|
اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند. |
|
|
ترسم نرسی به کعبه ی اعرابی ... این ره که میروی به ترکستان است
×× هی فلانی ! چند بار شنیدی شاهنامه آخرش خوشه یا جوجه رو آخر پاییز میشمارن؟ هوای جوجه هات رو داری که از دست نرن؟ یه وقت آخر پاییز سرت بی کلاه نمونه و اخر شاهنامه ات ناخوش از آب در نیاد؟!
×× بعد نوشت : عجب گیری افتادما ! عامو ولوم کنین شماها هم با ای رفتارتون ! ( با لج ِ ی قشنگ ِ شیرازی بوخونید ) والو عزیزوم من میام تیتر مینویسم به خودُم، ملت گیر میدن که کنایه میزنی ! میام ساده مینویسم ملت گیر میدن که زبونت نیش داره ؛ دیدم حالو که ایطوره بذار بنویسم به خود ِ خودت شاید دیگه نیش زبونُم نگزیدت !!! والو به پیر به پیغمبر اینجو وبلاگ منه ! اینجو چاه زندگی منه ! اَی نَمیتونی بوخونی و هرچیو به خودت میگیری خب نیا بوخون ! مـِی مجبوری؟ آدم تو فکرش تو ذهن دومش هزار و یه چرندیات و حقایق رو میشینه تجزیه تحلیل می کنه؛حالو دلش بخواد بلند فکر می کنه دلش بخواد ساکت ! من تجزیه تحلیلمامو میام اینجو می نویسم همشم مال خودمه ! مـِی شماها تو فکر منید؟! از رفتار هیکی خوشُم نَمیاد زورکی که نیس که ! از قضا چون ماها همه آدمیما ، رفتارای زشت و خوشکلمونم شبیهه ! خب اَی من میگم به نظرم بده و از قضا تو هم هَمی رفتار ِ داری اَی فِک می کنی دُرُسِه کارت خب به راه خودت برو ! من که قاضی نیسم بیشیشنم حکم کنم که به حکم من برو ! می تونی بهش فِک بکنی ولی خودت مختاری عزیز دلوم ! چِرو ماها هممونا هـِی می خویم بیشیم سوهان روح و روان همدیگه؟ به منچه کی چه غلطی می کنه ! فقط نَمیدونم چرا ممکنه ذهن دوم من به کاروی کِسوی دیگه فکر بکنه ! بهت اطمینان میدم گمپه گُلُم که همه ای چیوی که مینویسم ها واسه دل خودُمه و شاید درباره آدمُیی که در من و سرنوشتُم ممکنه دخیل باشن ! چرو هـِی می خواید که آدم واسه هر رفتاریش جواب پس بده؟! عامو دَس از سر ِ کچل ِ منو همدیگه والو بردارین ... هرکی مسئول رفتار و گفتار خودشه ! به ما چه کی چکار می کنه ! به ماچه که چکار نمی کنه ! تو فقط دوتا حق داری : - اگه جات تنگ شده حق داری تقلا کنی جاتو آزاد کنی ! ( یعنی اونی که فکرتو مشوش کرده توی زندگیت موثر هست یا ممکنه باشه ) - حق داری درباره رفتارای دیگران هم فکر کنی تا درست از غلط تمیز بدی و یه آدم آراسته بشی با مشورت گرفتن نامحسوس از دیگران !
پ.ن ِ بعد نوشت ۱ : حالو میدونم که باید واسه همین بعد نوشت هم جواب پس بدم پس عامو به خودم بودم اینم ! راحت شدی؟ اول و آخر هر پستم باز باید بگم به خودم بودم یا تو فضولی یا ... خب من دوست دارم نظرات دیگرانم بدونم ... اینجا چندتا آدم هم گذر می کنن و کامنتای خوبی میذارن ! نمی خوام کامنتای اونا رو از دست بدم ! بدبختی گیر کردما !!! پ.ن ۲ : اگر لهجه ی شیرین شیرازی رو متوجه نشدید بگید تا ترجمه کنم .. فکر نمی کنم گنگ باشه ! پ.ن آخر : این بعد نوشت شامل حال همتون میشد ! همه اونایی که یه مدت درگیر شدن با هم ! نه یه نفر نه دو نفر فکر کنم یه طایفه از الفور رو در بر میگیره !
+
تاريخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 8:59 نويسنده آفرینش
|
خب دیدم نمیشه اینجوری براتون ملموس نیست و تصمیم گرفتم چندتایی عکس بگیرم .. علی الحساب این چهار پنج تا عکس رو داشته باشید تا بعدا بیام تکمیلش کنم
فلش صورتیه جهت دانشکده اینجانب(مهندسی) را نمایش میدهد
دانشکده اینجانب
فلش صورتی میگه ۱۰۰ شایدم ۱۵۰ قدم مانده به صبح (جایگاه سرویس ها ) خلاف جهت فلش به سمت دانشکده کشاورزیه که همچین یه تپه کامل باید طی بشه تا بهش برسیم
پ.ن۱ : خدایی دانشگاه کدومتون به این بزرگی و شیکیه؟ تازه علوم پایه هم دانشکده اش یه جا دیگه ست . مهندسی هم یه شعبه دیگه تو ولایت نزدیک که بهش میگن شهرک داره !!! ** این جایگاه سرویسا فقط تا ایستگاه اتوبوس شهری خدمت رسانی می کنن که ۱۰ دقیقه تا بلوار راهه و وسط بلوار پیاده میشیم تا برسیم به ایستگاه اتوبوس .. دقیقا وسط باغچه پیاده میشیما !!! باور کن دیگه ....
پ.ن۲ : آینده نگر که باشیم محیط قشنگی خواهد شد اما برای دانشجویان چند سال آینده .
پ.ن۳ : من به همینم قانعم ! اگر انتقالیمو بدن اصلا کلی هم ذوقشو می کنم
×× یکم بعد اضافه شد : واسه بعضی از دروس مجبوریم تو همه دانشکده ها بچرخیم چه این ۴تایی که اینجاست چه اون دوتا دیگه که تو شهرک هستن و البته متمرکز نیستند ! بهم حق بدید خسته بشم خب
+
تاريخ یکشنبه 26 مهر1388ساعت 16:29 نويسنده آفرینش
|
خدا زبون این قدیمیا رو تو بهشت طلا بگیره واقعا با این ضرب المثل های نابی که (با معنای منفی و مثبت اما مضمونشون یکیه ) ابداع کردن : ۱. طلایی که پاکه ، چه منتش به خاکه؟! ۲. چوب رو که برمیداری ، گربه دزد رَم می کنه!
پ.ن : هِـی فلانی ! مگه از خودت شَکی؟ ( مخاطب فلانی ست ! مگه تو فلانی هستی؟ دیدی این تویی که از خودت شکی؟ :)) )
جاتون سبز . آی جاتون سبز که دیشب رفته بودم سیاه بازی ... حیفم اومد تعریف نکنم واقعا بهم خوش گذشت و لبخندی که شاید در باطن خیلی تلخ بود برای یک ساعت و نیم از لبام دور نشد . دیشب واقعا خندیدم ! پر از قهقهه بودم و از همون خنده هایی که هرکی بشنوه شاد میشه و آدمای مدعی حجب و حیا ( بخیل! ) هی میگن ساکت یا سبک ! یا چه جلف ! ولی همونا هم با شنیدن صدای خنده یه منحنی کمرنگ لباشون رو در برمیگیره ... بعد از ۱۱ سال ناظر یه سیاه بازی بودم ... روحوضی ۱۱ سال پیش خیلی دلچسب بود و هنوز که هنوزه یادش میوفتم و حرکات سیاه خان میاد جلو چشمم یه لبخند میزنم . دیشبم سیاه بازی بود که سیاه خانش شاید نقش اول رو نداشت و بیشتر از وزیرپوش دربار با اون حرکات موزون دلچسبش خندیدم و به دردهایی که در قالب طنز بیان می کرد ... واقعا درد بود و خیلی واضح می گفتشون اما خنده ما؟! میشه آدم به مصیبتاشم بخنده ... همونجوری که توی پست قبلی گفتم ::: --- وقتی فقط یه مشکل داری می تونی اشک بریزی چون بر هر دردی دواست اما وقتی شد چندتا و از همه طرف محدودت کرد و تو رو وسط یه چهارراه گذاشت و طنابشو که دور گردنت بسته از هر چهار طرف کشید تا خفه ات کنه ... اون موقع بخند ... چون دیگه کارت از گریه گذشته ؛ گریه دیگه علاجی نداره ... بخند تا فکر نکنه شکست خوردی و ذره ذره حرصش بگیره و با حرص خوردن از پا درمیاد . --- این خنده های ما همون سپرهای دفاعی ما هستن ... شاید باورتون نشه ، دیشب با این که توی عمق این فجایع غوطه ور بودم و همه رو به باد تمسخر گرفته بودم و ریشخند میکردم اما چیزایی که مدتهاست دائما ذهنم رو مشوش کرده بودن رو فراموش کردم و برای یک ساعت و نیم یادم رفت تو چه دغمسه ای گیر کردم !! دلم می خواد این گره های کور رو به دیده طنز نگاه کنم و بهش بخندم .. اما این خنده و این قهقهه بهاش خیلی سنگینه ... به نظرت میرزه؟! چاره چیه؟! می خندم تا از لجش یا نخ پاره بشه یا گره شل بشه ... ! یه مدت باید با خودم برم تو کوچه علی چپ یکم کیف و حال کنم و سرم رو گرم کنم در پی نخود سیاه کی گفته من حالم بده؟! به کوری چشم حسودان هر دو عالم بسی خندان ، شاداب و البته شکسته شده ایم که اینم نشون میده آدم رو جون به جونش کنی نمی تونی رگ حماقتشو ازش دور کنی . بی رگ حماقت مگه ادم آدمه؟ اگر عاقل بود بار خدارو حمالی نمی کرد !! :)) پس با افتخار به اجداد بزرگ و احمقم راهشون رو ادامه میدم ... :D باید نشون بدم از نسل آدم و حوا هستم دیگه :)) امممم ... به نظرت اینم یه جور تبرئه نبود؟! خب بود که بود ! تو فضولی؟! :))
پ.ن : بچه که بودم یه نوار قصه داشتم به نام شهر قصه ... حتما همتون شنیدین داستانشو .. متاسفانه نوارم خراب شد اما یه جمله اشو هرگز یادم نمیره : هرکسی کار خودش ، بار خودش ، آتیش به انبار خودش !
+
تاريخ جمعه 24 مهر1388ساعت 5:17 نويسنده آفرینش
|
مدتهاست دلم می خواد همین که پلکم به هم می خوره خودم رو توی ۸-۹ سال دیگه با سن ۲۸ سالگی کمی کمتر یا کمی بیشتر ببینم !!! دلم می خواد این دهه رو اصلا لمس نکنم و فقط بفهمم که گذشته و تکلیف عمده زندگیم مشخص شده .. حتی خاطرات خوبشم نمی خوام !!! تا حالا حتما شده موقعی که داره تازه خوابتون می بره یهو حس می کنید از یه ارتفاع خیلی زیاد داری پرت میشید و همینکه می خواین دست و پا بزنید با کمر فرود اومدین و از شدت شتاب یه متری دوباره بازگشت دارین مثل یه توپ بسکتبال که می کوبو نیش زمین!! و جالبتر اینجاست وقتی حسابی له شدی و در اثر ضربه از خواب می پری یه نفس راحت هم میکشی که تموم شد !!! الان تو همچین حالیم ... بین زمین و آسمون و دارم شروع می کنم دست و پا زدن و از اینکه بعدش قراره بخورم زمین و له بشم و وقتی چشمامو می مالم و ببینم خواب نبوده و البته وحشت اندر پیش می ترسم ... ! تا یادم افتاد یه نکته درباره پست قبل تو پرانتز بگم که هیچ کدوم متوجهش نشدید ... این روزها همه مینالن !!! همه از یه معزل داغونن و من پرسیدم مشکل شما چیه؟ اما کسی جواب نداد. خدارو شکر که پس غمی ندارید. --- بیخیال . تو هم مثل همه ! کاری هم که ازت بر نمیاد . زود هم این حرفارو فراموش می کنی از بس که خودت مصیبت و معزل توی زندگیت داری ... راستی معزل زندگیت چیه؟ واقعا میشه اسمشو گذاشت معزل؟ یا از درد خوشی دلت هوای نا خوشی کرده؟ ---- وقتی از بیرون ناظر زندگی بعضیا هستی هزار تف و لعنت براشون می فرستی که لعنتی تو که هیچیت داغون نیست چرا همه چیو به خودت زهر می کنی؟ اگر جای من بودی .... این پست واسه اون آدما بود .... واسه کسایی که جمعیتشونم کم نیست ! واسه کسایی که بی غم هستن و یه خروار غم زورکی رو سر خودشون تلنبار می کنن و دپسردگی حاد میگیردشون و ... یه ضرب المثل هست که فکر کنم البته خاص شیرازه : " نِک نِک ِ خوشی یا مرگ میاره یا ناخوشی ؛ یعنی اگر توی خوشی هی بنالی مطمئننا یا سایه مرگ رو روی خودت یا عزیزت حس می کنی یا یه ناخوشی عظیم میاد سراغت ... وقتی فقط یه مشکل داری می تونی اشک بریزی چون بر هر دردی دواست اما وقتی شد چندتا و از همه طرف محدودت کرد و تو رو وسط یه چهارراه گذاشت و طنابشو که دور گردنت بسته از هر چهار طرف کشید تا خفه ات کنه ... اون موقع بخند ... چون دیگه کارت از گریه گذشته ؛ گریه دیگه علاجی نداره ... بخند تا فکر نکنه شکست خوردی و ذره ذره حرصش بگیره و با حرص خوردن از پا درمیاد .
برم سر اصل مطلب . داشتم می گفتم که در ابتدای سقوط آزاد به سر می برم و از ضربه مغزی شدن آخرش در تلاطمم . کارم از گریه گذشته ... در مرحله استیصال به سر می برم و دنبال یه راه چاره که پیدا نمیشه . به اوراد مذهبی پناهنده شدم شاید دوتا بال بهم بده یا یه طناب از نوک قله برام آویزون کنه تا بهش چنگ بزنم و با مخ نیام رو زمین !! کم کم دارم از بال و طناب و قالیچه سلیمان و ... ناامید میشم و یه لبخند نه چندان قشنگ روی لبام نقاشی می کنم تا شاید به امید اینکه سر از تیمارستان در بیارم این مغزلات از پا دربیان ! من نمیدونم تَرک این پشیونیم چی نوشته که هرکی میرسه بهم .... استغفرالله ! دیروز یه کلاس بیشتر نداشتم و واسه دو ساعت رفتم بیابون زدایی و کلاس هم خیلی زود تموم شد ... با دوستام ول گشتم تا کلاس اونا شروع بشه و من برم خونه ... هرکدوم هم می پرسید چرا نمیری خونه میگفتم نمیدونم می خوام یکم اینجا بگردم بعدش میرم .. یهو نگاه گوشیم کردم و دیدم دوتا میسد کال از برادر گرامی دارم و تماس گرفتم و با اطلاع از اینکه دانشگاهه گفت برم اقتصاد ببینمش منم متعجب .. فکر کردم حتما نقشه ای توی سرشه ها ولی خب ... ( این قسمت به دلیل گنگ بودن ماجرا سانسور شد ) تو فاصله مهندسی تا اقتصاد داشتم به حراست اقتصاد فکر می کردم که حتما بهم گیر میده چون مانتوم تنگه و کمر باریکم حسابی جلب توجه می کنه !!! ( می تونید به صورت معکوس به موضوع نگاه کنید . یه آدم چاق رو فرض کنید که دچار توهم شده !) خدارو شکر از حراست خبری نبود و رفتم راهرو سمت چپ و دیدم برادر گرامی ایستاده منتظر ... چشم گردوندم جز چندتا دختر کسیو ندیدم .. فکر می کردم داداشم با دوستش باشه !!! رفتم جلو دیدم بله ... آبجی جونشون ( دوست دخترشون که با القاب داداشی و آبجی سرپوش روی دوستی و ارتباطشون میذارن ) روی صندلی نشستن ... دنیا خیلی کوچیکه چون این آبجی جون اولین کسی بود که توی دبیرستان من باهاش اشنا شدم اونم روز ثبت نام اول دبیرستانی ها و الان توی دانشگاه در کنار داداشم میدیدمش !!! از قبل میدونستم که میشناسمش و وقتی که اسمشو شنیدم مشخصات ظاهریشو به داداشم دادم و گفتم که میشناسمش ... و جالب اینکه تمایلی به دیدار ما نبود بنا بر یه سری مسائلی که منم بی خبرم ! تا اینکه آبجی خانم هم ادعا کردن من رو از دبیرستان میشناسن و اشتیاق دیدار بروز دادن و زمینه دیدار اینگونه فراهم شد ... متوجه نکته شدین؟ من که بخوام نه هست آبجی خانم بخوان بلههههههههه ! خلاصه خیلی عادی برخورد کردم مثل هر آشنای دیگه که توی دانشگاه دیدم یه سلام و علیک و خوبی و چطوری و ... و البته خیلی زود هم می خواستم خلاص بشم از اون موقعیت !!! داداشی : خب من دوستان رو تنها بذارم من : میری خونه؟ داداشی : احتمالا من : خب پس با هم بریم داداشی : نظرم عوض شد یکم کار دارم تو دانشکده من : ( از اون نگاه ها ... ) داداشی : فعلا خداحافظ آبجی جون : چیه خانم؟ می خوای زود راحت بشی از دستم ... من : نه ولی زیادم ... خب دیدمت دیگه !!!
خلاصه من و آبجی خانم تنها شدیم و رفتیم دانشکده مهندسی تا کارش رو انجام بده و در نهایت بی نزاکتی ( شایدم ابراز صمیمیت زیاد ) نیم ساعتی من رو بیکار و علاف و نظاره گر کار خودش نگه داشت و منم در جواب با یه لبخند تصنعی فقط جواب میدادم که راحت باش ! شعور که تزریقی نیست که .. طرف خودش باید داشته باشه ! بعد رفتیم دانشکده کشاورزی که به خاطر دور بودن مسیر هیچ وقت هوس نکرده بودم برم ببینم اونجا چه خبره ( یه نیم دره کامل باید از مهندسی تا کشاورزی طی کنیم ! ) وارد ساختمون شدیم با بقیه ساختمونا متفاوت بود و گل و بوته از سر و روش میبارید . حسابی نماد گیاه پزشکی و بیل زنی ( باغبانی) بود ! رفتیم طبقه دوم و از قضا ( این قسمت هم سانسور شد !) بعد از این از قضا بازهم ناظر بی نزاکتی و علافی ربع ساعته بودم تا آبجی جون برگردن و به یه عذرخواهی خیلی ساده یادم نمیاد حتی قناعت کرد یا نه ! طی این مدت تماس های داداشی که کجایید و میاید تا با هم بریم و فکر کنم آبجی جونم کاری نداشته باشه بیاید تا ۳تایی برگردیم و ... متوجه نکته که شدین؟! از گرسنگی داشتم ضعف می کردم و بین مسیر یه سر به سلف زدیم و دوتا کلوچه و ۳تا رنگارنگ گرفتم و رفتیم واسه سرویسا ... توی سرویس بد نبود و گذشت تا خواستیم سوار تاکسی بشیم ... خدایی گاهی فکر می کنم خودمم متولد ۶۵ باشم ! انگار دوتا بچه همراهم باشه من رفتم تاکسی گرفتم و کم بود کرایه رو هم حساب کنم !!! توی تاکسی آبجی خانم خیلی نطق طنزگونه ایراد کردن که من فقط برای ضایع نشدنشان می خندیدم و برادر حسابی دلدرد گرفتند از خنده و دلدرد به کمرشان رسید و در شرف غش کردن بودن و ... نمازی پیاده شدیم و خوشبختانه مسیر جدا شد !!! طی خداحافظی بسیار ساده ... آه و ناله داداشی سر ما خالی شد که زودتر بریم خونه من گشنمه کیفم سنگینه و خستمه و ... ! چرا وقتی با آبجی خانم بود اینها رو نگفت؟! منم رفتم سی دی رو که لازم بود گرفتم و بعدم از ملاصدرا مسیرم رو کج کردم به سمت منزل . داداشی : جون من بیا از زند بریم اینطرف شلوغه ! من خستمه و ... من : از زند بدم میاد از این مسیر بیشتر خوشم میاد خواستم شیطنت کنم و جلو ویترین مغازه ها هم وقت تلف کنم که البته دیدم داد و فریادش نصیب من میشه و خنده و کیفش نصیب آبجی جون و منصرف شدم ! حرف زدیم یکم و گفت هرچی آبجی جون مشتاق دیدنت بود تو انگار مشتاق نبودی؟ گفتم:برام فرقی نداشت مثل بقیه دوستای چای فوری گونه ام بود میدیدمش هم یه سلام و احوالپرسی خاطره ای با هم نداشتیم ! به علاوه از این اخلاق خالی بندی مآبانه خوشم نمیاد . داداشی : با شناختی که از آبجی جون دارم هیچ کدوم حرفاش خالی بندی نبود ! من : از این طرز بیان جوک گونه و یه کلاغ یه کلاغ کردن منظورمه ... داداشی : بدجنس خودتم که کلی خندیدی تو هم باید با یه رباط زندگی کنی ! من : بعد از ۲۰ سال جالبه که منو نشناختی ... هروقت صدای قهقهه منو شنیدی اونوقت بدون واقعا خندیدم من موقع خنده به ههههه ساده قناعت نمی کنم اگر واقعا بخندم !!! دیگه هم نکته لازم به ذکری از مکالمه امون یادم نمیاد که بشه گفت ... دیشب عین مرغ سر شب رفتم تو جا ! خوب هم خوابیدم تا همین الان که اینارو می نویسم ... به هیچ کدوم از اتفاقات دیروز هم فکر نکرده بودم تا همین الان ... میدونی؟ این آبجی جون ها حکم یه هوو دارن یه زن دومی که روی زندگی زناشویی یه زن و شوهر خوشبخت خیمه میزنه با این تفاوت که این آبجی جون ها روی زندگی خواهر برادرانه و ارتباطاتی که باید خاص خواهر و برادر باشه ... این مدت خیلی تلاش کردم توی تقویت ارتباطم با داداشم و به جایی نرسیدم فقط واسه اینکه ارتباطمون قطع نشه بعد از هر بحث و جدال خواهر برادر مآبانه به روی خودم نمیارمو آشتی می کنم ... جالبه که فقط جر و دعوامون خواهر برادریه اما ... جالبتر اینکه بعد از ۲۰ سال منو اصلا نشناخته !!! مامانم میگفت تا قبل از قهر طولانی مدت چند سال پیشتون فکر می کردم هیچ کس نمی تونه شمادوتا رو از هم جدا کنه ...... اما الان . . . اون قهر لازم بود ! دلیل این فاصله اون قهر نیست چون کلا فراموش شده ! الانم نسبت به آبجی جون حس خاصی ندارم و قبول کردم که داداشی فقط میتونه اسم داداشی رو برای من به خاطر یه پیوند خونی یدک بکشه و شاید به خاطر همینم گوشتمو بخوره و استخونمو دور نندازه .. جای شکرش باقیه نه؟! البته دلم می خواد نسل هرگونه آبجی جون از روی زمین منقرض بشه چون خطر عظیمی هم برای زندگی زناشویی هستند و زندگی خواهر و برادری هرچند هم که بی غرض باشه !! اسمشو دوستی بذارن هم آدم مطئنه که مرز و حریم یه دوست رو دارن هم خیالش راحته که ممکنه مثل هزار و یه دوست دیگه چنج بشه !!! اما با آبجی جونی گونه فقط انگار نگاه نیاز جنسی رو دارن سرکوب می کنن !!! که البته تجربه هم نشون داده که اینگونه نیست ...
پ.ن۱ : توجه داشته باشید که هیچ گونه مخالف ارتباط دختر و پسر نیستم اگر حد و حریم دوستی توش رعایت بشه ! مطلب رو اشتباه نگیرید . تا وقتی میشه گفت دوست چرا بگیم آبجی و داداشی؟ یاد بگیریم پا رو از گلیممون درازتر نکنیم ... اوناییم که یکی یه دونه هستن بحثش جداست به شرطی که هر دو خل و دیوونه .... ببخشید همون یکی یه دونه باشن :D
پ.ن2 : این پست مخاطب عام دارد ! به خود نگیرید اما بهش فکر کنید !!!
+
تاريخ چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 7:38 نويسنده آفرینش
|
فکرمو منحرف کردم از همه چی ... خیلی دور شدم !!! از اینکه به خواستنی ها فکر کنم دور شدم و چشم چرونی شده کارم ! چشم چرونی توی هرچیز بیخود و هر موضوع مسخره ! تا بهم سخت نگذره ، تا اذیت نشم بیشتر از این تا .... فکرمو منحرف کردم تا باور نکنم مریضم و سرتاپام پر از علائم ... فکرمو منحرف کردم تا باور نکنم جیبم خالیه و پزم عالی! فکرمو منحرف کردم تا باور نکنم سردردهای مزمن یعنی چی ! فکرمو منحرف کردم تا یادم نیاد فلجی مقطعی یعنی چی و اگر دائم بشه یعنی چی؟؟؟ فکرمو منحرف کردم تا باور نکنم مطرود یعنی چی؟ فکرمو منحرف کردم تا خنده های تصنعی و بیخودی رو با وقتی سرت رو بین دستات گرفتی و موندی توی چهار راه چه کنم و بغض کردن عوض نکنم ! سبکسر شدم تا باور نکنم دنیا اساس مهمی داره و منم جزئی از این اساس فکرمو منحرف کردم تا فراموش کنم از قافله عقب موندم تا اینکه مثل یه فرایند خود به خودی به وقوع بپیوندم ! به همین الکی به همین کشکی !!! فکرمو منحرف کردم تا هزار و یه خیال نیاد تو سرم و بفهمم که هیچی دست خودم نیست !!! باورت میشه؟ نه ... نمی فهمی چی میگم ! نبایدم بفهمی .. یه فکر کج شده نمی تونه منظورشو صریح برسونه ... بهتر ! بفهمی که چی بشه؟ تو اگه عرضه داشتی الان خودت اینجا نبودی و این جمله های بی سر و ته رو بخونی و واسه خودت یه گوشه از دنیا کسی شده بودی !!! نه آخه بیکار تر از تو هم کسی هست؟ بدبخت تر و مستاصل تر از تو؟؟؟ خدایی کسی هست؟ ادعای چی داری؟ میشینی واسه خودت یه سری تز در می کنی و فکر می کنی خیلی بارته ولی پس چرا از این تئوریاتت اکثرش تو آه و ناله و نقاب و سایه و فیلم میگذره؟؟؟ خدایی خجالت نمی کشی؟ به کدوم سازت برقصم؟ تو چرا یه بار به ساز من نمیرقصی که توی درستی کارم شک نکنم؟ که توی درست زندگی کردنم شک نکنم که توی آدم بودنم شک نکنم ! که حتی از خودمم توپم پر نباشه و ... میبینی؟ همه هزار و یه درد دارن... گوشاتو تیز کن ... میشنوی؟ همه یه خروار بغض نشکسته توی حنجره اشون داره فریاد میکشه چشم میگردونی میبینی از سر ناچاری به چه چیزایی که بها میدن و چه چیزایی رو دست میندازن و چه چیزایی براشون سنگینه !!! فکر می کنی راهتو گم کردی ... نه ! راهت گم شده .. همونجوریم که گم شده پیدا میشه تو فقط حرکت کن ... اول گاگِلِه کن بعد تاتی تاتی بعد بپر بپر بعد بدو .... خودشه ! داری میوفتی توی مسیر ... قدم از قدم برداشتن دیگه برات عادت شده حالا فکر کن یهو قلم پات خورد میشه ... نمیدونی از کجا خوردی ولی دیگه پا نداری ! چلاق شدی ... می تونی بشینی یه جا و به پاهای نداشته و مسیر از دست رفته ات حسرت بخوری و یا نه بری دنبال یه جفت پای مصنوعی و ویلچر و با یه ویلچر الکتریکی و مدرن عین برق جاده رو تموم کنی ... برو بابا دلت خوشه ها . من میگم پول ندارم تو میگی ویلچر و پای مصنوعی؟ از کجا بیارم آخه؟ از سر قبرِ .. ؟ اصلا گور داشتن که کفن داشته باشن؟ خب روی دستات راه برو شعار نده ! خب پس بشین تو خیالاتت رو کاغذ یه جفت بال برا خودت نقاشی کن . قالیچه سلیمانم بد نیستا به دردت می خوره خب که چی بشه؟ هیچی که اموراتت بگذره ! می خوام که نگذره ! بگذره که آخرش چی بشه ؟ تمومش کنم؟ یعنی چی؟ یعنی همین که شنیدی ! تموم بشم ... سکوت ... پس موافقی؟ به خاطر پول نداشتن یا پا نداشتن؟ به خاطر همه چی! بمونم که چی بشه؟ وقتی کاری ازم بر نمیاد بگندم؟ یا مرداب رو هی غلیظ تر و متعفن تر کنم؟ آخرش بالاخره یه چی میشه دیگه . بمون ببین چی میشه! اگر بوی مشمئز کننده ام خفه اتون کرد چی؟ بذار وقتی تموم شم که یه آخی بیاد دنبالم ... یعنی بمیری؟ قهرمان میشی اینجوری؟ میگن لجن زار دنیارو پررنگتر نکرد و صلوات برات خیرات می کنن؟ فکر نمی کنی ادما کودن تر از این حرفا باشن که جای اینکه دلیل تموم شدن تورو بفهمن و نذارن ۱۰ تای دیگه مثل تو تموم بشن میشینن پشت سرت نطق می کنن و عین دسته آفتابه دستشونو به کمرشون میزنن و قپی میان که آره فلانی مثل ما عرضه زندگی نداشت ! نمی گن ابزار زندگی نداشت... کاش یه انسان اولیه بودم ! چه فرقی داشتی اونوقت؟ هیچی . اونوقت میشد ابزار ساخت با دست خالی هیچکسم بهت نمی خندید بلکه هرچی واسه سهولت کارت اختراع می کردی تشویق میشدی ... الان خیلی محدودم ! واسه خودت زندگی می کنی یا دیگران؟ دوست دارم واسه خودم اما دنیای دیگران رو چکار کنم؟ بدم میاد ازشون ! منو از خودم دور کردن ! از فکرای واقعیم دزدیدن ! از لبخندهای واقعی و زل زدن تو چشمای دیگران قایم کردن . بدم میاد از این عصر !!! فکر می کنن هم خیلی خوشن ! در عین حالی که کاری به کارشون نداری اما داری زیر میکروسکوپشون رشته رشته میشی ... بابا بیخیال همه ! خودت باش !!! یعنی میگی بزنم به کوه؟ ولی من که پا ندارم ... منکه پول ندارم ... من که بلد نیستم ! من می ترسم ... یادم ندادن نترسم چون خودشون می ترسیدن ... کاش زمان موجودات خرق عادت بودم ... کاش یه سیمرغ داشتم که هروقت پرشو آتیش میزدم میومد به دادم میرسید کاشکی رو کاشتن سبز نشد ! یه چی بگو که بشه ! نمیدونم !!! پس بمون تا بفهمی ... اگر هیچی نشد چی؟ یه عمر فقط زجر کشیدم اینم میشه فایده؟ خب به فرض که بشه تجربه .. می خوام که نشه ! این تجربه رو چکارش کنم؟ نیست دستم به خیلی جاها بنده و می تونم اثر گذار باشم؟ بابا بدتر از هلن کلر که نیستی ! کاش از اول منم هلن کلر بودم اونوقت توجه ها به سمتم بود .. نه؟! ولی حالا اگر هلن کلر هم بشم ترحم ها به سمتمه نه توجه به ترقی کردنم ... چرا مردم انقدر حقیرن و دوست دارن که تحقیر کنن یا محقر بشن؟ من بدم میاد ... ولی از اینکه بهم پر و بال بدن لذت می برم اما ......... نمیدونم منظورمو میفهمی یا نه؟ شاید ... بیخیال . تو هم مثل همه ! کاری هم که ازت بر نمیاد . زود هم این حرفارو فراموش می کنی از بس که خودت مصیبت و معزل توی زندگیت داری ... راستی معزل زندگیت چیه؟ واقعا میشه اسمشو گذاشت معزل؟ یا از درد خوشی دلت هوای نا خوشی کرده؟
+
تاريخ جمعه 17 مهر1388ساعت 5:10 نويسنده آفرینش
|
باید بود می نوشتم از اون ۳۰ روز اما به دلیل خرابی بلاگفا و بعدم درگیر بودن خودم وقت نشد بنویسم ... شاید یه وقت دیگه یه نتیجه گیری حسابی رو مکتوب کنم و بزنم به دیوار وبلاگ اما الان ، میفهمی که چی میگم؟؟؟ یه جورایی شاید به نظرت از زیرش در رفتن باشه اما حوصله اش نیست ... مدتی از لحاظ فکری و روحی خیلی به هم ریخته بودم و مطلقاً بی دلیل بود !!! اصلا نمیدونم چرا ... اما انقدر به هم ریخته بودم که دو روز متوالی یه قرص کلودیازپوکساید رو بلعیدم !!! و خدا پدر داروسازان این قرص و البته و صد البته خودشونو بیامرزه و روح و روانشون همیشه شاد باشه !!! عجیب احساس می کردم مسیر زندگیمو و آیندمو بد انتخاب کردم . اما الان خدارو شکر بر همون پایه می چرخم که قبلا... امروز داشتم فکر می کردم که بعضیا چقدر خوب افکاری که توی مخیله شون میگذره رو به خاطر دارن و جزء به جزء حرکات روزمره خودشونو حتی! به یاد دارن ، درست برعکس من ! به عبارتی من همیشه زیر ذره بین قرار میگیرمو البته خودم از کره ماه ناظر بر بقیه هستم و از جمله ناظر بر خودم ! منظورم شناخت روح و روان و اخلاقیات نیستا .. منظورم دقیقا رفتار روزمره ست ! اگر یه تحولی روی دیوار راه پله هایی که روزانه ده ها بار از اونا عبور می کنم رخ بده من متوجه نمیشم ! چون پله ها فقط واسه قدم برداشتن و صرف انرژی و خسته کردن و مبدل کردن هیکل آدمی به ریسمانی فقط کفایت می کنن و همین باعث میشه به در و دیوار توجهی نکنم ... یعنی همین الان هرچی دارم فکر می کنم تابلو دومی از بالا به سمت پایین که به دیوار راه پله یه ده سالی هست کوبیده شده رو دیوار چه طرحیه یادم نمیاد !!! و این یه معزله !!! معزل بی دقتی شایدم فراموشی و عادی انگاری ! بر همین مبنا و مبارزه با این معزل امروز که داشتم بر میگشتم خونه کلی فکر کردم و مرور کردم کارها و حرکاتم رو ... یادم افتاد به چیزی و واقعا شرمنده شدم شدید ... آب دانشگاه به دلیل وجود آمیب* قابل خوردن نیست ( از دانشگاهی که وسط بیابون بی آب و علف احداث بشه بیش از این انتظار نمیره !) البته کسی نمیدونه مگر اونایی که روی آب ازمایش کردن مثل بچه های دانشکده کشاورزی منم از طریق داداشم متوجه شدم و حتی المقدور از این اب کذایی هرچند خنک و گوارا نوش جان نمی کنم ... توجه داشته باشید حتی المقدور ! چون از دانشکده تا سلف یه تپه باید گذرونده بشه و خودش یه مصیبته !!! توجه کردین که تا کسیَم چیزی ندونه که گریبانگیرش نمیشه ، همین که فهمید، بهش دچار میشه ! خلاصه بنا به همین دلایل بسی تشنگی به این جانب فشار آورده بود و لَه لَه میزدم که عده ای از همکلاسی ها روانه سلف شدن و منم در پی ایشان ... از اونجایی که کیف پول توی کلاس بود ، قرار شد از جیب یکی از دوستان شمالی خرج کنم و یه شیشه آب معدنی بگیرم حالا با کلی اصرار و خواهش که به شرطی که توی کلاس حساب کنم !!! واقعا کلی اصرار کردم ... دوست ندارم خب کسی خرج بیخود کنه ! مگه بدهکاره به من؟ یا وظیفه ای داره؟ ... خلاصه آب معدنی رو گرفتمو یه سره سر کشیدمو تپه رو گذروندیم و رفتیم کلاس و من به کل فراموش کردم دست در کیف مبارک برم و ۲۰۰ تومن دوست شمالی رو تقدیم کنم ، دقیقا به دلیل عادی انگاری و فراموش کردن !!! حالا کی یادم اومده؟! حدود ۵ ساعت بعد وقتی نزدیک خونه بودم !!! انقدر شرمنده شدمممممممممممم گفتم بنده خدا حالا چی فکر می کنه؟ میگه نه به اون اصراراش نه به این پول ندادنش ... لابد مدل جدید تلکه کردنه ... البته ۲۰۰ تومن این حرفارو نداره ها اما خب شاید پیش خودش فکر کنه حالا ۲۰۰ تومن بود شاید دفعه بعد بشه ۲۰۰۰ تومن و بعد ۲۰۰۰۰ تومن و .... و اینگونه میشه که ... اینارو میگم چون بین غیبتا زیاد از این حرفا میشه ها .. حالا غافل از اینکه من واقعا فراموش کردم !! این مرور کردن روزمره هم عین سوزن الان روی اعصابه منه !!! چیز دیگه که روی اعصابم رفته به تازگی ! حدس سن و سالم از چهرمه ... جالبه که در بدو ورود به هر کلاسی با این سوالات مواجه میشم : ترم اولی که نیستی؟! و باید توضیحات مفصلی بدم که نه .. ترم ۲ هستم یه ترم مرخصی بودم ... جالب ناکتر اینکه چهره ام عجیب خاص شده اینجا ... بر خلاف هرجای دیگه که میرفتم برای دیگران چهره اشنایی داشتم و بگی نگی تکراری بودم ( با هیچکس اشنایی نداشتم جز دوستان پیش از این ) ؛ اما اینبار چهره ام بسی جدید بود و برای دیگران عجیب که چرا تا حالا این ماه شب چهارده روئیت نشده است !!! و باز بسی توضیحات که اینجانب مهمان هستم در این دانشکده صحرایی. حالا بدی ماجرا کجاست؟ همینکه مشخصه ترم اولی نیستم ! حالا این که خوبه خب نیستم اما وقتی با این سوال مواجه میشم که متولد چندی؟ و جواب ۶۹ ! با چشم های گرد شده ای رو به رو میشم که برای توجیهشون زبان به صدا درامده و گفته میشود بسی بیشتر می خوره بهت ؟ مثلا چند ؟ ۶۵-۶۶ !!! اینم مهم نیستا .. نکته مهم اینه ! نمیدونم چرا بزرگتر می خورم؟ هیکل ظرف و نحیف و باربی من بهش نمیاد بیشتر از یه دانش آموز راهنمایی باشه از طرفی از لحاظ پوست هم بعد از سوزوندن پوستم ( پ.ن۲) و گذشت دو ماه دوباره پوستم شفاف و بدون جوش شده !!! ( بگو ماشالله ) باور کنید ابروهامم دست نخورده است ( چون از ۱۵ سالگی متهم به اصلاح ابروهای خدادادی شدم و خب دیگه وقتی ابرو تمیزه چه نیازی به اصلاحشه ؟!) ... توی حاشیه بگم اینم نکته جالبیه .. ناظم مدرسه : دست به وسط ابرو و بالای ابرو و دُم ابروت نزدی اما زیرشو برداشتی ! من : آرایش صورت هم به نظرتون صبح ساعت ۵:۳۰ کی حس و حال آرایش داره؟ یعنی کدوم فوق شیرازی مثل من می تونه پاشه بره آرایش کنه؟ به یه بزک کاری پنج دقیقه ای قناعت می کنم ! پس آرایش چهره هم باعث بزرگتر زدن سنم نمیشه ... گفتم شاید مدل مو باشه . ولی مدل مویی که خیلی ساده زیر مقنعه هست و با شونه فقط رو به بالا گیر داده شده بدون هیچ ژل و واکس و تافت و روغن و گند و اشغال و ... در نتیجه اغلب باد یکم شلوغ پلوغش هم کرده فکر نکنم سن و سال ادم رو ببره بالا ... حالا موندم چرا سنم بیشتر میزنه؟! نه به همین سه سال پیش که واسه یه خط چشم کشیدن مامانم میگفت میشی عین بچه های ۱۰-۱۲ ساله ای که ارایش می کنن ( انقدر بچه سان بودم !) نه به الان که کم مونده بهم بگن نوه اتو هم بیار ببینیم . امروز داشتم به مامانم می گفتم برم بشم لپ گلی
* پ.ن۱ : آمیب : آميب ها گروهي از آغازیان هستند كه به كمك پاهاي كاذب خود قادر به حركت مي باشند. اين نوع از آغازيان معمولا در خاك هاي مرطوب و در آب زندگي مي كنند. آمیب ها یک سرده از پروتوزوا میباشند. از این واژه برای اشاره به گروه آمیبوزوا یا برای اشاره کلی به تمامی تک سلولی هایی که با پای کاذب حرکت میکنند استفاده میشود. آمیب اولین بار توسط آگوست روزنهوف در سال 1755 میلادی کشف گردید. کلمه آمیب از ریشه یونانی به معنای تغییر گرفته شده است. نوعي از آميب ها باعث بروز اسهال خوني مي شوند.
پ.ن ۲ : با پماد و صابونی که سازگاری نداشتن با هم پوست نازنین این جانب سوخته شد ، به همین راحتی ...
** کلی حرف و اراجیف توی ذهنم هست اما دیگه همین دو قلم هم خیلی طولانی شد باشه واسه بعد .
+
تاريخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 21:2 نويسنده آفرینش
|
|
|