تبليغاتX
آواز ققنوس

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.
مبارک بادت این سال و همه سال .. همایون بادت این روز و همه روز

 

یک ماهیه همش تو این فکرم .. یعنی سال ۸۷ داره تموم میشه؟

سالی که فکر می کردم تمام سرنوشت و آینده من باید تو این سال رقم بخوره ..

به خاطر بحث کذایی کنکــــــــــــــــــــور

پارسال که چه زجرا کشیدم ..یادم که میاد مو به تنم سیخ میشه اما حالا ۶ ماه از نتیاجش گذشته

واقعا خیلی سرنوشت ساز بودا !!!  به قول دوستم اونم توی دانشگاه شریف آزاد ! در نهایتم که به خاطر میهن دوستیمون دعوتنامه های آکسفورد رو رد کردم و به شریف آزاد رضایت دادم

بگذریم .........

خب اصل مطلب

سخته برام بگم که یک سال گذشت

یک ســــــــــــــــــــــــــال ... ۳۶۶ روز ( امسال کبیسه هم بود ) .. ۸۷۸۴ ساعت .. ۵۲۷۰۴۰ دقیقه .. دیگه با ثانیه هاش کاری ندارم

ولی فکر این یک سال از اول شروعش

یه لحظه چشماتو ببند

از هرچی امروز و مربوط به حال هست ذهنتو دور کن و بسپارش به ربع ساعت مونده به لحظه سال تحویل پارسال

داری آرزوهاتو مرور می کنی .. بغض گلوتو گرفته که یه سال گذشت و چی توی سال بعد در انتظارته؟ داری برنامه هاتو مرور می کنی و امید به این داری که امسال بخت باهات یار باشه و خدا تنهات نذاره !

یه معجزه که منتظرش بودی توی سال آینده پیش بیاد ..

دل چرکی های سال قبل رو می خوای با روبوسی کردن و خنده از بین ببری مبادا که سال جدید پر از کدورت باشه برات

از زمین و زمان می خوای که همراهیت کنن و مدام ذکر اینکه خدایا چی برام می خوای رقم بزنی ورد زبونته

یعنی اونی که من می خوام میشه؟

همینجوری داری تنگ ماهی سر سفره رو نگاه می کنی و ذهنت هزار و یه فکر می کنه .. تلویزیون روشنه ..

تایمر رو نگاه می کنی هنوز ۴ دقیقه مونده به لحظه سال تحویل ..

یهو این فکر وحشتناک میاد سراغت که دین و ایمانت چی؟ یادته سال قبل همین موقع بود که کلی نذر و نیاز کردی و کلی قول به خدا دادی؟ به کدومش وفا کردی ؟ اصلا چندتا از قولات یادت مونده ؟!!!!

میگی همین خاک بر سرت که فقط تو دنیا خودتو میبینی .. چه کار برای خدا کردی که اینهمه هم توقع داری؟ پارسال چه گلی به سرش زدی؟

فقط توقع ، توقع ، توقع ...

با خودت میگی خب چکار کنم؟ اون سال قبل بود .. از امسال دیگه عوض میشم !

تلویزیو اعلام می کنه : لحظه تحویل سال ۱۳۸۷ هجری شمسی ...

و

یا مقلب القلوب و الابصار

یا مدبر اللیل و النهار

یا محول الحول و الحوال

حول حالنا الی احسن الحال

 

ولی هیچ اعتقادی بهش نداری !

میدونی چرا؟ چون تو ذهنت داری فقط میگی خدایا اونوطوری که می خوام بشه ! ( نه اونطوریکه تو برام رقم میزنی...)

هنوز باور نداری خدا بهترین هارو برات می خواد ..

حتی وجود خدارو هم گاهی شک کردی .. وقتایی که اونی که می خواسته نشده !

دیوان حافظ رو باز میکنی به امید اینکه از خوش یمنی سال جدید بهت بگه... بالاخره اشکت جاری میشه ولی نمیذاری حتی به گونه ات برسه و زود دست میکشی به چشمات

در حالیکه ذهن دومت داره به همه چی ... گذشته حال و آینده حتی به غزل حافظ!  فکر می کنه پا میشی با تک تک خانواده روبوسی کردن و عید مبارکی گفتن .. اما هنوزم اون بغض غریب داره گلوتو فشار میده و تو در ظاهر می خندی ! می دونی .. . داری می ترسی .. از لحظه هایی که در انتظارته .. یعنی امسالم مثل پارسال هیچی به هیچی؟!!!

به خودت میگی بیخیال ! نترس !!! امسال امساله انشالله که سال خوب و خوش یمن و برکتیه ...... پارسال گذشت ! با همه ناراحتیاش و شادیاش بالاخره گذشت ...

یه لحظه خودتو از جمع دور می کنی .. میای یه کنج خلوت اتاقت .. بازم تفاءلی رو که باحافظ زدی هی می خونی ..  میگی خب حافظ که خوب گفته پس دیگه چته؟!  اصلا بعدا بهش فکر می کنم و سال رو شروع میکنی

اول عیدی مامان و بابا رو میگیری بعدم حاضر میشی که برید خونه مامان بزرگ و سر آغاز عید دیدنی .  ذوق عیدی گرفتن با این سن و سال . . .  نه خب واسه برکت کیفمه  خودتو گول نزن .. چقدر رو عیدیات حساب باز کردی ؟؟؟؟

آخ که عید پارسال من چقدر شکنجه آور بود .. واقعا عید بود؟؟؟  از روز دوم عید بشین پروژه ریاضیات بزن .. پروژه چیه؟ برو کلاس اصلا .. تو خیابون پرنده پر نمیزنه اونوقت تو باید ........ به خودتم میگی هرکه طاووس خواهد جور هندوستان کشد .. آخرشم نتیجه اون همه زجر شد دانشگاه شریف آزاد اسلامی

ولی خیلی بدم نشد خداییش

نه من و آزاد؟ من دولتی نرم میمیرم !!! اصلا خودم و دار میزنم .. یه مشت از چرندیات قانون جذب هم تو ذهنم فرو کردم که اونی که من می خوام میشه .. خدا هم که هیچی ! اصلا من خدا هستم اراده من دنیا رو می چرخونه و ....

تا تیر برسه و کنکور بدم مردم و زنده شدم .. چقدر که به زمین و زمان لعنت می گفتم .. چه امیدهای واهی به بچه ها میدادم در حالیکه خودم دوزارم قبولشون نداشتم ولی اونا .......... فکر میکردن من از امیدواری تو آسمونم نسبت به اونا  تو این گیر و دار هم مشکلات پیش اومده ای که قصد رها کردنم رو نداشتن و انگاری هنوزم ندارن ... و ...

روز کنکورم از همه روزا خنده دار تر ! مطمئن که من با بهترین رتبه در بهترین دانشگاه قبول خواهم شد چون من می خوام !  می تونم بگم از همه داوطلبا ریلکس تر و بیخیال تر من بودم .. دوست گلم بعد از کنکور اشک میریخت و من بیخیال .. هرچه پیش ایدخوش اید که چی هم پیش اومد ...

خلاصه تو تمام عمرم به اندازه پارسال اشک نریختم  و اعصابم داغون نشد

کنکور که گذشت .. مشکلات پیش اومده بیشتر تو چشمم میومد .. بیشتر همه چیز آزارم میداد .. دارم دفترمو الان می خونم .. یه دفتری که عمرش شاید ۵ ماه بود ! خط خطی هام ...

منتظر وقوع معجزه بودم .. از لحظه های از دست رفت و پیش رو می ترسیدم .. خیلی خیلی زیاد می ترسیدم ..

چقدر گفتم خدایا یعنی تنهام گذاشتی؟

چقدر که باز وعده و وعید میدادم به خودم و نذر و نیاز میکردم و ...

گاهی از فکر . از بغض .. نمیفهمیدم حتی دارم درباره چی فکر می کنم؟ خودم رو توی یه خلا محض میدیدم ...

چقدر احساس تنهایی کردم و ...

بگذریم جزییات سال گذشته خیلیه که این چند خط یه اپسیلونش هم نمیشه ..

ولی خدایا یادم نرفته که شادی هم داشتما .. یادم نرفته که مدتیه ناراحتی ها و مشکلات نمی تونن تا اون حد قدیم به چشمم بیان .. خدایا شکرت  .. شکر از اینکه یادم دادی فرموشکار باشم و همیشه لبخند به لبهام باشه ...

ولی جدی امسال هیچی از اون چیزایی که سال تحویل می خواستم به کامم نشد جز رشته ام ! و خدارو هزار مرتبه شکر که بیماری و غم توی خانواده و دوستانم پیش نیومد ...

در نتیجه حالیم شد که من چکاره ام؟! خدا هرچی می خوای برام رقم بزن ..

دارم وارد ۳۶۵ روزنو و تازه میشم  .. ۳۶۵ روز تکرار نشدنی و امسال فقط میگم :

خدایا .. خودم و خواسته هام و آرزوهام رو به قدرت بی کران تو میسپارم و باور دارم که بهترین هارو تنها تو برایم مقدر می کنی

( منظورم از خودم هرچیزیه که در ارتباط با منه .. نگید این چقدر خودخواهه ! سرنوشت من در گرو سر نوشت خانواده و دنیای پیرامونمه .. )

خلاصه که خداجونم سال ۱۳۸۸ با سال ۱۳۸۷ فرق می کنه .. قول میدم امسال عوض بشم دیگه  یه گوشه چشمیم به آرزوهام بنداز شاید پسند شد و محقق شدن  و باز  ......... خب آدمیزادم دیگه !!!

خب برای شما هم آرزو دارم که :

سال وفال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بخت

  بادت اندر شهریاری برقرار و بردوام

 سال خرم ، فال نیکو ،‌مال وافر ،‌حال خوش ،

  اصل ثابت ، نسل باقی ،‌تخت عالی ، بخت رام

 

موقع سال تحویل منو از دعا فراموش نکنید

+نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت22:19توسط آفرینش |
زندگی ...

زندگي يک آرزوي دور نيست؛

زندگي يک جست و جوي کور نيست

زيستن در پيله پروانه چيست؟

زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست

گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛

هرچه ناپيدا صدايت ميزند

جنگل خاموش ميداند تو را؛

با صدايي سبز ميخواند تو را

زير باران آتشي در جان توست؛

قمري تنها پي دستان توست

 پيله پروانه از دنيا جداست؛

 زندگي يک مقصد بي انتهاست

 هيچ جايي انتهاي راه نيست؛

اين تمامش ماجراي زندگيست...

 

 

 

 

+نوشته شده در جمعه 23 اسفند1387ساعت20:48توسط آفرینش |
به یاد داشته باش
 
من می ‌توانم خوب باشم،
من می‌ توانم بد باشم،
من می توانم خائن باشم یا وفادار،
من می توانم فرشته‌خو باشم یا شیطان‌صفت،
من می توانم تو را دوست داشته  باشم،
من می توانم از تو متنفر باشم،
من می توانم پاسخت را بدهم
من می توانم سکوت کنم
من می توانم نادان باشم
من می توانم دانا باشم
چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است.
به یاد داشته باش، من نباید چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش ،من اینجا نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش، من شاید  نقابى بر صورتم داشته باشم و تو هم.
به یاد داشته باش، من را خود از خودم ساخته ام، تو را دیگرى باید برایم بسازد و تو هم.

به یاد داشته باش،  منى که من از خود ساخته ام آمال من است و تو هم.
به یاد داشته باش، تویى که تواز من می سازى آرزوهایت و یا   کمبودهایت هستند.
به یاد داشته باش، لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان.
به یاد داشته باش، من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش ، می توانى انتخاب کنى که من را می خواهى یا نه
ولى نمی توانى انتخاب کنى که از من چه می خواهى و تو هم.
به یاد داشته باش که تو می توانى دوستم داشته باشى همین گونه که
هستم و من هم.

به یاد داشته باش که تو میتوانی از من متنفر باشى بى هیچ دلیلى و من هم.
به یاد داشته باش که ما هر دوانسانیم..
و به یاد داشته باش که این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان می تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد.
به یاد داشته باش، تو نمی توانى برایم به قضاوت بنشینى و من هم.
به یاد داشته باش، تو نمی توانى حکمى برایم صادر کنى و من هم.
به یاد داشته باش، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.

به یاد داشته باش دوستانم مرا همین گونه پیدا میکنند و می ستایند
حسودان از من متنفرند...
ولى باز می ستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بسته اند  و همچنان می ستایند، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم
نه دوستى خواهم داشت نه حسودى و نه دشمنى و نه حتى رقیبى،
من قابل ستایشم و تو هم.

یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می بینى و مراوده می کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان،  با نقابى متفاوت، اما همگى مجوز الخطا.
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،
و
یادت باشد که کارى نه چندان راحت است

 


 

 پ.ن۱ : به شخصه خیلی از اینها رو فراموش کرده بودم !

پ.ن ۲ : دوستی میگفت انسانها حق دارند شب بخوابند و صبح وقتی که بیدار میشن نظرشون در مورد همه چیز 180 درجه متفاوت شده باشه

پ.ن ۳ : داشتم فکر می کردم چقدر تحمل یک انسان سخته ! عجب صبری دارد خدا . . .

 پ.ن ۴ : متن بالا به تمام معنا دزدی ست... اما ترویج چنین متنی دزدی بودنشو جبران می کنه ........ البته امیدوارم !  

 

 

+نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت11:43توسط آفرینش |
خویش را باور کن
 

هیچکس جز تو نخواهد روئید


شعله روشن این باغ تو باید باشی


هیچ کس چون تو نخواهد تابید


سرو آزاده این باغ تو باید باشی


رعد این صحنه تو باید باشی


هیچ کس چون تو نخواهد غرید


چشمه جاری این دشت تو باید باشی


هیچ کس چون تو نخواهد جوشید


نازنین!


سرنگون کردن غم، حرکت آسانی نیست.


لیک آسانتر از آن است که می پنداری.


ریشه ها می گویند:


"ما تواناتر از آنیم که می پنداری"


باز کن پنجره را، صبح آمده است.در این خانه رخوت بگشای.


باز هم منتظری؟


هیچ کس جز تو نخواهد آمد


هیچ بذری، بی تو روی این خاک نخواهد پاشید.


از دل خاک نخواهد روئید


خوشه ای نیز نخواهد برخاست


خرمنی گرد نخواهد گردید


اسب اندیشه خود را زین کن


تک سوار سحر جاده تو باید باشی


و خدا می داند و خدا می خواهد


که تو "خودآ" یی باشی بر پهنه خاک


"کودکان فردا، خرمن کشت امروز تو را می جویند"


خواب و خاموشی امروز تو را


در حضور تاریخ، در نگاه فردا


هیچ کس بر تو نخواهد بخشید


باز هم منتظری؟


برخیز که صبح است بهار آمده است.


تو بهاری ،


آری !


خویش را باور کن.

 

+نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت10:15توسط آفرینش |
دروغ ...

".... حقیقت نیازی به باورآوردندگان ندارد. بگذارید یادآوری کنم: حقیقت نیازی به مومنین ندارد. خورشید دربامداد برمی خیزد - شما آن را باور ندارید، دارید؟ هیچکس از دیگری نمی پرسد، "آیا به خورشید اعتقاد داری؟ آیا ماه را باور داری؟" اگر کسی بیاید و از تو بپرسد، "آیا خورشید را باور داری؟ آیا ماه را باور داری، آیا به درختان اعتقاد داری؟"، فکر می کنی که او یک دیوانه است. چرا این سوال ها را می پرسد؟ این ها وجود دارند، بنابراین موضوع باورداشتن به آن ها وجود ندارد.

 

مردم دروغ ها را باور می کنند: حقیقت نیازی به مومنین ندارد. و وقتی دروغ می سازی،
یک رهبر بزرگ می شوی. برای همین است که در روی زمین سیصد مذهب وجود دارد. حقیقت یکی است و سیصد دین و مذهب! مردم ابداع کنندگان بزرگی هستند. وقتی دروغ ها چنان هستند که کسی نمی تواند آن ها را تشخیص بدهد و راهی برای اثبات یا انکار آن ها وجود ندارد، تو حفاظت شده ای. مردمان زیادی در مورد دروغ های روحانی سخن می گویند، این مطمئن تر است.

 

.... آدلف هیتلر در زندگی نامه ی خودش، ماموریت منMein Kampf ،  نوشته است که یک دروغ باید بارها و بارها تکرار شود تا حقیقت بشود. و او می داند __درواقع، هیچکس جز او به این خوبی نمی داند: این تجربه ی خودش است. او تمام زندگیش را با دروغ زندگی کرد، دروغ هایی چنان واضح که در ظاهر هیچکس حتی فکرش را نمی توانست بکند که کسی
آن ها باور کند!

 

برای نمونه، " به سبب وجود قوم یهود، تمام دنیا در حال اضمحلال است و به سمت جهنم
می رود." یهودی ها چگونه وارد این شدند؟ وقتی هیتلر برای نخستین بار در مورد یهودیان سخن گفت، حتی دوستانش خندیدند و به او گفتند، "این احمقانه است." او گفت، "شما فقط صبر کنید. به تکرار این ادامه بدهید و نه تنها غیریهودیان آن را باور خواهند کرد، حتی یهودیان نیز باورش می کنند. فقط به تکرار این ادامه بدهید."

 

باور توسط تکرار پیوسته ایجاد می شود. و او تمام نژاد آلمان را وادار به باور کرد __یکی از هوشمندترین نژادهای روی زمین و آنان قربانی این مرد ابله شدند. ولی او چند کیفیت داشت. برای مثال، او قادر بود چیزی را پیوسته برای سال ها تکرار کند، از پشت بام، با قطعیت و یقین کامل، بدون هیچ تردید. این واگیردار بود.

 

مردم آنچه را که می گویی باور نمی کنند، آنان به روشی که تو آن را ادا می کنی باور دارند. و زمانی که هنر دروغ گویی را یادگرفتی، یک اعتیاد می شود، زیرا مردم شروع می کنند
به باور کردن تو، شروع می کنی به قدرتمند شدن. و سپس اگر بتوانی ترتیب چند چیز را بدهی، قدرتت عظیم می شود. برای نمونه، اگر بتوانی نوعی خاص از شخصیت را پیدا کنی، این به تو اعتبار می بخشد. اگر شخصیت تو طوری باشد که مردم بتوانند به آسانی تو را باور کنند، این به تو کمک می کند. مردمانی که با دروغ زندگی می کنند همیشه در اطرف خودشان یک شخصیت خاص ایجاد می کنند؛ اگر یک شخصیت هم نباشد، دست کم ظاهر آن را دارد!

 

هیتلر یک روح والا mahatma  بود. او مشروب نمی خورد، به هیچ مسکری دست نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ فقط غذای گیاهی می خورد و لب به گوشت
نمی زد. چگونه می توانی به این شخص باور نیاوری؟ او حتی چای یا قهوه نمی نوشید و سیگار هم نمی کشید. چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ او از مورارجی دسای (نخست وزیر وقت هند که عادت داشت برای حفظ سلامتی روزانه از ادرار خودش بنوشد! ) یک روح والاتر بود، زیرا حتی ادار خودش را هم نمی نوشید! چگونه می توانی این شخص را باور نکنی؟ باید باورش کنی! او تمام اعتبارها را دارد.

 

او صبح زود از خواب بیدار می شد و شب ها زود به خواب می رفت: اینگونه عادت کرده بود. او تمام عمرش را، تقریباٌ تا آخرین لحظه مجرد بود - می گویم تقریباٌ، زیرا فقط سه ساعت قبل از مردنش، قبل از خودکشی اش، ازدواج کرد. فکر می کنم این تنها کار عاقلانه ای بود که درتمام عمرش انجام داد- فقط سه ساعت قبل از مرگ! او می بایست فکر کرده باشد، "حالا ازدواج چکار می تواند با من بکند؟ درهرصورت بزودی خواهم مرد!"

 

فقط سه ساعت قبل از خودکشی.... در میانه ی شب، وقتی که تصمیمش را برای خودکشی گرفت، کشیش را احضار کرد. کشیش را بیدار کردند و به سلول زیرزمینی او بردند. فقط سه یا چهار دوست در آنجا حضور داشتند. مراسم ازدواج سریع و فوری انجام شد و تنها کاری که پس از ازدواج کرد خودکشی بود .این ماه عسل آنان بود. او تمام عمرش را مجرد بود.

 

این چیزها اعتبارآور هستند. اگر واقعاً می خواهی یک دروغگو باشی، اگر واقعاً مایلی به دروغگویی ادامه بدهی، آنوقت باید شواهدی درست کنی که انسانی با شخصیتی ویژه هستی، چگونه می توانی دروغ بگویی؟ مردم تو را باور خواهند کرد. برای همین است که قدیسان شما، کسانی که به دروغ های روحانی می پردازند، متکی به شخصیت هستند.

 

انسانی که با حقیقت زندگی می کند نیازی ندارد که به هیچ چیز تکیه کند؛ خود حقیقت کافی است. ولی حقیقت در مردم باور ایجاد نمی کند .درواقع، حقیقت مردم را شاکی می کند! مردم عاشق دروغ هستند و همیشه از حقیقت گریزانند....

 

... درواقع، دروغ هرچه بزرگتر باشد،  امکان باور آن بیشتر است، زیرا اگر دروغ کوچکی باشد، امکان کشف آن برای مردم هست، آنان این مقدار هوش را دارند! ولی اگر دروغ بسیار بزرگ باشد، بزرگتر از هوشمندی، آنان هرگز قادر به کشف آن نیستند. برای همین است که دروغ های بزرگ قرن ها زنده هستند.

اشو / کتاب خرد / فصل نوزدهم


پ.ن : برداشت آزاد !!!

 

 

+نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت18:5توسط آفرینش |