تبليغاتX
آفـــرینش

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.

 

زبان شاعرانه را دوست میدارم ... هرچند سر سوزن ذوقی ندارم !

از دیشب بنویسم و خواب های در هم ...

خوابهایی که از ارزوهایی شروع شد بس لذتبخش و هرگز به وقوع نپیوسته و در نهایت ...

ارزوی اول در رویا ...

دوست داشتنی بود ... خیلی خیلی زیاد !

حیف که نمی شود همه چیز را گفت !

دل من صندوقچه ای ست به وسعت دنیا و با قفلی بر در آن به سنگینی بغض !

خیالات را دوست دارم هرچند که بر سنگینی بغضم می افزایند ...

خدارا دوست دارم هرچند که گاهی فقط نظاره گر است ...

صبر را دوست دارم هرچند که مجبور به متحمل شدن آن هستم !

رویاهایم ...

نهایت رویای دیشب من مرگ بود !!!

مرگ را دوست میدارم هرچند نباید فعلا بگذارم در بند بند تنم نفوذ کند ...

غایت خیالاتم را در مرگ دیدم که لبخند تلخی اما چون قهوه خوش آیند را بر لبم آورد ...

چگونگی اش را بررسی کردم ...

نمیدانم چرا در مورد هرچه که فکر می کنم در تمام عمرم عکس آن بر سرم نازل میشود !!!

گویا کائنات همینکه میبینند دستشان برایم رو شده ست نقشه شان را عوض می کنند !

ماه ها پیش پشت شیشه عقب یه پراید نوشته بود :

از چه دلتنگ شدی ؟ دلخوشی ها کم نیست ... و حالا ...

 

پشت كاجستان ، برف.
برف، يك دسته كلاغ.
جاده يعني غربت.
باد، آواز، مسافر، و كمي ميل به خواب.
شاخ پيچك و رسيدن، و حياط.

من ، و دلتنگ، و اين شيشه خيس.
مي نويسم، و فضا.
مي نويسم ، و دو ديوار ، و چندين گنجشك.

يك نفر دلتنگ است.
يك نفر مي بافد.
يك نفر مي شمرد.
يك نفر مي خواند.

زندگي يعني : يك سار پريد.
از چه دلتنگ شدي ؟
دلخوشي ها كم نيست : مثلا اين خورشيد،
كودك پس فردا،
كفتر آن هفته.

يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.

قطره ها در جريان،
برف بر دوش سكوت
و زمان روي ستون فقرات گل ياس.

 

می شود دلخوش بود ! حتی به چیزی که به تو افکارت مربوط نمیشود !!! حتی شاید تار موئی وابستگی با تو ندارد !!!

 

پ.ن 1 : سرچ واسه چیز دیگه زدم اینو پیدا کردم  : اگر خنده شود در من فراموش. اگر گریه شود با من هم آغوش. تو را هرگز نخواهم کرد فراموش.

خوشم اومد ازش !

پ.ن ۲ : امروز روز دیگری ست ! به فردایی می اندیشم که یا روز تولد وقوع آرزوهایم است یا روز مرگ من ! از دو حالت که خارج نیست ؟!

 

 

+ تاريخ جمعه 29 آبان1388ساعت 9:28 نويسنده آفرینش |

 

بالاخره بغض آسمونم شکست ... اما بغض من ...

حالم ؟!

حال من خوب است ! اما ...

اما تو باور مکن .........

 

 

به پیوست : گوش کن ...

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 16:48 نويسنده آفرینش |

میبینی ؟ آسمونم مثل من تکلیف خودشو نمیدونه ...

آسمونم مثل دل من هر گوشه اش رو یه غم سیاه پوشونده و نمیدونه چجور باید این بغض رو بشکنه !

اسمونم مثل بغض من گاهی میخواد که بباره اما بغضشو می خوره و به جمع شدن طراوت  ِ شور توی چشماش قناعت می کنه !

ببار ای اسمون .. ببار ای ابر غم ... ببار تا سرم رو روی شونه هات بذارم و شوری خیس رو از چشمام دور کنم و صورتمو باهاش بشورم ...

دیروز نوشتم ... تعجب نکن از این حرفا ... خیلیم نوشتم اما بلاگفا ثبتش نکرد و منم یادم نبود کپی بگیرم

گاهی از مامانم به نقل از پدر بزرگم میشنوم که :

گلیم بخت کسی را چو بافتند سیاه ... به آب کوثر و زمزم سفید نتوان کرد

خیلی دلم گرفته .. به اندازه تمام فاصله ها به اندازه غم تمام فاصله ها دلم گرفته ...

می ترسم از این بغضی که نمیشکنه و به یه رطوبت موقت قناعت می کنه خفه بشم ...

کاش بشم ! کاش ...

نمیشه با تلقین اوضاع رو عوض کرد و خودت رو بزنی به نفهمی ... به خدا نمیشه ... به خدا که پشت بلندترین قهقهه هات هم توی چشمات فریاد میزنه یه باکیته !

اونشب هم جدا از نا خوش احوالی جسمی از درون داغون بودم ...

آخ که چقدر دلم می خواد یکی باشه قدم به قدم خیابونارو همراهم طی کنه و بدون هیچ مرزی دستشو حقله کنه دورمو من فقط بگم و توی آغوش گرمش به هق هق بیوفتم و بدونم که هست ... یکی هست ....

چقدر دلم می خواست برای اولین بار تو عمرم خیابونا طولانی تر بشن و من هرچی قدم بر میدارم نرسم به خونه ... هرچی دوره انداختم و راه انحرافی رفتم اما زود رسیدم ... کاش ...

خدا میدونه این چند روز چندبار با هر قدمی که برداشتم با هرپلکی که زدم صبر کردم تا قطره اشکم توی پلک بسته ام خشک بشه و به گونه ام نرسه

پر  از گره کورم ... گره هایی که با دست باز نمیشن ...

معجزه ...

اسمون چرا نمیباری؟ 

اقلش تو منو در آغوش بگیر ...

ببار...

 

×× توضیح در مورده اصطلاح " یه باکیته " : یه اصطلاح شیرازیه و در معنای یه چیزیته یا یه مشکلی داری به کار میره .

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 16:39 نويسنده آفرینش |

 

خوب بود !

شاید اگر دو سه نکته بد نبود ؛ میشه گفت امروز فوق العاده بود !!!!

اولین مورد بد حال ندار بودن خودم و همچین ضد حال زدن به بقیه ...

دومیش یه سهل انگاری خیلی زشت توی امتحان !

سومیش هم گلاویز نشدن با یه پسره جلبک توی دانشگاه !!!!

و اما خوبیش ...

همش رو خنده و کیف گذشت ... الهی لب همتون خندون باشه

اولین لذتش صبح توی دانشگاه بود که رسما اعلام شد من ۴ سالمه ! یا نه بزرگ شده یه فسقلی ۴ ساله هستم !!!  خیلی ممنون استاد !!! شرمنده کردین

بر خلاف چیزی که فکر می کردم قراره تا شب امروز بهم زهرمار بشه به خاطر سهل انگاری امتحانم اما نشد خدارو شکر ...

توی یه جمع شاد که هم مونث باشه و هم مذکر واقعا خوش میگذره ...

اینکه آدم به راحتی ارتباط برقرار کنه و یه جور رفتار کنه که ۱۰۰ ساله همه رو میشناسه یه جورایی خوبه یه جوراییم بد !!!

کم و بیش میشناختمشون ... اما بعید میدونم اونا هنوزم اسمم رو بدونن به لطف دوست گرامی که هیچ وقت نشد من رو به جمع درست و حسابی معرفی کنه !!!

واقعا آیدا فرق کرده ! از اینکه کنارش بودم بر خلاف همیشه لذت بردم ... از اینکه دیگه خیلی چیزا براش غیر غادی نبود و نمی خواست مانور بده لذت بردم .

 در کمال وقار و اخلاق نه چندان مطلوبش به یه دختر دوست داشتنی مبدل شده بود !!! نمیدونم اثرات خوابگاه هست یا دانشگاه جدید؟! در هر صورت خوشحالم براش و اون آینده ای رو که دو سال پیش براش پیش بینی کرده بودیم رو با اینده ای که الان می تونه بسازه حسابی متفاوت می بینم ...

بسی خرسندم ...

رفتارای یکی خیلی متفاوت بودا ... از اینم در درونم خیلی خوشحالم ... ارزشش رو داره ! مثل من اشتباه نکرده و طرف واقعا مناسب و متناسبه !

امشب بهش گفتم توجه کردی چقدر ملاک هامون فرق کرده؟

یه ارتباط ، خصوصا اولین ارتباط میتونه یه کوله بار تجربه و شناخت باشه ...

امروز داشتم از یکی واسه یکی دیگه تعریف می کردم ، طرف گفت خیلی با علاقه درباره اش حرف میزنی.. گفتم چطور؟ گفت طرز بیانت و استفاده از لغاتی که درباره اش به کار می بری ... گفتم شاید بدی که به ضررم باشه ازش ندیدم اما توی دلم می گفتم یه جورایی بهش مدیونم و ازش ممنونم چون باعث شده بود بفهمم چی می خوام و کیو می خوام ...

هنوز درگیرشم ! اما فقط به خاطر ...

به خاطر احساسات خودم !!! تغییر جایگاه داده توی قلبم اما تغییر رتبه نه هنوز !!! هروقت یکی بعدا اومد مدال اینو بر میدارم میندازم گردن اون شایدم اصلا یه جایگاه اختصاصی و یه مدال طلای ۲۴ عیار رو بندازم گردن اونی که قراره باشه ... واسه همیشه !!!

گرچه خیلی بعیده از کشف ِ همچین موجود نادری اما غیر ممکن نیست ! فوقش با ذهنم زندگی می کنم دیگه

وای ی ی ی ی ی ...

امشب حال نداری و رنگ پریدگی من خیلی زشت شد جلو جمع ... یه جورایی شاید با واکنش های غیر ارادی که نتیجه سر گیجه بود و افت فشار حسابی ناخوش احوالی من توی ذوق میزد هرچیم که می خواستم نشون بدم که خوبم اما رنگ رخساره رو دیگه چکارش می کردم؟!

امروز با زهرا زیاد کل کل کردم ، خودمم نمیدونم جدی بود یا شوخی ! شاید شوخی شوخی جدی میشد اما روحیاتمون اصلا سازگار نیست ! در تعجبم که چجور یکی می تونه هم با من خیلی خوب کنار بیاد و هم با زهرا ! یه جورایی غیر قابل درک و لمسه واسه من ...  اون تو یه مسیر دیگه است من تو یه جهت دیگه !!! دوست داشتنیه ... شاید ! ... اما من باهاش کنار نمیام ... شعر رو دوست دارم اما نه شعر نو ... یعنی تا این حد نو که هر متنی رو شعروار بخونن ... شاعرای این شعرها برام ملموس نیستن ... زهرا هم مستثنی نیست !

یکی هم هنوز لطف گذشته اش رو جبران نکردم امشب باز بهم لطفشو نشون داد و همچین خجالت زده و شرمنده ام کرد با کارش ... نشد درست و حسابی ازش تشکر کنم ... یه روز نمیدونم چطوری باید جبران کنم .. انشالله باشه تو عروسیش  ( خدا خدا کنم جوری بشه که منم دعوت بشم  )

اممممم دیگه ...

حیف شد دیگه نمیشه در مورد چرا " من و یک قوزمیت ! گلاویز نشدیم " اینجا صحبت کنم ... فقط بدجوری رو نـِروَمه تا حالش رو جا بیارم مردک چـَلغوز !!

 

پ.ن ۱ : نه خاطره ست و نه روزنوشت ... دلم خواست بنویسم از امروز ... فقط همین !

پ.ن ۲ : اگر یه دختر با یه جمع پسرونه خیلی عادی برخورد کنه و همونطور که وقتی با یه جمع دخترونه ناشناس خوش و بش و سلام علیک می کنه با اون آقایون هم برخورد کنه ، مشکلی داره؟ بدون هیچ ناز و عشوه و کرشمه و کرم ریختن و چشمک و ابرو اومدن و ... منظورمه ! اما خنده رویی و خوش روییش همچنان پا برجا باشه ...

 

 

×× بعد نوشت :

چرا هیشکی جواب پ.ن ۲ رو نمیده؟!

 

 

+ تاريخ یکشنبه 24 آبان1388ساعت 22:38 نويسنده آفرینش |

 

خب خب خب ...

و اما خب ! دیدم اینجا بگی نگی دچار یه تحول شده با گذشته هاش . با زمانیکه شروع کردم به ذره ذره بنا کردنش ... اون موقع ها پست های گذشته های نزدیک به تولد اینجا رو بخونید ، موقعی که هنوز نو رسیده بود و قدمش خیلی خیلی مبارک بود ، پُـره از داستانهایی که از امید میگه ...

این مدته خیلی فرق کردم یه آدمی شدم که توی هزارتوی دنیا میشه گفت چرخیدم و هزاران تجربه و درس و مشکلات و .... فرا گرفتم . خوب یا بد ! هر کدوم به نوعی شدن وبال گردنم و منو اینی کردن که هستم ...

یه مدت می خواستم از اینجا اساس کشی کنم و برم اما نتونستم ! حتی تو پرشین بلاگ هم یه وبلاگ زدم ولی دلم نیومد اینجارو از دست بدم ... دوستش دارم ! برام مثل یه آدمی می مونه که باهاش خیلی خاطره دارم و برام عزیزه و همیشه در کنارم بوده ! یه شی مجازی بیشتر نیست اما برای من یه رفیق بوده !

این رفیقم دیگه دیدم خیلی خسته شده از دست من !

از اینکه به اسم یه ققنوس میاد میشینه و اراجیف و صد البته سخنان اختصار و گهربار من رو گوش میده و توی خودش ضبط می کنه !

این شد که دیدم باید یکم بهش حق بدم و یه تغییر دکوراسیون کوچولو هم به این رفیقم بدم

ققنوس رو هنوز دوست دارم و آوازش رو فراگیر میدونم اما وقتی که هرکسی از ظن خودش این آواز میشنوه و بعضیا خیلی قشنگ و بعضی دیگه خیلی پلید و چندش آور برداشت می کنن آزارم میده !

خلاصه که ...

آواز ققنوس پا برجاست ... دوست داشتی حرفای من رو فراگیر بدون نه از ظن شخصیت درک کن و به خودت بگیر دوست هم نداشتی من فقط آفرینشم ...

آفرینش ، موجودی که به عنوان یک انسان می تونه شگفتی های دنیا رو از خوب و بد در خودش داشته باشه و کل خلایق رو توی یه کالبد دوپا جمع کرده باشه ...

خب؟!

 

پ.ن ۱ : قسمت درباره وبلاگ هم یه تغییرات کوچولو کرده .

پ.ن ۲ : احتمالا این پست دوباره ویرایش میشه ، چون با عجله و هول هولکی نوشتمش !

 پ.ن ۳ : قالب چطوره؟ قالب بهتر از این خوشکل و شیک و رنگ روشن سراغ داری بگو ؛)

 

+ تاريخ شنبه 23 آبان1388ساعت 18:34 نويسنده آفرینش |

 

دوستم داره ؟

            دوستم نداره ؟

                      دوستم داره ؟

                                  د و س ت م ... ؟؟؟؟

 

 

 

پ.ن : برداشت آزاد ! اما کامنتدونی تاییدی ست !!!

 

 

+ تاريخ پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 23:47 نويسنده آفرینش |

 

طولانیه .. اگر حوصله ات نشد بخونیش روزی چند بیتشو بیا و بخون ... اگر برات سودی نداشته باشه مطمئننا ضرر نداره ...

 

 

 سوخت گر در دل شب خرمن پروانه

شمع هم تا بسحرگاه بود مهمان

بي هنر گر چه بتن ديبه‌ي چين پوشد

به پشيزي نخرندش چو شود عريان

همه ياران تو از چستي و چالاکي

پرنيان باف و تو در کارگه کتان

آنکه صراف گهر شد ننهد هرگز

سنگ را با در شهوار بيک ميزان

ز چه، اي شاخک نورس، ندهي باري

باميد ثمري کشت ترا دهقان

هيچ، آزاده نشد بنده‌ي تن، پروين

هيچ پاکيزه نيالود دل و دامان

حاصل عمر تو افسوس شد و حرمان

عيب خود را مکن ايدوست ز خود پنهان

وقت ضايع نکند هيچ هنرپيشه

جفت باطل نشود هيچ حقيقت دان

هيچگه نيست ره و رسم خردمندي

گرسنه خفتن و در سفره نهفتن نان

دهر گرگيست گرسنه، رخ از او برگير

چرخ ديويست سيه دل، دل ازو بستان

پا بر اين رهگذر سخت گرانتر نه

اسب زين دشت خطرناک سبکتر ران

موج و طوفان و نهنگست درين دريا

بايد انديشه کند زين همه کشتيبان

هيچ آگاه نياسود درين ظلمت

هيچ ديوانه نشد بسته‌ي اين زندان

اي بسا خرمن اميد که در يکدم

کرد خاکسترش اين صاعقه‌ي سوزان

تکيه بر اختر فيروز مکن چندين

ايمن از فتنه‌ي ايام مشو چندان

بي تو بس خواهد بودن دي و فروردين

بي تو بس خواهد گشتن فلک گردان

چو شود جان، به چه درديت رسد پيکر

چو رود سر به چه کاريت خورد سامان

تو خود ار با نگهي پاک بخود بيني

يابي آن گنج که جوئيش درين ويران

چو کتابيست ريا، بي ورق و بي خط

چو درختيست هوي، بي بن و بي اغصان

هيچ عاقل ننهد بر کف دست آتش

هيچ هشيار نسايد بزبان سوهان

تا تو چون گوي درين کوي بسر گردي

بايدت خيره جفا ديدن از اين چوگان

گشت هنگام درو، کشت چه کردي هين

آمد آواي جرس، توشه چه داري هان

رهرو گمشده و راهزنان در پيش

شب تار و خر لنگ و ره بي پايان

بکش اين نفس حقيقت کش خود بين را

اين نه جرمي است که خواهند ز تو تاوان

به يکي دل نتوان کار تن و جان کرد

به يکي دست دو طنبور زدن، نتوان

خرد استاد و تو شاگرد و جهان مکتب

چه رسيدت که چنين کودني و نادان

تو شدي کاهل و از کاربري گشتي

نه زمستان گنهي داشت نه تابستان

بوستان بود وجود تو گه خلقت

تخم کردار بدش کرد چو شورستان

تو مپندار که عناب دهد علقم

تو مپندار که عزت رسد از خذلان

منشين با همه کس، کاز پي بد کاري

آدمي روي توانند شدن ديوان

گشت ابليس چو غواص به بحر دل

ماند بر جا شبه و رفت در غلطان

پويه آسوده نکردست کسي زين ره

لقمه بي سنگ نخوردست کسي زين خوان

گر شوي باد بگردش نرسي هرگز

طائر عمر چو از دام تو شد پران

دي شد امروز، بخيره مخور اندوهش

کز پس مرده خردمند نکرد افغان

خر تو ميبرد اين غول بياباني

آخر کار تو ميماني و اين پالان

شبرو دهر نگردد همه در يک راه

گشتن چرخ نباشد همه بر يکسان

کامها تلخ شد از تلخي اين حلوا

عهدها سست شد از سستي اين پيمان

آنکه نشناخته از هم الف و با را

زو چه داري طمع معرفت قرآن

پرتوي ده، تو نه‌اي ديو درون تيره

کوششي کن، تو نه‌اي کالبد بي جان

به تو هرچ آن رسد از تنگي و مسکيني

همه از تست، نه از کجروي دوران

نام جوئي؟ چو ملک باش نکو کردار

قدر خواهي؟ چو فلک باش بلند ارکان

برو اي قطره در آغوش صدف بنشين

روي بنماي چو گشتي گهر رخشان

ياري از علم و هنر خواه، چو درماني

نه فلان با تو کند ياري و نه بهمان

دانش اندوز، چه حاصل بود از دعوي

معني آموز، چه سودي رسد از عنوان

بسته‌ي شوق بود از دو جهان آزاد

کشته‌ي عشق بود زنده‌ي جاويدان

همه زارع نبرد وقت درو خرمن

همه غواص نيارد گهر از عمان

زيب يابد سر و تن از ادب و دانش

زنده گردد دل و جان از هنر و عرفان

عقل گنجست، نبايد که برد دزدش

علم نورست، نبايد که شود پنهان

هستي از بهر تن آساني اگر بودي

چه بدي برتري آدمي از حيوان

گر نبودي سخن طيبت و رنگ و بو

خسک و خشک بدي همچو گل و ريحان

جامه‌ي جان تو زيور علم آراست

چه غم ار پيرهن تنت بود خلقان

سحر باز است فلک، ليک چه خواهد کرد

سحر با آنکه بود چون پسر عمران

چو شدي نيک، چه پروات ز بد روزي

چو شدي نوح، چه انديشه‌ات از طوفان

برو از تيه بلا گمشده‌اي درياب

بزن آبي و ز جاني شرري بنشان

به يکي لقمه، دل گرسنه‌اي بنواز

به يکي جامه، تن برهنه‌اي پوشان

بينوا مرد بحسرت ز غم ناني

خواجه دلکوفته گشت از بره‌ي بريان
 
 
 
 
پ.ن ۱ : بگی نگی ، کور بشه چشم حسود ؛ یه حس خوشحالی خوبی دارم ... نمیدونم چرا !!!
 
 
 
 
+ تاريخ چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 16:41 نويسنده آفرینش |

 

دروغ چرا ... راستش ... از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون که ...

عصبانی بودم یه پست نوشتم اما بلافاصله یه رهگذر ناشناس یه کامنت گذاشت که ...

.

.

.

درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آید ... نهال دشمنی برکن که رنج بیشمار آرد

.

.

.

من از این دنیا چی می خوام؟

                        دو تا صندلی چوبی

                                       که من و تورو بشونه

واسه ی گفتن خوبی !

 

.

.

.

-- دروغ حناق نمیاره کنتور هم نمیندازه .. بپذیر که مردم با دروغ زنده هستند !!! اینو یکی گفت خو ...

 

-- تا اطلاع ثانوی کامنتدونی تعطیلید ... برید خوش باشید !

 

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 19 آبان1388ساعت 23:58 نويسنده آفرینش

 

بدون شرح ...

 

 

 

پ.ن ۱ : همیشه از تصاویر اینجوری خوشم میومده ... یه دنیا حرف دارن ...

 

 

+ تاريخ دوشنبه 18 آبان1388ساعت 21:51 نويسنده آفرینش

 

گفتم چو بیایی غم دل با تو بگویم ... چه بگویم؟! که غم از دل برود ، چون تو بیایی

 

امروز بهم گفت خیلی داغونه و پر از ناله هست و خسته شده !!!

گفتم بهش فکر نکن بذار بگذره وقتی کاری ازت بر نمیاد

گفت : یعنی به بیخیالی بگذره؟

گفتم :  آره بذار بگذره ، ممکنه بی خیالیه برات بی فایده باشه اما ضرری که این حال برات داره رو نداره ...

 

چندبار خودم با شرایط خودم این جمله رو تو دل خودم نقض کردم؟ این نیز بگذرد !

کجای دنیام ، شاید کجای گرداب ؟ تو مرحله پیچ و تاب اولیه امواجم و هنوز سرگیجه دارم یا رفتم تو عمقش؟؟؟

نمیدونم ...

نمیدونم چی دارم به روز خودم میارم و شاید حتی چی می خوام؟

حرفاش برام خیلی اشنا بود ... خیلی ... حرفای خودم ! با شرایط نابسمان خودم !!!

خیلی جالبه ! امروز صبح وقتی تو رختخواب نشسته بودم و داشتم مساله حل می کردم ( چه حل کردنی وقتی فکرت ۱۰۰۰ جا هست جز درس اونم توی رختخواب ! ) داشتم فکر می کردم که محتاج یه نیاز شدم . نیازی که خودم با اینکه شاخ و برگشو حَـرَس می کنم اما مثل هوا برام واجب شده . دوسِش ندارم !!! اصلا دوسش ندارم ...

نیازی که شاید تحقیر بار بوده برام اما با توجیه و دلایل مزخرف بهش رنگ و بها دادم ...

اینبار فقط از خودم دلم گرفته ...

صبح اومدم بنویسم ... حرفی نداشتم .. خالیه خالی بودم ! پذیرفتم دنیا همینه که هست !!!

آش کشک خالته ، می خوای بخواه نمی خوای هم بخواه !

 

پ.ن 1 : هر روز بیشتر از دیروز دروغ میشنویم !

گویا شیشه عمر مردم در طاقچه ی دروغ امنیت دارد !

پ.ن ۲ : اگر مرض داری و شر و ور می خوای بگی کامنت نذاری سنگین تری ! شعاری رو می تونی بدی که خودت بهش رسیده باشی نه در حد شعار برای همه قشنگ باشه و خودت  کاسه چه کنم دست گرفته باشی . ok ؟

 

 ×× بعد نوشت :

دلم می خواد ...

مسخره ست ! اینهمه ادم اطرافتن که وقتی حرف از نیستی و نبودن میزنی میگن خواهش می کنم حالا دربارش حرف نزن ! دلم میگیره ...

اما میدونی چیه؟ باورم نمیشه ... نگرانی های تصنعی مثل خوشرویی تصنعی که فقط و فقط برای حفظ یه ارتباطه !

علنا جز دو نفر که یکیش خودمم و یکیش هم ... کسی نیست واقعا نگرانم باشه و دلتنگ نبودنم ...

خیلی دلم می خواد نباشم ... نه نت ! کلا توی دنیای آدمایی که میشناسم ... می خوام ببینم اگر نباشی هیچ خللی براشون ایجاد میشه؟

یه زمانی از محبت خارها گل میشد و زهرها عسل ... یعنی انقدر با محبت همه چی میشد متفاوت بشه که حتی دیو هم بشه حوری ! اما الان فقط یه لبخندی که مشخص نیست در پس غنچه شکفته لباش چی پنهانه، صورتشو می پوشونه ... یه جور ابراز خرسندی ! اما یه خیال باطل !!!

توی پست گفتم از خودم دلم گرفته ... یه جمله هست که نمیدونم ضرب المثله یا فقط جمله ست ! میگه نجابت زیادی نجاست میاره ... کاری به معنی مستقیمش ندارم منظورم به اینه که همه چی زیادیش بده !! می تونه به بدترین شکل خودشو مصَوَر کنه ! حتی محبت ... حتی لبخند و خوشرویی .. حتی حفظ احترام و کوتاه اومدن و شنیدن بعضی جمله هارو به روی خودت نیاوردن ... بعضی جمله های رکیک !

جمله هایی که فکر می کنی اگر بروز بدی که ازشون چندشت میشه ؛ ... اصلا بلد نیستی چجور بروز بدی که طرفت برداشت دیگه ای نکنه ! جمله هایی که وقتی نادیده میگیری به حساب خوشایندی تکرار و تکرار و تکرار میشن !

من یک آدم نیستم !

من یا فرا زمینی یا فرو زمینی ام اما آدم نیستم !

بدم میاد از اینکه  ...............

 بس که دیوار دلم کوتاه ست ، هرکه از کوچه ی تنهایی من می گذرد

 به هوای هوسی هم که شده، سرکی می کشد و می گذرد

حال من شده حال این جمله ها ...

خوشرویی نشان از رضایت نیست !

نمیدونم ...

شاید مشکل از خودمه...

شاید یه جورایی شدم گدای محبت ... مقصر خودمم چون آدم بی عوضی نیستم ، واسه هر کاریم توقع جبران دارم .. منت نه ها ! اما جبران رفتارم .. اینکه وقتی گوشام واسه دیگری شنوا میشه دیگریم بخواد که واسه من گوش باشه !

نیوتون میگه هر عملی را عکس العملی ست ...

منم توقع عکس العمل دارم ! چیز زیادیه؟

چی زیادیه که اگر با نهایت وجودم محبت می کنم یه محبت واقعی یه مهرورزی درست و حسابی که بتونم باورش کنم ، تحویلم بدن؟! نه اینکه خودم به صدا در بیام که هی فلانی ... !!

چیز زیادیه اگر دوست دارم بشنوم یکی باشه که دوست داشته باشه منو بشنوه؟

همه ادعاشو دارن ! اما پاش که میوفته ... پیش خودت میگی : مرا به خیر تو امید نیست ، شر مرسان !

پر از فکر ، پر از درد ، پر از غصه و مشکل بیان نکردنی ...

با یه خنده صورتتو می پوشونی و شروع میکنی از تعریف کردن درباره مزخرفترین و بیخود ترین کاری که روز قبل انجام دادی اونم درست توی موقعیتی که نه جاشه نه مکانش !

مخاطبت یا فکر می کنه که چه دل خجسته ای داری یا فکر می کنه که چقدر فکرت محدوده و خوش به حالت یا ...

خلاصه هیچ رقمه تورو نمی فهمه اما دوست داری یه جورایی حالیش کنی که بابا منم می خوام الان باشی تا بشنویم !!!

من نه علامه دهرم نه خردمندم نه خیلی بارمه نه اصلا حالیمه !

من یه موجود دو پا کمی تا قسمتی کودن و حتی احمق هستم !!!

من فقط هستم تا بگذره ... اگر دست خودم بود از مدتها پیش نبودم دیگه ...

خسته ام اما نه اونقدری که تابِ ایستادن نداشته باشم . برعکس توانِ رفتن دارم و هرچند هراسناک اما می خوام کوچ کنم ...

می خوام ببینم واقعا همه جا آسمون همین رنگیه؟

 

کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کند

     

ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کند

قاصد منزل سلمی که سلامت بادش

     

چه شود گر به سلامی دل ما شاد کند

امتحان کن که بسی گنج مرادت بدهند

     

گر خرابی چو مرا لطف تو آباد کند

یا رب اندر دل آن خسرو شیرین انداز

     

که به رحمت گذری بر سر فرهاد کند

شاه را به بود از طاعت صدساله و زهد

     

قدر یک ساعته عمری که در او داد کند

حالیا عشوه ناز تو ز بنیادم برد

     

تا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کند

گوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیست

     

فکر مشاطه چه با حسن خداداد کند

ره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز

     

خرم آن روز که حافظ ره بغداد کند

 

 

+ تاريخ جمعه 15 آبان1388ساعت 15:10 نويسنده آفرینش |

 

با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه ی خویش خوشبخت زندگی کند.

با وقیح جدل نکنم ، چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

از حسود دوری کنم ، چون اگر دنیارا هم به او تقدیم کنم از زندان تنگ حسادت بیرون نمی آید .

تنهایی را به بودن در جمعی که مرا از خودم جدا می کند ترجیح دهم .

از " از دست دادن " نهراسم که ثروت من به اندازه ی شهامت من در نداشتن است .

بیشتر را بر کمتر ترجیح ندهم که قدرت من در نخواستن و منفعت من در سبکباری است .

کمتر سخن بگویم که بزرگی من در حرف هایی است که برای نهفتن دارم ، نه برای گفتن .

از سرعت خود بکاهم ، که آنان که سریع تر میدوند ، فرصت اندیشیدن به خود نمیدهند.

دیگران را ببینم تا در دام خویشتن محوری اسیر نشوم.

از کودکان بیاموزم ، پیش از آنکه بزرگ شوند و دیگر نتوان از آنان آموخت ...

 

 

پ.ن ۱ : گاهی وقتا خودم هم  احمق ، هم حسود ، هم ترسو ، هم زیاده خواه ، هم وراج ، هم عجول ، هم کور و ... میشم . زندگی کردن خیلی سخت میشه بدون این رفتارا ... نمیشه؟ اما شیرین میشه ها ... اگر این صفات رو نداشته باشم دیگه یه روح صیقلی و یه اعصاب آروم دارم که با هر سنگی متلاطم نمیشه دیگه ... کلا الان زندگی سخته چون آموختن سخته .. می خوام بیاموزم که چطور هم دارای این صفات نباشم و هم با این صفات طبق جملات بالا مقابله کنم ...

پ.ن ۲ :  خدایا " عزتي بهم بده كه هم عزت نفسم باشه هم عزيزم كنه ،قدرتي بهم بده كه نشكنم ،عفتي بهم بده كه جز تو در حريمم نباشه ... "

پ.ن ۳ : ممنونم زلال عزیزم . حرفای تو بهترین بود ... ممنون که یادم دادی ( رجوع شود به کامنتینگ پست قبل)

 


 

+ تاريخ شنبه 9 آبان1388ساعت 18:4 نويسنده آفرینش |

 

دیروز باهام صحبت کرد .

میگن از ادمای خندون باید فرار کرد چون قساوتشون رو پشت لبخندشون پنهان می کنن . اما من قبول ندارم . منم دائم نیشم تا بناگوشم بازه .. در هر حالی ! مگر اینکه یه مورد مقطعی دائم روی نِروَم باشه و تا ازش خلاص نشم اخلاقم همچنان به گونه ی.... البته بلانسبت خودم و شما، باقی می مونه !

تو این مدت یک ماهه هروقت باهاش سر و کارداشتم این شبهه برام بود که این چرا یا همش میزنه تو برجک من یا روی سخنش با منه !

تا اینکه دیروز گفت : تو باید میرفتی همون ... ( تبعیدگاه) درس می خوندی !!!!

حسابی دمق شدم .

یه نیم ساعت بعد که کارش داشتم ازش پرسیدم : چرا گفتین باید همون ... (تبعیدگاه) درس می خوندی؟!

گفت : باید تجربه پیدا کنی . آدمایی مثل تو که بی غل و غش و صادقن و می تونن ارتباط خیلی قوی با مخاطبشون برقرار کنن( با جسچر منو متوجه منظورش کرد ) و ادامه داد : منم همینجور بودم و یه زمان یه استادم بهم گفت و اما نفهمیدم و خیلی ضربه خوردم ، قبول داری که آدم صادق الان پیدا نمیشه؟

در تعجب بودم ... اولین کسی بود که خیلی بی پرده و رک اخلاق من رو بدون هیچ کنایه و طعنه و نمیدونم لاپوشونی متوجه شده بود ... راستش کیف کردم ! چون اکثرا برای رفتارای من یه پس نما واسه خودشون تصور می کنن و نمی تونن همونجوری که نوشته های ساده من رو متوجه بشن رفتار ساده من رو هم تشخیص بدن و هزار یک چیز از من و کارام برداشت می کنن !

هیچوقت الکی از کسی خوشم نیومده یا الکی ازش بدم نیومده .. حس ششمم توی ارتباطاتم قویه .. خیلی قوی !

خیلی خوشحالم که داداش بزرگم ۱۵ سال باهام اختلاف سنی داره . از این لحاظه که کیف می کنم وقتی با یه مردی هم سن و سال داداشم همصحبت میشم . بدون هیچ غرضی فقط بهره میبرم ...

اینو هم بگم در مورد مردایی که بیش از ۴ سال و کمتر از ۱۰ سال از من بزرگترن واقعا حالت انزجار دارم ! نمیدونم چرا از این رنج سنی خوشم نمیاد . حرف من رو اصلا نمی فهمن !!! والا به جان شما ...

تجربه اشو دارما ... (فکرای بد نکنید )

خلاصه که بنده ایشون رو یاد جوونیاش میندازم ...

- به نظرتون حالا من برم تبعیدگاه برام بهتره یا همینجا؟

- دانشگاه ازاد هیچ فرقی نمی کنه کجا باشی . هرجا که خودت راحت تری . اینجا راحت تری؟

- خب خونه و زندگیم اینجاست ...

- جایی باش که واسه خودت زندگی کنی !!!

 

از وقتی کنکور دادم تو همین فکر بودم ... کجا می تونم ادم ِ خودم باشم؟

دیروز تا الان بدتر و بیشتر ذهنم درگیره ...

کاش دختر نبودم ! کاش مال این عصر نبودم ! کاش یه حامی ...

یه حامی داشتم ! که بتونه از همه لحاظ تامینم کنه ...

اگر برم هم می تونه برام خیلی خیلی خوب بشه یا خیلی خیلی بد بشه ... صریح بگم ! حد وسط نداره ... بمونم هم همینه !!! با یه کوچولو تفاوت ...

اینکه اگه برم این دو سال و نیم باقیمونده به بدترین شکل سپری بشه که احتمالش خیلی خیلی قوی تر هست ، اونم دقیقا به خاطر معزل دختر بودن و نداشتن حامی و ...

منظورم از حامی یه همسر نیستا .. می تونه اینم باشه اما الان به درد من نمی خوره .، یعنی من به درد کسی الان نمی خورم ... یه شخص دیگه .. مثل یه قَیـم !!! منظورم پدر و مادر نیستا ... چون اونا ......... بگذریم !!!

امممممممممممم

یه فرشته نگهبان مثلا ...

نگو خدا هست . خدا نشسته اون بالا خداییشو می کنه . من دنبال وسیله خداییش می گردم . متوجه منظورم میشی؟

حسابی فکرم درگیره و موندم تو چهار راه چه کنم ... صبوری کن صبوری ... صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد

آقاجون نمیشه !

این مدت با یه " وجود " خودم رو سرگرم کردم ... واقعا هم همینه . هیچ برداشت دیگه ای خودم از حضور این "وجود" ندارم .. شاید ........ خودم رو گول زدم و میزنم !!!

همیشه یه قضیه فقط یه جنبه نداره ... هزار و یک بعد داره که تمام این ابعاد تک به تک توی مغز من به جون هم افتادن و دارن جر و دعوا می کنن باهم و هرکدوم خودشو به رخ اون یکی میکشونه ...

این نیز بگذرد اینجا دیگه معنی نمیده چون اگر گذشت اونم فقط واسه این که بگذره بدبختی من حتمیه !

یه راه چاره، یه مسیری از غیب و یه طنابی از قله کوه لازمه تا حس کنم که روی لبه تیغ راه نمیرم ... حس کنم اگر برسم به یه جاهایی از مسیری که دارم میرم زیر اون پرتگاه یه تشک ابری پهن شده و ...

خیلیا خیلی چیزاشون تامینه و قدر نمیدونن و منتظر نشستن . خیلیا هم هیچی ندارن و از هیچی همه چی میسازن

خیلیا هم مثل من محدودن . . .

بذار ببینم چطور بگم بهتره ....

آهان ! خیلی عمده و سطحی و از دور بخوایم نگاه کنیم من باید از دست بدم ! باید یه سری چیزا رو از دست بدم حالا یا اینوری یا اونوری ...

توانایی از دست دادن ندارم ... قدرتشو توی وجود خودم نمی بینم و می ترسم از اونچه که قراره بشه ...

هرکدوم رو از دست بدم یه ضربه عمیق و یه ضرر عمده بهم می خوره که شاید به مرور زمان تسکین پیدا کنه اما جبران ناپذیره ...

ارزشش رو داره؟

کاش یکی بود بهم میگفت کدومش؟ از کدوم بگذرم؟ به چه قیمتی بسازم؟ ارزششو داره؟؟؟

موندم ....

یکم دیگه هم صبر می کنم ... فقط یکم ...

 

 

پ.ن ۱ : اصلا مجبور نیستی کامنت بذاری

پ.ن ۲ : راستش می خواستم این پست رو یا ثبت موقت کنم یا رمز دار . از رمز دار خوشم نمیاد . ثبت موقت هم .... ببین خوندیش به روی خودت و خودم نیار . اینجوری بهتره .. نه؟!

پ.ن ۳ : اگر حرف سازنده و رهنمودی داری ، منتظرم بخونم ...

پ.ن ۴ : تیتر از یه چیز دیگه میگه که جای صحبتش اینجا نبود ! اما .... عامو بلد نیستم خب یه جوری بگم تا ملتفت بشی !!!

 

 

 

+ تاريخ سه شنبه 5 آبان1388ساعت 9:41 نويسنده آفرینش |

 

توضیح اولیه : به خدا واسه دل خودم تفأل زدما ... یهو یار و اینا توش خوندین به خودتون نگیرید !!!!

 

 ما زیاران چشم یاری داشتیم

                                    خود غلط بود آنچه ما پنداشتیم

تا درخت دوستی کی بر دهد

                                        حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم

گفت و گو آیین درویشی نبود

                                        ورنه با تو ماجراها داشتیم

شیوه چشمت فریب جنگ داشت

                                        ما خطا کردیم و صلح انگاشتیم

گلبن حسنت نه خود شد دل فروز

                                      ما دم همت بر او بگماشتیم

نکته ها رفت و شکایت کس نکرد

                                     جانب حرمت فرو نگذاشتیم

گفت خود دادی به ما دل حافظا

                                    ما محصل بر کسی نگماشتیم

 

پ.ن ۱ : حرفم نمیاد ...

پ.ن ۲ : دلم می خواست بگم : حافظیه یادت میاد؟!

پ.ن ۳ : احیاناً فضول که نیستی؟؟؟؟

 

 

 

+ تاريخ شنبه 2 آبان1388ساعت 18:25 نويسنده آفرینش |

ÐαЯKLADY

______________________ ********************** ______________________ ********************** ليست وبلاگهای به روز شده ______________________ **********************