خاكستري سرد كدورت افسوس سخت دلگيرتر است
شوق بازآمدن سوي توام هست
اما
تلخي سرد كدورت در تو
پاي پوينده ي راهم بسته
ابر خاكستري بي باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
واي ، باران
باران ؛
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربي رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
مي پرد مرغ نگاهم تا دور
واي ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤياي فراموشيهاست
خواب را دريابم
كه در آن دولت خاموشيهاست
من شكوفايي گلهاي اميدم را در رؤياها مي بينم
و ندايي كه به من مي گويد :
”گر چه شب تاريك است
دل قوي دار ، سحر نزديك است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن مي بيند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا مي چيند
آسمانها آبي
پر مرغان صداقت آبي ست
ديده در آينه ي صبح تو را مي بيند
از گريبان تو صبح صادق
مي گشايد پر و بال
تو گل سرخ مني
تو گل ياسمني
تو چنان شبنم پاك سحري ؟
نه
از آن پاكتري
تو بهاري ؟
نه
بهاران از توست
از تو مي گيرد وام
هر بهار اينهمه زيبايي را
هوس باغ و بهارانم نيست
اي بهين باغ و بهارانم تو
سبزي چشم تو
درياي خيال
پلك بگشا كه به چشمان تو دريابم باز
مزرع سبز تمنايم را
اي تو چشمانت سبز
در من اين سبزي هذيان از توست
زندگي از تو و
مرگم از توست
سيل سيال نگاه سبزت
همه بنيان وجودم را ويرانه كنان مي كاود
من به چشمان خيال انگيزت معتادم
و دراين راه تباه
عاقبت هستي خود را دادم
آه سرگشتگي ام در پي آن گوهر مقصود چرا ؟
در پي گمشده ي خود به كجا بشتابم ؟
مرغ آبي اينجاست
در خود آن گمشده را دريابم
در سحرگاه سر از بالش خواب بردار
كاروانهاي فرومانده ي خواب از چشمت بيرون كن
باز كن پنجره را
تو اگر بازكني پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زيبايي را
بگذار از زيور و آراستگي
من تو را با خود تا خانه ي خود خواهم برد
كه در آن شوکت پيراستگي
چه صفايي دارد
آري از سادگيش
چون تراويدن مهتاب به شب
مهر از آن مي بارد
باز كن پنجره را
من تو را خواهم برد...
