|
اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند. |
|
|
موقعی که ماه شعبان شروع شد همش تو حس رمضان بودم اما الان که رمضان شروع شده ... حس می کنم دعوت نشدم شاید چون این مدته خیلی تفکرات و خزعبلات دنیا غرقم کرده بود اصرار داشتم شخص دنیوی رو برای شناخت خدایی دوست داشته باشم و چه اصراری پوچی !!! خلاصه همچین خودمو جُل کردم تو مهمونی خدا ... سعی می کنم روزی یه جزء قرآن رو با ترجمه بخونم بلکه بی واسطه خداشناس بشم ... ترجمه آیاتی رو که فکر می کنم بیش از سایر جملات و آیات لازمه الان ملکه ذهنم بشه رو اینجا می نویسم .. ۱ . در مشکلات از صبر و نماز کمک بگیرید و بدانید که انجام نماز در نظر مردم مشکل و سنگین است مگر بر کسانی که در برابر خدا خاشع و متواضعند و به حضور در پیشگاه او و دیدن اعمال خود در قیامت یقین دارند . پ.ن : یادمه وقتی اول دبیرستان دبیر دینی و زندگیمون پرسید کیا نماز نمی خونن دستمو بلند کردم و دبیر هم با توجه به شناختی که از من داشت خصوصا تو امورات و اطلاعات دینی چشماش چهارتا شد و حس کردم دوتا شاخ هم الانه است که رو سرش سبز بشه و وقتی پرسید چرا؟! گفتم عُرضه اشو ندارم !!!! الان که فکر می کنم به این نتیجه میرسم که اون موقع تو ذهنم بوده : کی از اون دنیا اومده ؟ آخرتش کجا بود؟؟؟؟؟ در نتیجه الان حرف خدا قبول :D
۲ . آیا برای جلب منافع دنیوی به بخشی از کتاب خدا ایمان آورده و قسمتی را انکار می کنید؟ بدانید که مجازات کسی که به چنین عملی دست بزند خواری و ذلت در این دنیا خواهد بود و در روز قیامت او را به سوی شدیدترین عذاب ها در دوزخ میکشانند و خداوند از آنچه می کنید غافل نیست . پ.ن : بازهم دبیرستان بودم می گفتم آدم می تونه از هر دینی موارد خوبشو گلچین کنه و توی زندگیش به کار ببنده . نگو که همچنان اندر خم یک کوچه مانده ایم چون باید کل کتاب رو بی چون و چرا حتی اونایی که عقل رو قد نمیده رو پذیرفت و عمل کرد بهش . گرچه اینو بگم من قبول داشتما ولی وقتی میدیدم اجرا نمیشه، توسط خودم یا سایرین و عمدتاً سایرین ، خیلی نکات رو نادیده میگرفتم . اینو هم بگم همچنان میشه نکات خوبه ادیان و کتب دیگه رو گلچین کرد اما تمام دستورات کتاب خودتو باید بپذیری .
۳ . ... سخنانی که شیاطین در زمان پادشاهی سلیمان در ملک او به مردم می آموختند پیروی کردند. سلیمان هرگز نسبت به خدا کافر نشد، بلکه این شیاطین بودند که کفر ورزیدند و به مردم سحر می آموختند. دو فرشته هاروت و ماروت در بابل بودند و به مردم چیزهایی را می آموختند و به آنها می گفتند : ما وسیله آزمایش شما هستیم، به وسیله اینها به دیگران صدمه نزنید و کافر نشوید . آنها از این دو فرشته چیزهایی می آموختند که می توانستند بین زن و شوهر را جدایی بیاندازد. اما آنها جز به اذن خدا هرگز نمی توانستند به مردم زیان برسانند. آنچه را می اموختند مایه زیان و ضرر برای مردم بود و نفعی برای آنان نداشت و این را خود نیز میدانستند . هرکس آنها را بیاموزد و به کار بندد در روز قیامت بهره ای نصیبش نخواهد شد و اگر میدانستند به چنین کاری دست نمی زدند ، چون در مقابل شخصیت و انسانیت خودشان بد کالایی را خریدند . پ.ن : توی این که شیاطین سحر رو رواج دادن شکی نداشتم اما همیشه این سوال برام بود خدا مگه قادر نیست چرا گذاشته سحر و جادو رواج پیدا کنه؟ چرا اصلا شیاطین این راه هارو بلدن ، الان متوجه شدم خب شیطونن دیگه !! کفر ورزیدند و یه جور دهن کجی کردن.. از اون طرف هم که هاروت و ماروت خودشون از خدا فرمان داشتن که برای آزمایش انسانها سحر آموزش بدن !!! جای شکرش باقیه که بی اذن خدا تاثیر گذار نیست .
۴ . خداوند بسیار مهربان و توبه پذیر است . پ.ن : همیشه اینو شنیده بودم و باور داشتم . امیدوارم توبه امو بپذیره و کمکم کنه . . .
** آیه هارو و شماره اشون رو ذکر نمی کنم تا اگر خیلی مشتاقید برید خودتون بخونین ۴۵ دقیقه جز اول قرآن بیشتر طول نمیکشه !! تنبلی نکنین ...
+
تاريخ شنبه 31 مرداد1388ساعت 13:22 نويسنده آفرینش
|
آنان که “عوض” شدنشان بعید است؛ “عوضی” شدنشان قطعی است!
پ.ن۱ : جمله مسروقه می باشد یادم نمیاد از کیه ! پ.ن۲ : با توجه به شناخت اخیرم ، کاملا موافقم با این جمله !!! پ.ن۳ : من اشتباهی بودم ! اما در عین حال اشتباه هم کردم ....
+
تاريخ دوشنبه 26 مرداد1388ساعت 11:26 نويسنده آفرینش
|
کم کَمَک دارم می فهمم چی کم دارم ! حس می کنم حس و حالم به هوا مربوط میشه . دلم یه چی می خواد که اصلا نیست الان نمیشه بهش رسید . از اینجا نمیشه ! دلم باروووووووووووووون می خواد . می خوام برم زیر اشک آسمون . دلم ابرای بهار رو می خواد که یهو بغضشون می ترکه و از اشکاشون ظرف مدت چند ثانیه خیس ِ خیست می کنن. دلم برای این ابرا تنگ شده . دلم برای یه صبحی که بیدار بشم و ببینم از دریچه های کولر صدای تلق تلق قطره های بارون میاد و کنجکاو میشم و از پنجره چشم میدورزم ببینم زمین خیسه یا نه لک زده ! دلم واسه بوی کاهگِل و نَم یه ذره شدههههه دلم واسه کوچه باغی که بچگیام با داداشم از اونجا میرفتم مدرسه و موقعی که بارون میومد توی بهار میدوییدیم بهارنارنج های ریخته از درختارو جمع می کردیم تنگ شده ! دلم واسه دوچرخه سواری زیر بارون و لغزیدن چرخ دوچرخه و خوردن زمین توی اون همه آب بارون تنگ شده ! آسمون خسته نشدی از اینهمه غباری که شفافیت چشمای آبیتو پوشُنده و خاکستریشون کرده؟ نمی خوای بغضتو بشکنی و از دست این غبار سیاه راحت شی و ماهارو هم راحت کنی؟ دلم هوای شفاف و بوی عطر بعد از باران رو می خواد . صدای بارون .... تا اولین بارون بهاری دست کم هشت ماه مونده ... اما به همون بارون پاییزی هم راضیم . اصلا به اشک آسمان در تابستون هم راضیمممممممممممم فکر می کنم وقتی آسمون ببار گرد و غبار دل منم پاک میشه . روحم تازه میشه ... ببار باران . . .
پ.ن۱ : وقتی در نهايت میپذيريد كه واينونا رايد پ.ن۲ : اون چیزی که دلم می خواست بنویسم رو نتونستم بنویسم !!! شاید بعدا ویرایش کردم . پ.ن۳ : امکان مسافرت نیست !:(
+
تاريخ شنبه 24 مرداد1388ساعت 19:57 نويسنده آفرینش
|
یکی بود یکی نبود . یک مرد بود که تنها بود . یک زن بود که او هم تنها بود . زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود . خدا غم آنها را میدید و غمگین بود . خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باشید . مرد سرش را پایین آورد . مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را دید . زن به آب رودخانه نگاه کرد و مرد را دید . خدا به آنها مهربانی بخشید و آنها خوشحال شدند . خدا خوشحال شد و از آسمان باران بارید . مرد دستهایش را بالای سر زن گرفت تا خیس نشود . زن خندید . خدا به مرد گفت : به دستهای تو قدرت میدهم تا خانه ای بسازی و هر دو در آن زندگی کنید . مرد زیر باران خیس شده بود . زن دستهایش را بالای سر مرد گرفت . مرد خندید . خدا به زن گفت : به دستهای تو همه زیباییها را می بخشم تا خانه ای که او میسازد را زیبا کنی . مرد خانه ای ساخت و زن آن را گرم کرد . آنها خوشحال بودند . خدا خوشحال بود ... یک روز زن پرنده ای را دید که به جوجه هایش غذا میداد . دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد تا پرنده میان دستهایش بنشیند . اما پرنده نیامد و دستهای زن رو به آسمان ماند . مرد او را دید . کنارش نشست و دستهایش را به سوی آسمان بلند کرد . خدا دستهای آنها را دید که از مهربانی لبریز بود . فرشته ها در گوش هم پچ پچی کردند و خندیدند . خدا خندید و زمین سبز شد . خدا گفت : از بهشت شاخه ای گل به شما خواهم داد . فرشته ها شاخه ای گل به مرد دادند . مرد گل را به زن داد و زن آن را در خاک کاشت . خاک خوشبو شد . پس از آن کودکی متولد شد که گریه میکرد . زن اشکهای کودک را میدید و غمگین بود . فرشته ها به او آموختند که چگونه طفل را در آغوش بگیرد و از شیره جانش به او بنوشاند . مرد زن را دید که میخندد ، کودکش را دید که شیر مینوشد. بر زمین نشست و پیشانی بر خاک گذاشت . خدا شوق مرد را دید و خندید . وقتی خدا خندید ، پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست . خدا گفت : با کودک خود مهربان باشید تا مهربانی بیاموزد . راست بگویید تا راستگو باشد . گل و آسمان و رود را به او نشان دهید تا همیشه به یاد من باشد . روزهای آفتابی و بارانی از پی هم گذشت . زمین پر شد از گلهای رنگارنگ و لابه لای گلها پر شد از بچه هایی که شاد و خندان دنبال هم میدویدند . خدا همه چیز و همه جا را میدید . میدید که زیر باران مردی دستهایش را بالای سر زنی گرفته است که خیش نشود . زنی را دید که در گوشه ای از خاک با هزاران امید شاخه گلی میکارد . دستهای بسیاری را دید که به سوی آسمان بلند شده اند . و پرنده هایی که ... خدا خوشحال بود ، چون دیگر غیر از او هیچ کس تنها نبود .
پ.ن۱ :داستان ؛ به همین سادگی ، به همین خوشمزگی !! پ.ن۲ : حقیقت ؛ به همین پیچیدگی ، به همین تلخ مزگی !! پ.ن۳ : خودمونیما ....... هـــــــــِـــــــــی روزگار من ملک بودم و فردوس برین جایم بود آدم آورد در ایـــن دیــــر خـــراب آبــــادم
+
تاريخ پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 20:37 نويسنده آفرینش
|
آی ی ی ی ی ی مردم . آی ی ی ی ی ی ایها الناس !!!! آی ی ی ی ی ی ی ملت !!!!!!!!! یکی بیاد واسه من دوران نوجوانی رو تعریف کنه ! آقا ما تازه رسیدیم به ۲۰ یادمون افتاده باید کفش نه ببخشید کشف هویت کنیم !! حالا هویت یعنی چی؟ والا به علی خودمونم تو معنیش موندیم . یعنی ننه بابا؟! خب اونا که کشف ندارن که . یعنی شناسنامه؟ اونم که تو قفسه سر جاشه ! آهان یعنی تیر و طایفه و جد آباد و سلسله های مملکتی و تمدن و اینا؟! والا یه کوروش رو میشناسیم که تنش الان داره تو گور میلرزه و آرش و سهراب و رستم و کاوه و فریدون و رودابه و سیاوش و ... هم ای همچین بگی نگی یه چیای ازشون شنفتیم پس نا آشنا نیستیم ! هویت ایناست ؟؟؟ خب پس با کفش حسابی دنبالشون کردم دیگه :D حالا شاید این هویت همون شخصیته . والا نمیدونم ننه ! سر پیری چرا تازه یادم افتاده به شخصیتم فکر کنم . تازگی نداره ها . چند وقته تو فکرشم میدونی .. مرور زمان خیلی تو وجود آدم تاثیر گذاره بدون اینکه آدم متوجهش بشه . اتفاقا، ارتباطا و حتی کوچکترین نکات خود به خود یه شخصیت رو متحول می کنه . پست قبل خیلی جالب بود . بخوای مو به مو منو بذاری زیر ذره بین همون آدمیم که به قول هاD خیلی خطرناکه ! نه شوخی که ندارم باهات . خیلیم جدی میگم ! واقعا یه آدم خشک و خشن و عبوث خطرناکه !!! یا به قول بهاررر شاید انقدر بی محبت نشون میدم که دوستامو بخوام از دست بدم .* اما فقط یه طرف و یه سر رابطه رو من تشکیل میدم . خیلی از این نکات شخصیتی و این عادات نامتعارف و حتی متعارفشون دقیقا وابسته ست به اون سر ارتباط و اون شخص شخیص مربوط ! این آدم عبوث بد اخلاق وقتی تو یه کل کلی شرکت می کنه انقدر تیکه های خنده دار میاد که واقعا تعجب می کنی کسی که از شوخی بویی نبرده چجوری؟؟؟ همین ادم با اینکه بی محبت ممکنه جلوه بده اما اگر درگیر کسی یا چیزی بشه اگر توی خماریش بمونه از پا در میاد ... خرد میشه . شاید دلیلش اینه که یه عادت نامتعارف دیگه هم داره . اونم اینکه همه چیاش رو هست . میدونی ... آدمی که همه چیزش رو هست براش پس و پیش فرعی میسازن ! نمی خوان باور کنن که این ادم همینیه که داره فریاد میزنه !!! اگر من میگم از شوخی بیزارم چون خیلی وقتا خیلی از شوخیا زخم دارن ! غیر ارادی هستا خیلی از زبونا نیش دارن . احساس من این جمله ست : " دل من نرمتر از جنس حریر، دلم از جنس بلور ؛ گر تو را قصد شکستن باشد سنگ بی انصافی ست ، یک تلنگر کافی ست " من واسه این میگم از شوخی بدم میاد چون واقعا خیلی وقتا ممکنه آزرده بشم . نه ... شوخی کنید .. ناراحت هم بشم هیچ پیامدی نداره ... فقط سکوت من و در خود فرورفتگی داره ! همین . شایدم یکم طعنه و کنایه که اونم اغلب نثار خودم اما به صورت رسا و بلند میشه . اما آدما رو باید در یه ارتباط شناخت . در تماس و تعامل . فرد به تنهایی خیلی خصوصیاتی داره که در تنهاییش بروز میده اما در یه تعامل سازشش بیشتره. * بهاررر جان دیگه تصمیم گرفتم خودم هم شوخی نکنم که متوقع نباشم ;)
حالا از این تبرئه کردنای شخصیتی که بگذریم از مبحث اصلی دور نشیم جونم برات بگه که ... یه برخورد توی یه ارتباط خیلی می تونه توی اون شکل و ذات و اخلاقت تفاوت ایجاد کنه . آدما خود به خود بدون اینکه متوجه بشن رام یه سری چیزا میشن یا بهتره بگم خیلی زود به خیلی از رفتارا عادت می کنن و خودشونو سازگار می کنن. نه ببین منظورمو بد نگیری . منظورم دو رو و دو رنگی و چند شخصیتی نیستا . اتفاقا اینجوری ثبات شخصیتی پیدا می کنی . راه رسم زندگی و تعامل رو یاد میگیری. حالا چجوری؟ اینجوری که مثلا به یکی می خوای نزدیک بشی و بفهمیش حالا طرف هی سکوت می کنه و سوالاتت رو میذاره در جواب سکوت . تو این شرایط یه چند مدتی که بگذره خودتم بیخیال میشی میری از راه سکوت کشفش کنی . این اصلا خوب نیست که آدم خودش دچار سکوت بشه ها . اما ارتباط با یه آدم مسکوت عجیب لذت بخشه . اینکه یاد میگیری میشه آرومتر بود و اجازه داد در طول زمان ناگفته ها گفته بشه ... گاهی اصلا فراموش میشه . خیلی وقتا هم بزرگترین اشتباه زندگی اینه که سکوتشو نشکستی !!! حالا این یه مثال بود . هزار و یک مثال دیگه هست . حتما شنیدی که میگن بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ... باز این ارتباط هاست که آدم رو بریونی می کنه ! :D ببین حالا شاید بگی آدمِ اینجا و آدمِ اونجا با هم چه فرقی می کنن؟ یا هرجا بروی آسمان همین رنگ ست . اما نه ! حتی نشستن روی صندلی اتوبوس هم یه ارتباطه ! ارتباط با صندلی اتوبوس . قاطر سواری هم ارتباط با قاطر زبون بسته ست و ... راه و روش برخورد با هرچیزی و کنار اومدن باهاش رو یاد میگیری . اینکه من میگم خیلی زود آمپرم میره بالا ... در مواجهه با ناشناخته ها الان اینجوریم . قبلنا در مواجه شدن با شناس ها هم همینجور بودم . اما راه سازش رو آدم یاد میگیره . حالا اگر ارتباط ها وسیع تر بشه ناشناخته ها ملموس تر میشن و آدم با همه چیز و همه کس و همه اتفاقا رئوف تر برخورد می کنه همه چیز دیگه نیاز به جارو و لنگه دمپایی نداره که !:D حالا همه اینا رو گفتم و خیلی چیزای دیگه رو هم نگفتم (از ترس اینکه از مواد اضافی چون لنگه دمپایی و جارو بهره ببرید و اینجانب رو حسابی شرمنده نمایید :P ) که بگم من تازه دارم بزرگ میشم ! احساسات جدید رو دارم تجربه می کنم . به رفتارهای جدید دچار میشم و تازه دارم شخصیت شناسی رو فرا میگیرم فکر کنم این یعنی زندگی ! تازه دارم زندگی می کنم ! خودم رو همیشه خوب میشناختم واسه همین تحولاتم رو حس می کنم و تشخیص میدم از وقتی به این احساسات جدید دچار میشم دیگه احساس خستگی نمی کنم ! احساس پوچی و ... ندارم . درسته گاهی می خوام کاش اصلا نبودم اما همون وقتا هم اینو میدونم که الان من هستم !!! و چون هستم باید زندگی کنم ... زندگی یعنی همین چیزا دیگه؟؟ یعنی تجربه؟ راستی من نمیدونم این تجربه وقتی بعدش میریم اون دنیا ( حالا یا دنیایی بعد از این باشه یا نباشه ) به چه دردمون می خوره؟
پ.ن1 : بیکاری بد دردیه !!!!! پ.ن2 : چرا دیگران می خوان یکی (مثلا من) اخلاقشو عوض کنه؟؟؟ چرا من و امثال من رو که باب طبعشون نیستیم همین طور که هستیم نمی پذیرن؟ چرا مردمی که توقع دارن دیگران تغییر کنن تا باب میلشون باشن همون دیگران رو خودخواه میدونن اما خودشون؟! خودخواهی از این بالاتر که بخوان کسی تغییر کنه؟! چرا بعضی از مردم توقع دارن آدم با هر خوب و بدشون مادام العمر کنار بیاد و قبولشون داشته باشه؟ چرا فکر می کنن دوست داشتن دنیا یعنی پذیرش هرچیزی که ممکنه باعث آزار و رنجشمون بشه؟ این درست مثل اینه که یه خار توی انگشت اشاره دست راستت فرو رفته باشه و چون دنیا رو دوست داری و خارهارو هم ! بگی ایرادی نداره . خاره ذاتش خراشیدن و خودشو جا دادن توی پوسته چرا درش بیارم؟ من دوستش دارم ! من همه چیزو دوست دارم ............ نه . آخه این امکان پذیره؟ وجود بعضی آدما مثل همون خاره . به مرور متوجهشون میشی و ازشون دوری می کنی . این ایرادی داره؟ چرا بعضیا توقع دارن حتی اگر احساس آرامشی در کنارشون نداری چون دوستشون هستی باید در کنارشون باشی و سراغ جماعت دیگه نری وگرنه فکر می کنن نو که اومد به بازار کهنه میشه دل آزار؟! مگه آدم اومده که اسیر باشه؟؟؟؟ پ.ن3 : بعضیا میگن مهربونتر شدم ! بعضیا میگن آرومتر شدم ! بعضیا میگن عادی شدم ! بعضیا شنگول و ... بعضیا هم میگن مشکوک شدم !!!! من فقط خودمم . یه آدم ! آدمیزاد اگر یه روند ثابت رو ادامه بده یا میره میوفته تو چاه یا کل زمین رو دور میزنه اونم روی صراط مستقیم یا درجا میزنه ! من دوست دارم تجربه کنم تا زندگی کنم تا عمرم تیک تاک کنه ... پ.ن4 : ممنون از آقا سپهر که میان و اینجا رو می خونن و کم لطفی می کنن و هیچوقت کامنتی ازشون ندیدم ! حس کردم محتویات وبلاگ به نظرتون ناخوشاینده . ممنون میشم نظرتون رو بدونم .
بعد نوشت : یکی بهم گفتش که .......... بذارید گفته هاشو دقیق براتون بیارم :::: * : دوست ندارم حرفهای دیگران که بهم میزنن و اعتماد میکنن برم و به همه بگم در ضمن 1 یا 2 نفر نبوده خیلی ها چیز گفتن بهت من خودمم تنه ام بهت خورده کمی متکبری و میخواهی فقط حرف حرف خودت باشه اینم یدون دیگرانم حق اظهار و نظر دارن من : هرجور راحتید .. جالبه بدونم کیا بودن من : راستی یه چی برام سواله رو چه حسابی گفتی نت رو جدی میگیرم؟ * اینکه اومدیم اینجا بگیم و بخندیم نه اینکه حرف خودمون به کرسی بنشونیم و بگیم ما فلانیم من خودم تو خانه و فامیل به آرامی و مظلومی من بخدا نیست همه میگن چرا یک گوشه نشستی و هیچی نمیگی اما میبینی که تو نت همه بهم میگن دیوانه آدم ها از موجودی که خیلی خودشو بگیره و خشک باشه خششون نمیاد این از تجربیات منه من : عجب . ولی من واقعیتم و نتم یکیه . این یعنی جدی گرفتن؟ * : بیخیال بابا دنیال دو روز برو خوش باش من : همین جوری خوشم . دیگران گویا نا خوشن . فکر می کنم اونایی جدی گرفتن نت رو که درباره دیگران به قیاس و نظر و غیبت نشستن در هر صورت ممنون * : مستر بین ایرانی یا حمید ماهی صفت درست روزی که نمیدونم پدرش بود یا مادرش مرده بود اومده بود مردم میخندون و میگفت خدایا تا روزی بهم عمر بده که بتونم دیگران شاد کنم (شاد کن که از شادیی دیگران هم تو شاد میشی ناراحت نشو من : من مستر بین نیستم ... نمی تونم هم جوری باشم که نیستم ناراحت نشدم. * : باشه عزیزم صبر کن چند سال دیگه بهت میگم من : *عزیز جان اونجوری که شما میگی باش رو تجربه کردم. حالم از خودم به هم خورده ! ترجیح میدم جوری باشم همیشه که واقعا هستم .من نمی تونم از جرز دیوار بخندم یا برای لک روی دیوار جک بسازم تا دیگران خوششون بیاد . من به اونی که واقعیت داره می خندم. و البته به قول مامانم یا نمی خندم یا از خنده ام دنیا شاد میشه. * : :)) من : راستش در مورد شخصیتم چون خوب میدونم چجوریم نظر دیگران برام مهم نیست .. دیگران ناراحتن می تونن خودشونو سازگار کنن .. من با کسایی هم که ارتباط نزدیک دارم موجوداتی هستن مثل خودم. یه جورایی دیگران و این خواسته هاشون برامون غیر قابل درکه. (پارازیت ) من : راستی . من حرفم رو هیچوقت نخواستم به کرسی بشونم . فقط نظرم رو همیشه صریح گفتم . کسی پسندید می تونه به کار بگیره یا روش بحث کنه نپسندید هم رَوِش خودشو حرف خودش فقط شاید چون نظراتم رو صریح و کامل بیان می کنم برداشت اینه که می خوام حرف خودم رو به کرسی بشونم * : ازت خوشم اومد میدونی چرا من : ؟ * : چون خوب از خودت دفاع میکنی و ضعیف نیستی من : :) اگر ضعیف بودم احتمالا از جرز دیوار الان ریسه رفته بودم . فقط به خاطر خوش آمد دیگران ! * : :D . . (پارازیت نوعی دیگر و خدانگهدار )
¤¤ مگه همیشه نمیگن حرف حساب جواب نداره؟ اگر فکر می کنن حرف من حساب نیست چرا نمیان حرف حساب خودشونو بزنن و از نظر خودشون دفاع کنن جای اینکه بگن من می خوام حرفم رو به کرسی بشونم؟ مگه من چاقو گذاشتم زیر گلوشون که یالا بگو غلط کردم تو درست میگی؟؟؟ اگر من صریح حرفم رو میزنم دیگران هم صریح حرفشونو برنن . گفتم که از بحث خوشم میاد ( آیکون چشمک)
پ.ن ِ بعد نوشت : نظرات آزاد است !!!! پ.ن۲ : این بعد نوشت به منزله جدی گرفتن دنیای مجازی نیست ! چون این حرفا توی این دنیا پیش اومده توی همین دنیا هم باید جواب داده بشه دیگه !!! به علاوه برای منی که اینجا و جای دیگه یه جورم می تونه به شخصیت شناسی مبدل بشه . پ.ن۳ : از * عذرخواهی می کنم به خاطر نشر این مکالمه ! پ.ن۴ : به یاد داشته باش ( کلیک کنید )
+
تاريخ یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 0:44 نويسنده آفرینش
|
خب . منم از اونجایی که دائما پی تغییر و تحول می گردم واسه تغییر دکور وبلاگ و تحول روحیات هم که شده خودم رو به یه بازی وبلاگی می چسبونم و میشم نخود کوچولوی آش دوستان وبلاگی
نامتعارف؟ خب فکر کنم کلا من یعنی نامتعارف :)) از روش درس خوندن بگم که ۱۱ سال درس نخونی و معدل هات عالی بشن و یه سال آخر با هزار امید و آرزو بشینی نامتعارف گونه درس بخونی و هم معدلت افتضاح بشه هم کنکور رو رو سفید ( سیاه ) کنی ! اصولا درس خوندن برای این جانب نتیجه عکس در پی دارد به گونه ای که در دانشگاه هم هر درسی را بیشتر بها دادم نمره هام بد تو سری خورد ! از اخلاق و اینا هم که بخواهم بگویم ... جونم برات بگه که : کسی نمی تونه با من شوخی کنه ! آقا جون جنبه شوخی ندارم اصلا و ابدا !!! . کلا شوخی بی شوخی خوشمزه تره ! مگر اینکه خودم شروع کننده باشم که اونم هروقت ببینم طرف زیاده روی می کنه خیلی علنی بهم بر می خوره ! از موارد اخلاقی دیگر شایان ذکر است که به تو ذوق زنی انگاری علاقه مفرط دارم اینجانب ! غیر ارادی هستا ولی خب عادت نامتعارفه دیگه ! از لحاظ جسمانی عین چی باید جون بکنم یه کیلو وزنم زیاد بشه اما اگر بخوام لاغر شم ( گرچه عمدتا ناخواسته ست ) یه روز وعده غذایی پس و پیش شود و مثلا ناهار تعطیل شود ! روز بعد اشتها کور روز سوم از گرسنگی سیر شده و روز چهارم در حال ضعف و به اجبار قاشقکی غذا بر دهان میگذارم مبادا کارم به بیمارستان و سرم کشیده شود ! آخر از هیچ چیز به اندازه سرم وحشت ندارم !!! وحشتناکترین قسمت بیمارستان همین سرمه به نظر من ... برای بی اشتها شدن یک مشغله فکری کافی ست ! با این اوصاف فِرت فِرت وزن کم می کنم . از مواد غذایی هم هرچیزی که عوام ابراز علاقه بسیار به آن دارند اینجانب از آن می پرهیزم ! عادت نامتعارف است دیگر . علایقم محدود و بَد آمدن هایم بسیار است ! هر سخنی با تشر بهم گفته شود نتیجه عکس در پی دارد ! از بچگی گویا اینگونه بوده ام . آخر برادر بزرگم تعریف میکرد که اگر شیشه شیر را با ملایمت در دهانم میگذاشتند بی هیچ بهانه نوش جان میکردم و جیکم هم در نمی امد اما همین که یکم اعصابشان خرد بود و با کمی تندی می گفتند:بخور دیگه !!! صدای جیغ این جانب به هوا رفته و زمینه سرسام را فراهم میکردم !! الانم همینجوریم کسی با تندی حتی بی غرض باهام صحبت کنه بدجور جبهه میگیم و .. خدا آخر عاقبتشو بخیر کنه ! خیلی سریع آمپرم میره بالا عصبانی میشم و خیلی زود هم آروم میشم . توی عصبانیت کسی باهام کل کل کنه عواقبش مشخص نیست . از دیگر عادات نامتعارف این جانب تنبلی است . اگر هدفی را در یک قدمی خود ببینم آی بهش چنگ میندازمو میارمش سمت خودم که نگو ولی اگر حس کنم هدف دوره اصلا یه کارایی می کنم که دستم بهش نرسه !در مورد هرچیزی که مربوط به خودم باشه تنبلی می کنم اما اگر درباره کس دیگه باشه با سرعت هرچه تمام تر خدمتگزاری می کنم . اگر عشق چیزی به جونم بیوفته هرطور شده بهش میرسم . فقط باید دقیقا عشقش به جونم بیوفته ! بچه که بودم زیاد از این عشق ها به جونم میوفتاد و کارهای نامتعارفی انجام میدادم اما بزرگ که شدم منطق مانع از انجام خیلی از کارها میشه ! همیشه موقعی که نباید اینباکس گوشیمو کامل پاک می کنمو بعدم به شدت پشیمون میشم !!! عجیبه که همیشه همینطوره !!! نامتعارف ! علاقه زیادی به بحث کردن دارم . اصلا دوست دارم وقتی موضوعی هست کلی صحبت کنم و دیگران هم صحبت کنن . خیلی وقتا شده که میگم من بلد نیستم و یادم بدید و واقعا هم بلد نیستم اما دیگران برداشت نوعی دیگر دارند !!! نمیدونم چرا؟! شاید نامتعارفه که کسی اینجوری بگه بلد نیستم . (هست؟!) از کل کل کردن خوشم میاد یه جور بحثه اما تا وقتی که کل کل به هتک حیثیت و احترام و عفت کلام نرسه . عمدتا هم بعد از کل کل عذرخواهی می کنم یا در حینش میگم ببخشید . خیلی وقتها هم شوخی هامو یادآور میشم و میگم شوخی می کنم ! ( مزه شوخی رو هم از بین می برم گفتم که جنبه شوخی ندارم ) گاهی لبم پوست پوست میشه منم با ناخن میوفتم به جون پوست های ور اومده و میکنمشون تا لبم زخم میشه و خون میاد اونوقت دست از سرش بر میدارم ! از زبر بودم لبم بدم میاد خب. خدانکنه از کسی بدم بیاد که اگر خود خداهم بیاد بگه نظرتو درباره اش عوض کن نمی کنم و به توبه گرگ مرگه اعتقاد شدید دارم ! اما کینه ای نیستم هیچ کاری رو تلافی نمی کنم فقط از کسی که بدم بیاد حذر می کنم . از سر و صدا و هر صدای نا به هنجار مثلا ضربه زدن به توپ پینگ پونگ ، تلق تلق پنکه یا کولر ( وقتی تسمه کولر شل میشه ) ، چکه آب ، صدای تلویزیون که در اتاق بغلی روشنه یا موزیک که با صدای بلند از اتاق دیگه صداش میاد ، صداهایی که بعضیا باکمک حنجره به صورت نابه هنجار از دهانشون خارج می کنن و ... بیزارم . گوش دادن به موزیک رو با هدست دوست دارم . از فِس فِس کردن تو هرکاری بیزارم . هرکیم ببینم داره تو کارش فس فس می کنه کارشو میگیرم خودم انجام میدم ! حتی اگه بلد نباشم :D همینارو فعلا داشته باشید .
پ.ن1 : با اجازه هاD که خودمو دعوت کردم . پ.ن2 : خودم که همون اول گفتم نامتعارفم دیگه تو چرا فحش میدی؟!!! پ.ن3 : نخیر ! فکرم هیچ رقمه منحرف نمیشه !!! دلتنگم و نگران ...
+
تاريخ پنجشنبه 15 مرداد1388ساعت 0:54 نويسنده آفرینش
|
زير گنبد كبود جز من و خدا كسي نبود روزگار رو به راه بود هيچ چيز نه سفيد و نه سياه بود با وجود اين مثل اين كه چيزي اشتباه بود زير گنبد كبود بازي خدا نيمه كاره مانده بود واژه اي نبود و هيچ كس شعري از خدا نخوانده بود تا كه او مرا براي بازي خودش انتخاب كرد توي گوش من يواش گفت: « تو دعاي كوچك مني» بعد هم مرا مستجاب كرد پرده ها كنار رفت خود به خود با شروع بازي خدا عشق افتتاح شد سالهاست اسم بازي من و خدا زندگيست... هيچ چيز مثل بازي قشنگ ما عجيب نيست بازي اي كه ساده است و سخت مثل بازي بهار با درخت با خدا طرف شدن كار مشكليست زندگي بازي خدا با يك عروسك گِِِِِِِليست
پ.ن۱ : همیشه می گفتم آدما مثل مهره های شطرنجن که خدا اینور و اونرشون می کنه ! پ.ن۲ : به بچه هایی که تا به دنیا میان میمیرن غبطه می خورم ! به هوش و ذکاوتشون (زکاوت؟!) اگه گفتی چرا؟؟؟ چون انقدر دوزاریشون صیقلیه که همینکه پاشون به دنیا میرسه میفهمن ای بابا حلوا خیرات نمی کنن ! هیچ خبری نیست . زود نظرشون عوض میشه و قبل از ونگ ونگ کردن واسه دور شدن و دلتنگی از خدا می گن خدا دنیاتو نخواستیم و خودتو و بهشتتو عشقه و بر میگردن ... پ.ن۳ : انگاری حاجت روا شد بالاخره . سفرت بخیر. التماس دعا پ.ن۴ : ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعـــــــــــــــت ... شام تاریک ما را سحر کن !
+
تاريخ دوشنبه 12 مرداد1388ساعت 13:15 نويسنده آفرینش
|
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم دست شفاعت هر زمـــــان در نیکنامــــی میزنم بـــی مـــــاه مهرافروز خود تا بگذرانـــــــم روز خود دامـــی به راهی می نهم مرغی به دامی میزنم اورنگ کــــو گلچهر کـــــو نقش وفا و مهــــر کــــو حالــــی من اندر عاشقی داد تمامـــــی میزنم تابو که یابم آگهــــی از سایه ی سرو سهــــی گلبانگ عشق از هر طرف بر خوشخرامی میزنم هرچند کــــان آرام دل دانم نبخشد کـــــــام دل نقش خیالــــــی میکشم فـــــــال دوامی میزنم دانــــــم سرآرد غُصه را رنگیـــــــن برآرد قِصه را این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم با آنکه از وی غایبـــــم وز می چو حافظ نایبــم در مجلس روحانیـــان گه گاه جامـــــی میزنم
واسه چندین و چندمین بار این غزل !!!! کی این آه خون افشان به آخرش میرسه و غصه رو مبدل به قصه رنگین می کنه پس؟ نکنه پسِ مرگم؟؟؟ دلم گرفته ... تو حرم که بودم خیلی راحت اشک میریختم . دلم نگرفته بود برعکس می تونستم یه خیلی راحت نفس بکشم اصلا انگار جگرم خنک شده بود ! انگار درد و غم و غصه ای ندارم . انگار حاجتی ندارم . با زخم دل حاجت نمی خواستم . فقط هرچی که یادم میومد کسی بهم گفته رو می گفتم همین ! فقط واسه کسی خیلی اشک ریختم . خیلی دعاش کردم که اونم به دعای گربه سیاه ... یه بارم روز اخری دلم خیلی شکست . خواستم برم و دیگه پشت سرمو هم نگاه نکنم . دیگه اسم هیچ امام و پیر پیغمبری رو نیارم . داشت بدم میومد . داشت خیلی چیزایی که از یه جنبه بهش فکر می کردم بهم اثبات میشد . تنها باری که با دل شکسته با یه نفس سنگین با آقا حرف زدم همون لحظه آخر بود . باهاش شرط کردم که اگر اینطوره راهم نده . مثل دفعه قبل یه موج بیاد و پرتم کنه بیرون . اما اگر نیست باید ضریحشو بغل کنم ، باید انگشتامو توی حفره های ضریحش قفل کنم . منو پرت نکرد بیرون ! بهش رسیدم ... من بودمو ضریح ... چرا بیشتر نموندم؟؟؟ چرا همینکه رسیدم به ضریح خواستم برگردم؟ دیدین آدما گاهی خر میشن؟؟؟ یعنی من !!!! تا دستم رسید گفتم خب دیگه آقا ممنونتم و اومدم بیرون . حالا هرچی موج جمعیت منو هل میداد سمت ضریح جای اینکه پرتم کنه بیرون من می خواستم دور بشم ... همون یه بار دلم شکست . اونم با یه اتفاق ... اونم از لحاظ اعتقادی ! بالاخره واسه اعتقادات درونیم یه چیزایی بهم اثبات شد . یه رفتارایی از خودم دیدم که هنوز میگم منو این کارا؟!!! گذشت ... عمر سفر کم و کوتاهه اما... دلم الان یه جایی مثل حرم رو می خواد . نمیدونم چرا شاهچراغ هیچوقت جوابگو نبوده ! دلم یه جایی می خواد که فکر کنم هیچی رو دلم سنگینی نمی کنه . که راحت نفس بکشم . انگار هیچ حاجتی ندارم ! راحت اشک بریزم بدون اینکه سردرد بگیرم . راحت حرف بزنم . راحت... در یک کلام می خوام راحت شم !!! اونجا که بودم ترسی نداشتم . اما الان بازم ... می ترسم !!! از همه چیز . از همه ی اتفاقا ! از همه ی حرفها . از فردا . از خورشید فردا ! از مهتاب امشب که قراره بشه آفتاب فردا می ترسم ! اکثرا کسی ازم موقع سلام و احوالپرسی می پرسه : خوش میگذره ؟! جوابش میدم :: عمره دیگه ! باید بگذره ، انشالله که به خوشی میگذره . . . ولی دریغ از خوشی . من اگر شانس داشتم اسمم یا شانسی بود یا لپ لپ !!! والا به خدااااااااااااااااااااااااااااا موندم با این بداقبالی که ۱۹ سال دارم به دوش میکشم چجوری بقیه عمرم رو سر کنم؟؟؟؟ ببین نگو ناشکری می کنی ! نه خدارو به داده هاش شکر ولی داده ای که به درد نخوره و خروجی نداشته باشه فایده ای هم داره؟! با این داده ها دردم بیشتره ! بغضم سنگین تره ! نفسم سخت تر در میاد ... که چرا پس ؟! ببین تا من نباشی دردم رو نمی فهمی ! قضاوت نکن . روضه هم نخون . شعار هم نده !!! خودم همه اینارو خووووووب بلدم اما چاره ساز کس دیگه است که اون بالا نسشته ... اوستا کریم .. به کرمت قسم چاره سازم باش .
پ.ن۱ : مریم عزیزم بهت تبریک میگم . واقعا خوشحال شدم . بالاخره یکی از ما به اون چیزی که لایقش بود رسید . از بابت تو خوشحالم ..
پ.ن۲ : همچنان دلم گرفته !!!!
+
تاريخ شنبه 10 مرداد1388ساعت 9:9 نويسنده آفرینش
|
این بار بر دلم تا حرم ریسمانی خواهم بست که فاصله ها پاره اش نکند ... قول میدهم!
پ.ن ۱ : ........................................ در گوشی باید بگم . پ.ن۲ : چقدر زود دیر میشود ...
+
تاريخ پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 11:9 نويسنده آفرینش
|
آن ها که از همه بیش تر نفرت می ورزند موعظه عشق می کنند وبالاخره بهترین جنگ آوران آن هایند که دعوت به صلح می کنند آن ها که دعوت به خدا می کنند ، خود به خدا نیاز دارند آنان که دعوت به آرامش می کنند ، خود از آن عاری اند از موعظه گران بپرهیزید حتی از آنان که از فقر بیزارند یا به آن افتخار می کنند بپرهیزید از آنان که تملق می گویند بپرهیزید چرا که در برابرش تملق می خواهند از آن هایی که همه چیز را بازرسی می کنند بپرهیزید آن ها از چیزهایی که نمی دانند وحشت دارند از آنان بپرهیزید که به دنبال جمع های وفادار می گردند چون خود به تنهایی هیچ اند از زنان و مردان میانه حال بپرهیزید از عشق شان بپرهیزید عشق شان جست و جوی میان مایه به دنبال میان مایه است
متن بالا اقتباس از وبلاگ دوست عزیزم " ماهی گلی " بود . بیشتر از همه این قسمت توجه منو جلب کرد . خصوصا جمله هایی رو که تیره کردم . جالبه که تمام این شخصیتا به نوعی محبوبیت خاص بین عده ای خاص دارن . وهرکسی که به دوره از کل همه اینا یه جورایی هم مطرود آدماست... ** یه جایی خوندم که یه بزرگی میگفت اگر به دنبال دوست واقعی میگردی خودت یک دوست واقعی باش. به نظرم در یه صورت درسته اونم اینکه وقتی خودت به تمام معنا واقعی باشی حتی در دوستی کسی رو هم پیدا می کنی که آینه خودته. البته اینم به نوعی بعیده چون :: " هر موجودی یک سورد الهی ست ، بی همتا ، منحصر به فرد ، تکرار نشدنی و غیر قابل مقایسه . " اما خب کسایی پیدا میشن که وجه اشتراکشون با تو حداکثر باشه و تو خودت واقعیتو بتونی به کمک اونا پیدا کنی . اگر فقط و فقط خودت بخوای که واقعی باشی ! در رفتار و گفتار و افکار و... خدایا بابت موهبت و لطف دوست اونم از نوع واقعی ممنونتم .
** یادم بمونه که :::: اصیل بودن و واقعی بودن نهایت زیبایی ست . اصیل بودن یعنی واقعی بودن خنده هایت، گریه هایت ، نفرتت و عشقت و همه ی زندگی ات باید واقعی باشد تا اصیل باشی.
** مدتی هیچ حس خاصی ندارم جز همون حالت گل مَنگولی که یهو همه آدما ممکنه باهاش درگیر بشن . اما جالبه که با وجود تمام حالت تهوع و انزجار و ... که از خیلیا داشتم و شاید هنوزم دارم ( البته دیگه باهاش کنار اومدم و رفته جز سیاه چاله های ذهنم) احساس بیهودگی و خستگی و سردرگمی و کفر و ... نداشتم ! مثل اینکه " این نیز بگذرد " بالاخره شد ملکه ذهنمو کاملا تاثیرشو گذاشت. یه جورایی با همه چیز کنار اومدم . عمره دیگه ! باید بگذره ... یه چیز دیگه هم که باید بکنم ملکه ذهنم اینه که من در قبال دیگران حقی ندارم و نباید هیچ جوره ازشون متوقع باشم . باید یاد بگیرم که خیلیا رو فقط به عنوان یه آدمیزاد بپذیرم با خصوصیات آدمیزاد که البته شاید در یکی بعضی از این خصوصیات قوی تر باشه و بعضی کمتر . فقط باید از این گونه هایِ آدمیزاد بپرهیزم و متوقع نباشم.
** این جهان پر از صدای پای مردمانی ست که همچنان که تورا می بوسند ، طناب دار تو را می بافند. به شدت به این موضوع رسیدم . شاید این ذات بشره ...
------------------------------------------------------------ برای تو ::: ** از اونی هم که خودش میدونه بابت بد خلقی های این مدتم معذرت می خوام . راست میگی. هنوز خیلی مونده خیلی چیزارو بشناسم. فقط امیدوارم به درستی بشناسم . البته نه فقط موارد مذهبی دلیل بد اخلاقیا رو هم ... شاید نمیدونم ! ولی میدونم ... در هر صورت ناراضی هم نیستم. -------------------------------------------------------------
** یه چی می خواستم بگم، یادم رفت .
+
تاريخ جمعه 2 مرداد1388ساعت 0:20 نويسنده آفرینش
|
|
|