گفت دانــایی که : گرگـــــی خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشـــــــــر!
لاجرم جــــــاری ست پیکاری سترگ
روز و شب ، مابین این انسان و گــــــرگ
زور بــــــازو چاره ی این گــــــــرگ نیست
صاحبِ اندیشـــه داند چاره چیست
ای بسا انسانِ رنجورِ پریش
سخت پیچیده گلوی گـــــــرگِ خویش
وی بسا زور آفرین مرد دلیــــــر
هست در چنگال گــــــــرگ خود اسیــــر
هرکه گـــــــرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته می شود " انسانِ پــــــاک "
و آن که از گـــــرگش خورَد هر دم شکست
گرچه انسان می نماید! گــــــــــرگ هست!!
و آن که با گــــــرگش مدارا می کند،
خلق و خوی گــــــرگ پیدا می کند.
در جوانی جان گـــــرگت را بگیـــــر!
وای اگر این گـــــــرگ گردد با تو پیـــر
روز پیــــری، گر که باشی همچو شیــــر
ناتوانی در مصافِ گــــــــرگِ پیــــر
مردمان گر یکدگر را می درند
گـــــرگ هاشان رهنما و رهبــــرند
این که انسان هست این سان دردمنـــــد
گـــــرگ ها فرمانروایی می کنند،
و آن ستمکــــاران که با هم محرم اند
گـــــــرگ هاشان آشنایان هم اند
گــــــرگ ها همراه و انسان ها غریب
با که باید گفت این حال عجیب؟...
پ.ن۱ : من می ترسم
من نمی خوام گــــــــــرگ باشم!!! خدایا خوبم کن نه یعنی کمکم کن با گــــــرگم بجنگم .![]()
![]()
پ.ن۲ : بی منظور نوشتم این شعر و .. کتاب شعرمو باز کردم این شعره بود خوشم اومد نوشتمش
حتما که آدم نباید دلیل و پیش زمینه داشته باشه که ...
مثل اون قانونه که دوست جونم گفت : انسان ها حق دارند ( که من میگم ندارند! ) شب بخوابند و صبح که بیدار میشوند نظرشون درباره همه چیز ۱۸۰ درجه متفاوت باشه .
بگذریم از اینکه حق دارن یا ندارن ولی کلا نگاه کنیم ذاتشون ( ذاتمون ) همینه دیگه! موقع دلیل برهان هم که میشه یا میگیم دلم خواسته یا شخصیه یا آدمیه دیگه ... آدمی همیشه در حال تغییره !!!
پ.ن۳ : نمیدونم چمه ! یه جوریممممممممم ...


