خیلی از دلتنگی های پست قبلم رفع شد ...
اما جاشونو به ترس دادن
ترس از بی سرانجامی ..
ترس از سوختگی به بهای آزادی ..
ترس از بی اختیاری و تابعیت
ترس از بی هدفی
ترس از بی وحدتی
ترس از له شدن
ترس از بندگی
ترس از خیلی چیزای دیگه که در اثر بی برنامگی رخ میده
خیلی وقت پیش کسی گفت آدما مثل یه فنر می مونن ..
هرچی فشار روشون بیشتر بشه بیشتر هم نیرو رو ذخیره می کنن تا پرتاب بشن ؛
اما حالا که در آستانه پرتاب قرار دارن جهتشون مشخصه؟!
من کجای این مسیرم؟!
من دارم گم میشم
من ، بی سرانجام تر از قبل میشم
من از ایرانستان میترسم
من از این شلوغی هایی که فقط می خوان به نتیجه برسن می ترسم
من از اینکه نمیدونم به چه نتیجه ای می خوان برسن می ترسم
من از این می ترسم چون آخر خط رو نمیبینم
من از این ریسک می ترسم !
من عقلم نمیکشه !
من می ترسم چون عقلم نه میرسه و نه میکشه !
من میترسم چون سرنوشتم در گرو سرنوشت خیلی های دیگه ست ...
من می ترسم چون سکوت می خوام ..
چون آهسته رفتن و اومدن رو برای اینکه گربه شاخم نزنه ترجیح میدم
شاید یه سوختگی و یه حماقت و یه بهای دیگه ..
تا کی بها؟!
تا کی ...
من می ترسم !
پ.ن۱ : کوروش من میترسم .. فرزندت می ترسه .. دعای خیرت برای ایران کو؟! تا کی ایران باید خاک و خون رو به خودش به هر بهانه ای ببینه؟!
پ.ن۲ : یکی نیست جواب منو بده؟! به من بگید بعد از اثبات حرفتون چی می خواید؟ زیر نظر کی می خواید؟ به کجا میرید بعدش؟
پ.ن۳ : من از نبود کسی می ترسم !
پ.ن۴ : امیدوارم بازم اشتباه فکر کنم به خاطر عقل ناقصم .. به خاطر ترسم !
پ.ن۵ : من از ادامه دار شدن این ترس می ترسم !!!!


