تبليغاتX
آواز ققنوس

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.
شخصیت !
 

موندم تو کار خودم و مردم و اطرافیان و خواسته هاشونو اون چیزی که می پسندن و من نیستم !

آقا جون من نمی تونم از جرز دیوار بخندم !

من نمی تونم نسبت به هرچیز مضحکی لبخند بزنم !

من نمی تونم هرچی به ذهنم میرسه به زبون بیارم که یعنی حرفی واسه گفتن دارم !

من هنوزم نمی تونم نسبت به چیزای غیر متعارف ، متعارف باشم !

من خواستم فرق کنم !

خواستم اونی بشم که بیشتر مردم بپسندن ! اما .. الان از خودم خوشم نمیاد

از اینی که الان هستم راضی نیستم !

کلی رو خودم کار کردم که دلبسته بشم و شدم ! اما الان که نمی تونم دل بِکَنم چی کار کنم؟!

حس می کنم دیگه غرورم له شده ! خمیر شده ! اصلا فاسد شده !

هرکاری کنم بازم یه دخترم با عواطف حماقت بار یه دختر !

مدتهاست می خوام دل بکنم نمیشه ! نباید هم بشه !

چون مگه احساسات من باید واسه چند نفر خرج بشه؟

چندبار تو عمرم باید به خودم بقبولونم که باید علاقه مند بشی ! باید دوست بداری ! باید روش حساب کنی و ...

بگذریم !!!!

کلی تو روی هرکسی خندیدم که نگن اخمو و عبوث !

اما الان توقعشون بالاتر رفته که اگر فلان کار رو نکنی یعنی پایه نیستی !

خیلی از این حرفارو کسایی میزنن که واقعا فکم میوفته !

اِ اِ اِ اِ اِ برگشته تو چشمام زل میزنه میگه باید بتونی از جرز دیوار هم بخندی !

این چه توقعیه آخه؟

خنده جا و مکانی داره .. موقعیت خاصی خنده رو می طلبه !

عجیب نیست کسی که یهو تو خیابون نمیدونم تو پارک باغ و .. می خنده بهش میگید سبک !

کسی که نمی خنده اینجوری بهش میگین؟

دلیلشو میدونی؟ خنده رو واسه دیگری عیب میدونی ..

اما اگر طرف خودت ریسه بره برات خیلی شاداب و خوبه !

آقا جون من وراج نیستم ! تا موضوع واسه حرف نداشته باشم حرفی نمیزنم ..

هرچی به ذهنم رسید رو بلد نیستم به زبون بیارم

موضوع خاصی باشه به نظرم هم جالب بیاد انقدر برات حرف میزنم تا داغ کنی !

اما من فرقم اینه .. قبل از حرف زدن رو حرفم فکر می کنم ! خودم به نتیجه ای نرسیدم مطرحش می کنم

اگر ببینم حرفم مضحک به نظر میاد نمیزنم .. که البته گاهی ضرر هم کردم طرفم فکر کرده خیلی شاید بی عارم !

اینم مشکل از من نبوده از مغز کوچیک خودش بوده که سوال احمقانه پرسیده و منتظر یه جواب ابلهانه بوده !

منم خب جز یه لبخند و یه نگاه عاقل اندر سفیه چی می تونم نثار همچین آدمی کنم؟

گاهیم که حسابی سوتی میگیرن از حرفم . به نظرم مضحک نیست ! نمیدونم خب مغزم حلاجی نکرده که بیانش کردم !

ای بابا ! تا حتی از نگاه کردنمم ایراد میگیرن ! به خدا دیگه می ترسم نگاه کسی کنم

حتی با لبخند هم نگاه هیشکی نمی کنم ! همش چشمامو میدزدم !

اینم شد وضع؟!

آهان ! میگن آدم نجوشی هستی ! دیر اُخت میشی ..

بابا عجب توقعاتی دارید شماها !

وقتی کسی رو با خودم و منش خودم جور نمیبینم باید باهاش اُخت هم بشم؟

وقتی رفتارهای غیر متعارف و صحبتهای مسخره آزارم میده چجور می تونم ازش لذت ببرم و تاییدش کنم؟

چون دختری درجه تحملتو ببر بالا ! چرا زود آمپر می چسبونی؟ چرا بداخلاقی؟ چرا بدجنسی ؟ چرا ...

هربار که اجازه دادم حرف کسی روم تاثیر بذاره ضرر کردم ! چرا الان بازم باید اجازه بدم کسی توی اموراتم دخالت کنه؟

کلید حکومت بر قلبها رو نمی خوام ! هرکسی منو می خواد همینجوری بخواد!

هرکسی لایق مهر و محبت من نیست ! نمی تونم به همه مهر بورزم و همه رو راضی نگه دارم .

این مدتی که رضایتشون رو داشتم واسه هفت پشت خودم و جد و آبادم کافی بود

من خودم رو می خوام ... اوهوم اصلا خودخواهم ! حرفیه؟!

 

 

پ.ن۱: میشه انقدر عیب و ایراد نگیرید ؟! میشه سطح توقعتونو بیارید پایین و هرکسی رو همونجوری که هست بپذیرید؟!

عزیز من! نامهء فدایت شومِ التماست می کنم مرا بپذیر که برات ننوشتم !

می خوای بخواه و دوستم باش و باهام مراوده کن نمی خوای هم نخواه !

اگه خواستی بسم الله اگه هم نخواستی قلم پات خورد بشه زبونت لال بشه نیا سَمتِ من !

اگه اومدی و خواستی دیگه حق نداری ویژگی های شخصیتیم رو ببری زیر سوال !

حق نداری بهم بگی چجور باش و چجور نباش !

الان از اینی که هستم و خیلی ها خوششون اومده احساس تهوع شدید دارم !

می خوام خودم باشم !

همون دختری که بودم و کسی جرئت نداشت واسه ابراز علاقه قدمی جلو بذاره

همونی که از نگاهش تو صدتا سوراخ قایم میشدن و در نظرشون بد اخلاق بود!

همونی که بهش می گفتن بی جنبه و اقلش جرئت نمی کردن حرفای مضحک و صدمن یه غازشونو جلوم به زبون بیارن

همونی که خیلی عادات کنونی براش ناشناخته بود و غیر قابل هضم !

پ.ن۲ : از جرز دیوار بخند ! عجیب نگاه نکن ( اصلا نگاه نکن ) ! ساکت نباش ! بجوش باش ! ملایم باش ! بدجنس نباش ! بد اخلاق نباش ! هر هر هر بخند ! بدتر از همه مطیع باش !

پ.ن۳ : مطیع بودن رو فراموش کردم بگم ..

می خوان مطیع باشم! خودم خواستم همردیفشون باشم و اخلاقم که سلطه پذیری بود رو حقیر کردم !

اما بازم خدارو شکر انگار تسلط با من بود ! گرچه الان همونم دیگه له کردم و انداختم دور .. ! ضعیف شدم

پ.ن۴ : راستی از تملق و چاپلوسی و ... هم بیزارم بلد هم نیستم نمی خوامم یاد بگیرم .. اگر تملق پسندی نیا طرفم ! من رکم حرفامم نیش داره . خب؟! ولی بی دلیل حرفی رو نمی گم

پ.ن۵ :حالا اجازه میدین من خودم باشم؟!

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت23:45توسط آفرینش |
ترس
 

خیلی از دلتنگی های پست قبلم رفع شد ...

اما جاشونو به ترس دادن

ترس از بی سرانجامی ..

ترس از سوختگی به بهای آزادی ..

ترس از بی اختیاری و تابعیت

ترس از بی هدفی

ترس از بی وحدتی

ترس از له شدن

ترس از بندگی

ترس از خیلی چیزای دیگه که در اثر بی برنامگی رخ میده

خیلی وقت پیش کسی گفت آدما مثل یه فنر می مونن ..

هرچی فشار روشون بیشتر بشه بیشتر هم نیرو رو ذخیره می کنن تا پرتاب بشن ؛

اما حالا که در آستانه پرتاب قرار دارن جهتشون مشخصه؟!

من کجای این مسیرم؟!

من دارم گم میشم

من ، بی سرانجام تر از قبل میشم

من از ایرانستان میترسم

من از این شلوغی هایی که فقط می خوان به نتیجه برسن می ترسم

من از اینکه نمیدونم به چه نتیجه ای می خوان برسن می ترسم

من از این می ترسم چون آخر خط رو نمیبینم

من از این ریسک می ترسم !

من عقلم نمیکشه !

من می ترسم چون عقلم نه میرسه و نه میکشه !

من میترسم چون سرنوشتم در گرو سرنوشت خیلی های دیگه ست ...

من می ترسم چون سکوت می خوام ..

چون آهسته رفتن و اومدن رو برای اینکه گربه شاخم نزنه ترجیح میدم

شاید یه سوختگی و یه حماقت و یه بهای دیگه ..

تا کی بها؟!

تا کی ...

من می ترسم !

 

 

پ.ن۱ : کوروش من میترسم .. فرزندت می ترسه .. دعای خیرت برای ایران کو؟! تا کی ایران باید خاک و خون رو به خودش به هر بهانه ای ببینه؟!

پ.ن۲ : یکی نیست جواب منو بده؟! به من بگید بعد از اثبات حرفتون چی می خواید؟ زیر نظر کی می خواید؟ به کجا میرید بعدش؟

پ.ن۳ : من از نبود کسی می ترسم !

پ.ن۴ : امیدوارم بازم اشتباه فکر کنم به خاطر عقل ناقصم ..  به خاطر ترسم !

پ.ن۵ : من از ادامه دار شدن این ترس می ترسم !!!!

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 31 خرداد1388ساعت0:3توسط آفرینش |
دلمان تنگ است !
 

دلم تنگ شده است برای خیلی چیزها

برای مامانم و گفتن مامانی !

برای جَوِ آرام شهر و شب ساعت ۹-۹:۳۰ برگشتن به خانه!

دلم تنگ شده است برای حرفهای پیش از مقوله و معضلِ ! انتخابات

دلم تنگ شده است برای آرامش.

برای جوک هایی که دردمان را در لفافه می گفت اما لبخندی هرچند تلخ بر لب می نشاندند.

دلم برای سکوت تنگ شده است!

دلم برای دوست داشتن تنگ شده است!

دلم برای اس ام اس های هر روزمان تنگ شده است !

دلم برای او تنگ شده است ...

گرچه ! این مدت عقده های بسی کثیر را از دل باز کرده ام و به برخی، حرفای مگویم را گفته ام ! اما

دلم برای روزهایی که به خود فشار می آوردم که این حرفها مگو هستند و نباید گفته شوند تنگ شده است !

دلم برای غرور ایرانیمان تنگ شده است !

دلم برای جوک های فضاپیمای امید هم تنگ شده است !

دلم برای امید و آرزوهایمان هم تنگ شده است!

دلم برای غر زدن های روزمره تنگ شده است!

دلم برای احوال پرسی های به دور از پس لرزه های انتخابات تنگ شده است !

دلم برای پرچم سه رنگِ قدیمیمان که بی هیچ شعاری بر قله افکارمان بود تنگ شده است !

دلم از زمین و زمان تنگ شده است !

دلم از ایرانی بودن تنگ شده است !

دلم از نبود خیلی هایی که بودند تنگ شده است !

دلم از این همه شعار تنگ شده است !

دلم از این همه دعوا و ستیز هم تنگ شده است !

دلم آرامش سابق، هرچند سکوت پیش از طوفان بود .. اما همان را می طلبد که می ارزد به اینهمه دلتنگی !

دلم ایران را می خواهد !

دلم آزادی و امنیت، هرچند ناچیز را می خواهد...

دلم گذشته را می خواهد !

دلم گذر سریع زمان و رفع و رجوع شدن اوضاع را می خواهد

دلم ...

 

پ.ن۱ : ...

پ.ن۲ : ... 

پ.ن۳ : "او" ...

 

 

+نوشته شده در جمعه 29 خرداد1388ساعت19:14توسط آفرینش |
دریغ است که ویران ! ایران شود
 

++ " احساس تهوع ما را به خود می پیچد ... تهوع به سبز - سفید - قرمزی که این روزها هیچ چیزی برای غرور ندارد.... همه بازنده ایم .... 

حس میکنیم قاچاقی زنده ایم...." اشتباه شد حسی نمانده که حس کنیم ، باور کرده ایم که قاچ..." "++

 

جملات بالا از وبلاگ دوست عزیزم شروع خوبی بود برای ناگفته هایم

برای بیان داغی که بر دل و سنگینی افکاری پریشان بر ذهن احساس می کنم

نمیشه سکوت کرد ! نمیشه ساکت بود و حرفی نزد وقتی داری دنیا رو وقتی داری وطن رو میبینی که در لجن زاری فرو رفته که هرکسی با دوتا شعار می خواد اصلاحش کنه و قربانیش من و تو هستیم !

برادر من ! خواهر من ! هموطنم

اه !

باید سانسور کنم؟ من پر از حرفم پر از گلایه پر از واژه اما سانسور ؟؟؟؟

درک کن با شعار سبز و سفید و سرخ این مشکل اساسی حل نمیشه !

درک کن که گاهی باید آهسته رفت و اومد تا گربه شاخت نزنه

درک کن هرچیزی زمانی داره

درک کن تحول نیاز به یکپارچگی داره

درک کن هرکسی که از راه رسید و دوتا شعار داد واسه من و توِ جوان که وطنمون جونمونه و روحمون ایران ! قصدش ماها نیستیم قصدش ایران نیست !

درک کن هر سبزی سبز نیست و هر گردی گردو نیست !

درک کن بازیچه بودن و ملعبه بودن شاخ و دم نداره !

درک کن تو جوونیت رو از سر راه نیاوردی و عمرتو براش گذاشتی !

درک کن الان حیف جان پر ارزشته که سر هیچ بره !

درک کن این پالون خره که علم شده !...

.

.

.

درک کن الان زمانش نرسیده !

درک کن اتحاد نیست!

درک کن که هدف نیست !

برادرم .. خواهرم .. امیدِ ایرانم .. آرام باش ...

مدتی سکوت .. مدتی آهسته رو .. زمان هرچیزی خواهد رسید

شاید برسد آن زمان که ...

 

من آريايي ام

 خداي من ايران است

 ناجي من كوروش كبير است 

 امامان من داريوش شاه ، مازيار . خشايار شاه،انوشيروان و عادل .

امام زمان من كاوه است !

روحانيون من " حافظ ، مولوي ، سعدي ، فردوسي و ابن سينا ! "

كتاب مقدس من شاهنامه است .

اصول و فروع دين من لوح حقوق بشر كوروش كبير است.

عاشوراي من قادسيه است.

شهداي من رستم فرخزاد، و بابك خرمدين است!

بهشت من آزادي است. عيد من نوروز است ، محراب من دل است،

دين من " عشق و دانش " است. ايمان من خرد است ! 

ایران من این است ! نه سبز ! نه سرخ ! نه سفید ! ایران من آزاده ایست بدون هیچ بند و مالک و هیچ ریا ...

ایران من باز هم بنا خواهد شد ! از ویرانه هایش ...

اما هنوز وقتش نرسیده ..

هنوز ............

صبر باید کرد !

 ‏ به اميد روزي كه آزادي برقرار ، عدالت جاري و حق شعارمان باشد . ‏ ‏

 

پ.ن۱ : کوته فکر گرامی من مسلمانم و کتاب دینیم قرآن هست و به ۱۲ تا امام هم اعتقاد دارم .. حرفیه دیگه؟!

پ.ن۲ : کوته فکر  تمام این جملات نماد ایران هست ! نفی هیچ چیز فعلی نیست ! درک کن ...

پ.ن۳ : بیشتر از این نمی تونستم سانسور کنم !

پ.ن۴ : جانب داری نمی کنم ! فعلا باید سازش کرد با هرکسی که علم شده .. سبز و سرخ و سفیدش مهم نیست ..

ایران مهمه .. نه؟ پس فعلا همینجوری باهاش بسازید تا به وقتش ..

ایرانی بگم .. سوشیانتی هم هست ! منتظر ... صبر ........................................

صبوری ها طرفه خاکهایی بر سر این دیار کرده اند .. الان هنوز وقت خاک تکونی نرسیده !

الان سعی کن با همین شرایط بسازی ! باید بتونی که بسازی ! جان من و تو نباشه ایرانی هم نخواهد بود .

چرا با چندتا شعار که تضمینی واسه تحققش نیست تضمینی واسه بهتر شدن اوضاع نیست جان بر کف شدی؟

انقدر جانت بی ارزشه؟؟؟؟ تو این جان رو واسه ایران نمیدی ! اشتباه نکن ! الان داری واسه یه مترسک جانت رو تقدیم می کنی ... فقط یه مترسک !

پ.ن۵ : میگن زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد .. کم کم حس می کنم سرم داره رو تنم سنگینی می کنه !

پ.ن۶ : یادی از گذشته فراموش شده ! کلیک کنین

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 26 خرداد1388ساعت21:36توسط آفرینش |
مادر .. مادر .. مادر ... مامانی دلم برات تنگ شدهههههههههههه
 

عزیزم ، جانم ، امیدم ، مهرم ، دنیام همه ی وجودم ، مادرم

نه چرا بگم مادرم ؟ مثل همیش صدات میزنم

 "مامانـــــــــــــــــــــــــــــــــی"

قربون شکل ماهت برم

فدای دل مهربونت بشم

الهی پیش مرگت بشم

عزیز بهتر از جانم .. امسال تو روز خودت پیشم نیستی ..

آخ که مامان روزی که می خواستی بری نمیدونی تو دانشگاه موقعی که تو محوطه داشتم صداتو میشنیدم چه بغضی گلومو فشار میداد اما واسه اینکه مبادا بازم دلت به خاطر من راضی نشه که بری جلو خودمو گرفتم

به خدا اگر جز این بود حاضر بودم همونجا جلو همه زار بزنم و بگم مامانی فدات بشم دوستت دارم .. مامانی از الان دلم برات یه ذره شده .. الهی قربون برم مامانی

مامانی کلی بعدش یه جای خلوت گیر آوردمو گریه کردم .. کلی باهات حرف زدم ؛ میدونم شنیدی .. تک تک حرفامو مثل همیشه که نگفته میشنوی

الهی دورت بگردم

الهی دردت به جونم

چقدر موقعی که پای تلفن نشسته بودی و داشتی برنامه سفرت رو میچیدی .. وقتی مثل همیشه جلوت نشسته بودمو نگاهت می کردم خواستم سرمو بذارم روی پاهات و کف پاهاتو بوسه بارون کنم اما نمیدونم چرا این کارو نکردم کاش پاهات و کاش قدمهاتو میذاشتی روی چشمهام و از در خونه راهی میشدی .. کاش موقع رفتنت اقلش پیشت بودم بهترینم

الهی فدات بشم

واسه امسال واسه روزت می خواستم برات بیشتر از حد توانم هم سنگ تموم بذارم اما این سفر پیش اومد و دیدم هیچ هدیه ای بهتر از این نیست که بذارم مدتی از دستم راحت باشی .. مدتی جیغ جیغ هام رو نشنوی و از نگرانی  ها دور باشی

گل من

مهربونم

تا وقتی که تورو دارم عاشق کی باشم؟

تویی که بارها و بارها دلتو شکوندم و قلبت رو با بیرحمی خراشیدم اما بازم برات عزیزترینم

تویی که از اول بود من دردام هوار شد به غصه هات و جز به شادی من شاد نبودی

مامانی دلم برات تنگ شده

خیلی

خیلی زیاد

این چند روزه خیلی خواستم فکر نکنم و خودمو سر گرم کنم

ولی این " صبا " تا اشکم رو درنیاورد که آروم ننشست

مامانم .. نازم .. آخه تویی که تنها پشت و پناهمی تویی که تنها  امید و شادی بخشمی

مامانم .. خودت خوب میدونی بی تو هیچم .. بی تو هیچکسو ندارم ! هیشکی هیشکی ..

نمی خوام کفر بگم اما بی تو خدارو هم ندارم ! تو بودی که معنی خدارو به من یاد دادی .. تو بودی که برام جلوه گر خدایی خدا بودی .. بعد اگر زبونم لال تو نباشی مگه میشه خدا باشه؟!

توی تنهایی و بی کسی دیگه کی برام تداعی کننده خدا و خوبیهاش باشه؟ بی تو غریب ترینم

خودت از درد غربت میدونی مامانی ، فدات بشم همیشه پیشم باش .. من تحمل این تنهایی رو ندارم .. تحمل بی تو بودن رو ندارم

الهی فدات بشم .. قربونت برم .. به خدا هیچ دردی مثل دردا و ناراحتی هات برام زجرآور نیست اما دلم نمیاد

دلم نمیاد مثل بقیه بشینم جلوتو هی نگرانت کنم هی فکر به فکرات اضافه کنم و جای التیام بخشی و مرهم گذاشتن بدتر تشدیدش کنم

واسه همینه هروقت نگرانی داری هروقت جاییت درد می کنه فقط سکوت می کنم و به گفتن دکتر برو اکتفا می کنم

ولی نمیدونی شبها تا صبح اشک میریزمو میگم خدا مامانیمو به خودت سپردما باید ازش مراقبت کنی وگرنه اون دنیا ...........

مامانی .. فدای چشم و ابروی نازت بشم .. فدای دل مهربون غم کشیده ات بشم .. فدای دردات بشم الهی .. چجوری با چه زبونی با چه رفتاری می تونم همیشه سپاسگزارت باشم؟

من اصلا در حد تشکر کردن ازت نیستم

من حتی روی تشکر کردن از بهترین موجود دنیا رو ندارم !  وقتی به تعداد موهای سرم ناراحتش کردم .. وقتی به تعداد ثانیه های عمرم براش نگرانی داشتم

وقتی بارها حس مادریشو درک نکردم و به تبعیض متهمش کردم

وقتی گاهی یادم میره که بدون اون هیچم !

چجور می تونم آخه ...............

مامانم .. ببخشید ..میدونم بارها اینو گفتمو آدم نشدم ! اما ... میدونم بازم آدم نمیشم

مامانم .. فقط می خوام بازم تحملم کنی .. سعی می کنم بهتر بشم .. اما .....

مامانی .. نگران نباش .. هرچی خیرمونه پیش میاد ..  انقدر فکر نکن عزیزممممم

 

مامانی روزت مبارک

مامانی...

هیچی دیگه .. فقط هوس کردم مثل همیشه صدات بزنم

دوستت دارم مامانی ..

مامانـــــــــــــــــــــــــــــی

 

پ.ن۱ : فقط و فقط این پست واسه مامانیم بود پس شماها حق نظر دادن ندارین .. حرفای شخصی بود دیگه ..

پ.ن۲ : روز مادر بر همه مامان های خوب و گل و نازنین مبارک

پ.ن۳ : روز زن هم بر اون مامانایی که هنوز مامان نشدن مبارک

پ.ن۴ : آقایون .. پدران .. همسران .. آقا پسرهای گل! یکم منطق داشته باشین ! مامانیتون به جهیزیه واسه تبریک روزش نیاز نداره ! لوازم منزل برای شکم و راحتی خودتونه ! می تونین بعدا هم برای تسهیل کاراش از این کادو ها بگیرید البته نه واسه مامانتون و همسرتون بلکه واسه خونتون کادو بگیرین !

تو این روز یه هدیه بهش بدین که خاص خودش باشه .. که نشونشون بده خودشون براتون مهم هستن نه زحمتاش !

 پ.ن۵ : روی پ.ن ها می تونین نظر بدین فقط

 


 

+نوشته شده در جمعه 22 خرداد1388ساعت13:26توسط آفرینش |
سرگیجه !
 

راستیاتش ۲پست را پیش از این ثبت موقت نموده ایم چون گویا کسی جز خودمان حال مارا درک نمی کند ! مگر شاید بتوانیم رو در رو ایشان را حسابی شیر فهم بنماییم !

در حقیقت به اصطلاح چیزی (نه از آن به اصطلاح چیزهایی که در اثر قصور در بیان در مناظره ها می گفتندا )  اعصبمان را به هم ریخت و یک پست ملایم در وصفش نوشتیم اما باز بهتر را در آن دیدیم که جزو ثبت موقتها بماند تا فقط به یاد داشته باشیم که چگونه عصبانیتمان را بر سر کیبورد زبان بسته خالی نموده ایم !

یک مورد دیگر نیز مدتی بر اعصابمان رژه می رفت و خواستیم بحثی در وبلاگ راه بیندازیم که باز مصلحت خویش را در آن دیدیم که با بحث کردن با ربات هایی که حرف در کله به ظاهر پر مغزشان صد البته ! و شاید مغزهای شست و شو داده شان! فرو نمی رود بیش از این اعصاب و افکار نازنینمان را مخدوش ننماییم !

حالا هم خواستیم وبلاگ را گرد گیری بنماییم و اشاره ای به سخنان ناگفته مان کنیم که مبادا حقی از ایشان زایل شود !

 

پ.ن۱: به شدت در دلتنگی به سر میبریم و دلمان اندازه دل یک مورچه برایش تنگ شده است !

پ.ن۲ : چگونه این دو هفته را به پایان برسانیم؟! این نیز خواهد گذشت؟!

پ.ن۳ : انشالله که فرقی بین دلتنگی و دل گرفتگی قائل خواهید شد !! مبادا پست قبل را اشتباها" بر فرق سرمان بکوبید ;)

پ.ن۴ : توجه کرده اید تا به چه حد این نوشته متفاوت نگاشته شده بود؟!

پ.ن۵ : بی شک از اثرات خط خطی بودن اعصاب و نیز دلتنگی ست !!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد1388ساعت10:50توسط آفرینش |

 

اگر روزی دلم گرفت، یادم باشد...

که خدا با من است

که فرشته ها برایم دعا میکنند

که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد

یادم باشد که قاصدکی در راه است

که بهار نزدیک است

که فردا منتظرم می ماند

که من راه رفتن می دانم و دویدن

و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد

اگر روزی دلم گرفت یادم باشد

که خدای من اینجاست همین نزدیکیها

                                                      و من، تنها نیستم...

 

                                     

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 10 خرداد1388ساعت13:33توسط آفرینش |
از من این حرفا شاید بعیده ولی . . .
 

ترانه ی همیشه قلب من تکرار نامی جز نام تونیست .

در انتهای قلبم جایی که به نامت می رسم تمام وجودم غرق اشک و شادی می شود.

 نمی دانم آیا می دانی یا نه اما مطمئن باش کلماتی که  تا کنون می نوشتم جز برای

تو نبود.

آیا می توان شهر چشمان تو را با درهم و دیناری خرید یا که از کوچه های شهر آن با بی اعتنایی عبور کرد

و عشقی را که سر تا سرآن را فراگرفته ندید.

به راستی نه، می دانم که می دانی درست می گویم .

 ای کاش می شد ساکت ماند و سکوت را معنا کرد و شاخه گل عشق را با قطره اشکی آبیاری نمود.

 و ای کاش می توانستم نام تو را بر روی قلبم حکاکی کنم تا برای همیشه روی آن بماند

و محو نشود...

 

 

گاهی مسیر جاده به بن بست می رود

گاهی تمام حادثه از دست می رود

گاهی همان کسی که دم از عقل می زند

در راه هوشیاری خود مست می رود

گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست

وقتی که قلبِ خون شده بشکست، می رود

اول اگرچه با سخن از عشق آمده است

آخر، خلاف آنچه که گفته است می رود

وای از غرور تازه به دوران رسیده ای

وقتی میان طایفه ای پَست میرود

هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ

بر ما هرآنچه لایقمان هست می رود

 

 

پ.ن۱: شاید دلم می خواد که . . .

پ.ن۲ : شایدم دلم هیچی نمی خواد

پ.ن۳ : فقط میدونم که دلم به شدت گرفته و تنگه حالا واسه کی و چی ؟!

پ.ن۴ : رگ حماقتم احتمالا بدجوری ورم کرده !

پ.ن۵ : آدما احساسات بی سر و تهی دارن ، مگه نه؟!

پ.ن۶ : مصراع آخر یه تکرار بود ! واسه منی که دنبال تحولم غافل از اینکه :

 خلایق را هرچه لایق بود دادند!

یا میشه اینجوری گفت ::::

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند      گر اندکی نه به وفق رضاست خرده مگیر

پ.ن۷ : این " اندک " در بیت بالا حد و حدودش چقدره؟؟؟ !!!

 

  

+نوشته شده در دوشنبه 4 خرداد1388ساعت23:34توسط آفرینش |