تبليغاتX
آواز ققنوس

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

 

 

خدا ،،،،،

این رسمش نیست

 

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388ساعت10:12توسط آفرینش |
میدونی ...
 

گاهی میشینی با ذهن خودت بازی می کنی.

با اتفاقات خودتو سرگرم می کنی و مرور می کنی انچه رو که بر تو گذشته

مرور می کنی داشته ها و حتی نداشته هات و اینکه چه چیزی باید سر جاش باشه و نیست و خلاصه شلختگی زندگیت رو تو فکرت می خوای سر و سامون بدی.

پیش خودت فکر می کنی که ببین این رو باید برداری از اینجا ، جا بدی تو این قسمت . ببین این تیکه زائده ! هیکل زندگیتو نا متناسب کرده !! اصلا یه لکه زشته و باید پاکش کنی و یه دستمال بر میداری نَمِش می کنی و میکشی رو اون لکه و خوب تمیزش می کنی و همین که خیالت راحت میشه بَه چه قشنگ شد همه چیز ........

اوه این حفره بزرگ چیه؟؟؟؟

میرسی به این حفره .. می مونی که چجوری میشه پُرش کرد . حفره ای که زمان فقط گسترشش داده .

تنها چیزی که زمان برش مرهم  نیست ( همون غوزمو که بر نداشتی ، غوزی روی غوزم گذاشتی  """ قوز ؟! گوژ """ )

خلاصه که بد گیر می کنی . می خوای هرچی آت و اشغال توی زندگیت بوده رو بریزی تو این حفره تا بلکه پر شه و با یه ماست مالی سر و تهش رو هم بیاری و به اصطلاح مدرن توجیهش کنی !

اما بازم نمیشه . میبینی این دیگه دست تو نبوده . تو نقشی نداشتی ! چیزیه که رخ داده . اگر تو در ایجادش مقصر بودی به حتم خودتم می تونستی مرمتش کنی ولی این دیگه دستپخت سرنوشته و قضا و قدره .

با این حال می خوای یه رنگی یه سایه ای یه چیزی از حضور خودت تو ایجاد اون حفره پیدا کنی تا شاید بتونی یه راه علاجی هم براش پیدا کنی چون اگر نتونی این حفره رو پر کنی مثل یه سیاچاله تمام زندگیت رو توی خودش می بلعه و مدام این جمله تو گوشت زنگ میزنه که :::

" گلیم بخت کسی را چون از ازل بافتند سیاه به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد .. "

اما بازم میگی صبر کن ..

چون از یه طرف دیگه این صدا زمزمه میشه که :

" گرچه شب تاریک است، دل قوی دار ! سحر نزدیک است .. "

مستاصل میشی و هرچی که نظافت کردی افکارتو به هم میریزه و میگی برو بابا اصلا هرچه پیش آید خوش آید !

بعدش یکم باز فکر می کنی ... میگی مگه تا الان هرچی پیش اومده خوشایند بوده؟؟؟

ببین اون خوشی ها رو شُکر اما این هرچی اون نکته های عظیم اَبَد سازتو میگما ...

باز تنت میلرزه میگی خب اون حفره که دست من نبود . اقلش چیزایی که دست من هست رو خرابش نکنم .

باز قفسه های ذهنتو مرتب می کنی و یه تصمیم راسخ می گیری و میگی بسم الله ... خدایا به امید تو ..هرچی که بود گذشت و امروزم رو قشنگتر از دیروز و هر روزه مُرده ام شروع می کنم .... ولی خدایا تو هم هوامو داشته باش اون حفره باید جمع و جور بشه ...

ولی امان از بشر کم حافظه و ناسپاس که غایت رو باز یادش میره و اون حفره میاد تمام فضای فکریشو پر می کنه و بازم بست میشینه .

آدما گاهی وقتا خودشونو هم فراموش می کنن چه برسه به اینکه یادشون باشه که یه دستی همیشه تو کمرشونه و سفت اونا رو چسبیده که اگر یه وقتی صاحب دست رو فریاد زدن نه تنها اونا رو از پرتگاه مرگ نجات بده بلکه حتی بذاردشون لای پنبه و ازشون مثل یه جواهر مراقبت کنه ...

حیف که گاهی اون دست و صاحب اون دست رو یادمون میره .. میگیم باهامونه ولی فقط میگیم ! لمسش برامون سخت میشه و اسمش عادت .

خلاصه که خدایا همه اینارو گفتم که بگم فقط خودت رو عشقه که همه چیم به خواست و اراده تو پیش میره . من کم حافظه و من سست عنصر ولی خدا ، اوسا کریم خیلی چاکرتم !!!

میدونی سر نبود خیلی چیزا ، آدم خیلی چزای دیگه رو هم از دست میده ... واسه همینه که اون حرفه مدام بزرگ و بزرگتر میشه و ...

کاش میشد آدما از اولش فقط یه سوراخ کوچیک تو زندگیشون نشتی میکرد رو حتی با یه آدامس می پوشوندن یا مثلا اگر لاستیک چرخ زندگیشون پنچر میشد با یه چسب پنچرگیری زود پنچریشو میگرفتن .

کاش آدما هوشیارتر بودن تو همه چیز ...

کاش ....

خدایا بازم به خودت ...میدونی اصلا همین که میگم خدا انگار یه چیزی محکمم می کنه . میگه ببین تنها نیستی .. ببین یکی هست که داره نیگات می کنه . اقلش واسه اون یکی هم که شده حفظ آبرو کن و به خفت نیوفت و سست نشو ....

ای خدا ..

خیلی حرف دارم که همشو کردم تو یه کیسه ای به نام بغض . فعلا محکم گرهش زدم تا فوران نکنه .

کم کمک منتظرم بغضم بخار بشه و وقتی در کیسه رو باز می کنم ببینم هیچی نمونده ازش ...

میدونم که ممکنه ..

پس صبر می کنم و قدم بر میدارم ............

 

 

 آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است .. با دوستان مروت با دشمنان مدارا

در کوی نیک نامی مارا گذر ندادند .. گر تو نمی پسندی تغییر ده قضا را

 

پ.ن ۱ : بی سر و ته بود . نه؟! ببخشید ................................

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت0:7توسط آفرینش |
بهشت و جهنم
 

روزی یک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: 'خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ '، خداوند او را به سمت دو در هدایت کرد و یکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق یک میز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن یک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور میز نشسته بودند بسیار لاغر مردنی و مریض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هایی با دسته بسیار بلند داشتند که این دسته ها به بالای بازوهایشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جایی که این دسته ها از بازوهایشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند.


مرد روحانی با دیدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگین شد، خداوند گفت: 'تو جهنم را دیدی، حال نوبت بهشت است'، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقیقا مثل اتاق قبلی بود، یک میز گرد با یک ظرف خورش روی آن و افراد دور میز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خندیدند، مرد روحانی گفت: 'خداوندا نمی فهمم؟!'، خداوند پاسخ داد: 'ساده است، فقط احتیاج به یک مهارت دارد، می بینی؟ اینها یاد گرفته اند که به یکدیگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!'

هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.

 

تخمین زده شده که 93% از مردم این متن را برای دیگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشید، این پیام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به یاد داشته باشید که من همیشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم..

 

پ.ن : ..................... ندارم !

 

 

 

+نوشته شده در شنبه 27 تیر1388ساعت0:30توسط آفرینش |
روحشان شاد .. یادشان گرامی
 
توپولف ناامن‌ترين هواپيماي دنيا
 
هواپيماي توپولف با نام اختصاريTU- 154 Mبه عنوان يكي نا امن ترين هواپيماي مسافربري جهان شناخته مي شود.

اين مدل هواپيما از نظر فني در دنيا تحريم و مجوز پرواز بين المللي به اتحاديه اروپا و آمريکا را ندارد.

شرکت هواپيمايي توپولف به دليل زيان ده بودن در سال 2002 اعلام ورشکستگي و در 5 شرکت هواپيما سازي روسي ادغام شد. اين هواپيما براي نخستين بار در چهارم اکتبر 1968 به پرواز درآمد.

توپولف 154 هنوز در مسيرهاي هوايي در پروازهاي داخلي روسيه و ساير کشورهاي آسياي ميانه و تا اندازه اي در اروپاي شرقي و ايران به کار خود ادامه مي دهد.

نزديک به 900 هواپيماي توپولف در مدلهاي گوناگون تاکنون در جهان ساخته شده و در ايران اغلب شرکتهاي هواپيمايي ايران از مدل TU- 154m اين هواپيما استفاده مي کنند.

هواپيمايي که پنجشنبه در استان قزوين سقوط کرد چهارمين هواپيماي توپولف است که طي سالهاي اخير در ايران سقوط کرد.
 
 
 
 
پ.ن۱ : با این فاجعه یه عوضی مثل ضعیفه نامداری فقط باید بگه امروز نمیتونیم خیلی ! خوشحال باشیم به خاطر سقوط هواپیما و فوت تیم ملی جودو نوجوانان !!!
عوضی نمی تونی خیلی شاد باشی؟ باید زار بزنی ! باید خاک بر سرت کنی ! ۱۶۸ نفر کشته شدن !!! ۱۶۸ انسان ! ۱۶۸ عزیز !!!
اونوقت تو فقط نمی تونی خیلی خوشحال باشی و نیشت تا بناگوش بازه و به ونگ ونگ های روزمره ات با اون صدای گوشخراشت ادامه میدی؟!
 
پ.ن۲ : ارمنستان عزای عمومی اعلام کرد به خاطر ۴۰ تبعه ارمنی ساکن ایران ! ایران عزای عمومی تو سرش بخوره ! اقلش فیلم طنز پخش نمی کردن...
 
پ.ن۳ : ضعیفه ای در فلان ناکجا آباد به خاطر حجاب کشته شد ! تا یک ماه دهنتان سرویس شود به خاطر سقط شدن فلان ضعیفه اما مرگ هموطنان را زود فراموش کنید ! همین در اخبار فقط بفهمید ۱۶۸ نفر به خاطر هواپیمایی که ارزشش از قاطر کمتر است کشته شدند !!!
 
پ.ن۴ : تیم ملی نوجوانان .. یعنی همه زیر ۲۰ سال .. بی گور بی کفن .. خیلی دردناکه !!!
 
پ.ن۵ : ببخشید اگر عفت کلام نداشتم .
 
 
 
+نوشته شده در جمعه 26 تیر1388ساعت21:29توسط آفرینش |
شعر شادی با بغض دلتنگی
 

ببار ای ابر بهار با دلوم به هوای زلف یار

داد و بیداد از این روزگار

ماه و دادن به شبهای تار

ای بـــــــــــــارون

 

گاهی وقتا همه چیز دست به دست هم میدن و یهو رو سرت هوار میشن تو هم به هیچ کدوم فکر نمی کنی .. اما عجیب روحیه ات منقلب شده و زیر و رو شدی . می خوای شاد باشی از شادی بگی اما افکار در هم و برهمت هم نمیدونن چی میگن و چی ازت می خوان

 

گاهی بدون اینکه بفهمی چرا ، دلت به اندازه تموم دنیا میگیره و احساس می کنی گم شدی .. تک و تنهایی ... یه جای ایستادی عینهو کویر ولی تاریکِ تاریک دنبال یه روزنی تا بتونی بهش پناه ببری و توی نورش یه نفس راحت بکشی و این توده عظیمی رو که توی گلوت راه تنفس و حرف زدنت رو مسدود کرده  رو تخلیه کنی.

تو این حالم ..

 

یه دلتنگی بزرگ رو دلم سنگینی میکنه .. به خودم میگم از چه دلتنگ شدی؟! دلخوشی ها کم نیست ... ولی ذهن و روحم عجیب منقلب شده ... دلم می خواد ببارم ..شده تا حالا با صدای بلند به هق هق بیوفتی به آغوش مامانت پناه ببری؟

اینبار دلم می خواد هق هق کنم و برم یه جایی که هیشکی نباشه جایی که خدارو بتونم بغل کنم ...

دلم واسه خدا تنگ شده ... خیلی زیاد .......

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت15:49توسط آفرینش |
شعر شادی
 

.

.

.

.

.

.

ادامه دارد . . . 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 21 تیر1388ساعت15:2توسط آفرینش |
یا علــــــــــــــــــــــــــــی
 

حرفا و گفته ها رو تو یه دفتر بعد از مدتها نوشتم دیگه اینجا ....

 

دلا چون عاشقان هو يا علي گو

چو شور عارفان هو يا علي گو

 

ز عشق مرتضي جان را صفا بخش

به ذكر، ذاكران هو يا علي گو

 

گَرت عشق خدايي در سر افتاد

دلا با اِنس و جان هو يا علي گو

 

نواي يا علي ذكر ملائك

تو چون كروبيان هو يا علي گو

 

به عرش و فرش، علي زيب است و زينت

به زيب آسمان هو يا علي گو

 

به ملك لافتي، الا علي كيست؟

به هر كون و مكان هو يا علي گو

 

فلك گستر بود نام بلندش

كران تا بيكران هو يا علي گو

 

سرير كائنات و كعبه عشق

به عشق و مهر يزدان يا علي گو

 

علي قرآن ناطق، فخر قرآن

به مجد و عز قرآن يا علي گو

 

علي آينه غيب و شهود است

به ياد قطب امكان يا علي گو

 

علي ميزان و عدل و داد و احسان

به حكم عدل و ميزان يا علي گو

 

علي گنجينه اسرار يزدان

به نام شير يزدان يا علي گو

 

به آن مردي كه رزمش، رزم عشق است

به مفتاح جنان هو يا علي گو

 

جهاني مانده در توصيف و مدحش

بر اين در گران هو يا علي گو

 

یا علی .. روز ولادت شماست ..

ولادت مولود کعبه .. حید کرار .. علی مرتضی بر همگی مبارک

 

 

روز پدر هم بر همه پدران عزیز و بزرگوار مبارک و فرخنده

 

 

پ.ن۱ : دیروز تو یه تاکسی نشسته بودم یه آقای میانسالی هم بود . گفتش بچه ام اومده خودشو لوس کرده که ازم پول بگیره . بهش گفتم عزیز من ، من کادو نمی خوام همین این یه روزه جای تمام عمرت فقط به حرفام گوش بده !

 

پ.ن۲ : پــــــــــــــــــدر ...

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 15 تیر1388ساعت8:59توسط آفرینش |
تعطیلات تابستانی
 

خب مثل اینکه دیگه شروع شد.

من حوصله ام سر رفتههههههههههههههه

بر خلاف هر تابستون که هیچ وقتِ آزادی نداشتم و سرگرم کلاس رفتن ( کلا در رفت و آمد وقتم میگذشت ..سودش همین بود که وقته میگذره ! ) بودم واسه این تابستونه هیچ برنامه ای ندارم !

تابستون پارسالم هم که همش تو رفت آمد شیراز به یزد و یزد به شیراز و .. سپری شد بی هیچ سود فکری !

امسال که دیگه هیچ برنامه ای ندارم چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می خواستم یه کلاس خاص ثبت نام کنم و ترم تابستونی بگیرم که ترم تابستونیه نشد کلاسه هم دیگه این موقع ثبت نامم نمی کنن :(

دلم یه چیز نو می خواد . یه چیز جدید و تازه یه چیزی که از این روزمرگی خلاصم کنه .

خدارو شکر فقط برنامه یه مسافرت ۴-۵ روزه رو دارم اونم به جایی که ۷-۸ سالی میشه نرفتم و هر سال بیشتر از قبل دلم هواشو میکرد

اگر امام رضا از طلبش بر نگرده و منصرف نشه می خوام برم پابوسش .

شاید این سفر برام چیزای نو و جدید داشته باشه .. امیدوارم !

انشالله روزی شما ...

ولی علی الحساب با این بی حوصلگی و روزمرگی چکار کنم؟؟؟

بازم دنبال تحول می گردم !

شاید برم کارت کتابخونه امو تمدید کنم و خودمو با کتاب خفه کنم ...

ولی اینم که مثل هرساله ! نمیشه یه چیزی پیش بیاد که خوشایند و متنوع باشه؟!

از نت خسته شدم ! از بعضی آدما و رفتاراشون و حرفاشونو پیشامدا خسته شدم .

دلم می خواد یه مدتی نیست و غیب بشم و انقدر سرم شلوغ شه و یه دنیا کار هوار شه رو سرم که اصلا سراغ این محیط مجازی نیام. از بیکاری! خسته شدم. از خستگی هم خسته شدم .

چجور بعضیا می تونن فقط بخورنو بخوابنو علاف ( الاف ) بگردن؟! حوصله شون سر نمیره؟ افکار چرند و چار به مغزشون هجوم نمیاره؟ البته احتمال میدم شاید اصلا مغزی نداشته باشن :D

حوصله ام سر رفتههههههههههههههه

زیرشو هم کم کردما .. نمکشم زدم تازه ولی همچنان داره سر میره .. اجاق رو نمیشه خاموش کنم .. چکار کنمممممم؟

 

 

پ.ن۱ : شاید باز باید تفاوت با خود - اما از نوعی دیگر -  را تجربه کنم .

 پ.ن۲ : الان جماعت چه رنگین؟!

 

"""" خدایــــــــا بازم شکرت """""

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 9 تیر1388ساعت22:9توسط آفرینش |
به خودم ...
 

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسدگر ز منزل جانان سفر مکن درویشوگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلبه صدر مصطبه بنشین و ساغر می​نوشزیادتی مطلب کار بر خود آسان کنفلک به مردم نادان دهد زمام مرادهوای مسکن مالوف و عهد یار قدیمبه منت دگران خو مکن که در دو جهانبه هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ نسیم روضه شیراز پیک راهت بسکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بسحریم درگه پیر مغان پناهت بسکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بسصراحی می لعل و بتی چو ماهت بستو اهل فضلی و دانش همین گناهت بسز ره روان سفرکرده عذرخواهت بسرضای ایزد و انعام پادشاهت بسدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 

پ.ن۱ : میدونی چیه؟

موقعی که کسی نمی فهمتت یا سرشو عین کبک کرده تو برف و نمی خواد بفهمه دیگه چرا براش دلیل و برهان میاری؟

موقعی که حرفاتو میزنی به اونی که باید منتظر جواب میشینی یه حماقت به تلنبار حماقتهات اضافه می کنی ؛ چون اگر برات ارزشی قائل بود ...

پ.ن۲ : مسئولیت پذیری و وجدانتو باید قاب بگیری بزنی رو دیوار که فقط بگی من همچین "افتخاراتی" دارم !!!!!! چون وقتی خودتو در مقابل سایرین مقید میدونی خود به خود همین حساب رو هم رو اونا باز می کنی ! موقعی که وقتی کسی چیزی ازت می خواد تو توی اولویت قرارش میدی و زود بهش رسیدگی می کنی.

ولی وقتی نوبت به خودت میرسه ...

خلاصه که :::

دلایلتو نگو ! حرفاتو جار نزن ! وقتی بازهم به پیچیده بودن متهم میشی دیگه چه فرقی می کنه که سکوت کنی یا نکنی؟ اقلش سکوت کن و مثل بقیه یه نیشخند بزن به افکارشون مگه نمیگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟! وقتی مثل تو کسی نیست و تو براشون قابل فهم نیستی همون بذار فکر کنن تو هم مثل خودشونی. چه بخوای و چه نخوای باید یاد بگیری بازی کنی .

چه بازی؟ خب بازیگری.. بازی با احساسات .. بازی با لغات و جملات .. بازی با دروغ ها خرعبلات ..

نمیشه صاف و صیقلی بود . نمیشه صادق باشی با یه نفر و علاقه و عدم علاقه تو صادقانه به زبون بیاری.

باید مثل خودشون باشی .. باید انقدر براشون اراجیف به هم ببافی که یا مهربونترین مهربونا باشی یا احساساتی ترین احساساتیا . بعدم ادعا کنی که صادقترینی ! اصلا تو صداقت همه چیز پیدا میشه جز خود صداقت !!!

خب تو که عرضه این تغییراتو نداری چون عذاب وجدان لهت می کنه ! اگر تونستی وجدانتو بخوابونی که هیچ ( خدا دیگه به دادت برسه چون در اون صورت از تو یکی هیچ کاری بعید نیست ! ) اما اگر نتونستی که امیدوارم هیچوقت نتونی پس اقلش خفه خون بگیر .  آسّه برو و آسّه بیا و تو لاک خودت باش . وقتی حرفت خریدار نداره وقتی خواسته ات بهایی نداره چرا خودتو به آب و آتیش میزنی؟ آروم باش . مثل بقیه نباش ! اما سکوت کن .

از کسی چیزی نخواه که بعدا متوقع باشی !  مثل قبلا انقدر استوار باش که با یه نسیم به لرزه نیوفتی .

دست از این احساساتت بردار و به روال عادی زندگی برگرد ! مثکه اونجوری که فکر می کردی ارزششو نداره ! خودمونیم خیلی فرق کردیا ... قبلنا می خواستی یه همقدم فقط باشه که بفهمتت اما الان یه ملازم و نگهبان رو ترجیح میدی .. خیلی ضعیف شدی ! به خودت بیا.

پ.ن۳ : شاید از اینجا اساس کشی کردم .. البته شاید ...............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت22:33توسط آفرینش |
گـــــرگ
 

گفت دانــایی که : گرگـــــی خیره سر

هست پنهان در نهاد هر بشـــــــــر!

لاجرم جــــــاری ست پیکاری سترگ

روز و شب ، مابین این انسان و گــــــرگ

زور بــــــازو چاره ی این گــــــــرگ نیست

صاحبِ اندیشـــه داند چاره چیست

ای بسا انسانِ رنجورِ پریش

سخت پیچیده گلوی گـــــــرگِ خویش

وی بسا زور آفرین مرد دلیــــــر

هست در چنگال گــــــــرگ خود اسیــــر

هرکه گـــــــرگش را دراندازد به خاک

رفته رفته می شود " انسانِ پــــــاک "

و آن که از گـــــرگش خورَد هر دم شکست

گرچه انسان می نماید! گــــــــــرگ هست!!

و آن که با گــــــرگش مدارا می کند،

خلق و خوی گــــــرگ پیدا می کند.

در جوانی جان گـــــرگت را بگیـــــر!

وای اگر این گـــــــرگ گردد با تو پیـــر

روز پیــــری، گر که باشی همچو شیــــر

ناتوانی در مصافِ گــــــــرگِ پیــــر

مردمان گر یکدگر را می درند

گـــــرگ هاشان رهنما و رهبــــرند

این که انسان هست این سان دردمنـــــد

گـــــرگ ها فرمانروایی می کنند،

و آن ستمکــــاران که با هم محرم اند

گـــــــرگ هاشان آشنایان هم اند

گــــــرگ ها همراه و انسان ها غریب

با که باید گفت این حال عجیب؟...

 

پ.ن۱ : من می ترسم  من نمی خوام گــــــــــرگ باشم!!! خدایا خوبم کن نه یعنی کمکم کن با گــــــرگم بجنگم .

پ.ن۲ : بی منظور نوشتم این شعر و .. کتاب شعرمو باز کردم این شعره بود خوشم اومد نوشتمش

حتما که آدم نباید دلیل و پیش زمینه داشته باشه که ...

مثل اون قانونه که دوست جونم گفت : انسان ها حق دارند ( که من میگم ندارند! ) شب بخوابند و صبح که بیدار میشوند نظرشون درباره همه چیز ۱۸۰ درجه متفاوت باشه .

بگذریم از اینکه حق دارن یا ندارن ولی کلا نگاه کنیم ذاتشون ( ذاتمون ) همینه دیگه! موقع دلیل برهان هم که میشه یا میگیم دلم خواسته یا شخصیه یا آدمیه دیگه ... آدمی همیشه در حال تغییره !!!

پ.ن۳ : نمیدونم چمه ! یه جوریممممممممم ...

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388ساعت14:22توسط آفرینش |