تبليغاتX
آواز ققنوس - به خودم ...

آواز ققنوس

اندکی عاشقانه تر زیر باران بمان ، ابر را بوسیده ام تا بوسه بارانت کند.
به خودم ...
 

دلا رفیق سفر بخت نیکخواهت بسدگر ز منزل جانان سفر مکن درویشوگر کمین بگشاید غمی ز گوشه دلبه صدر مصطبه بنشین و ساغر می​نوشزیادتی مطلب کار بر خود آسان کنفلک به مردم نادان دهد زمام مرادهوای مسکن مالوف و عهد یار قدیمبه منت دگران خو مکن که در دو جهانبه هیچ ورد دگر نیست حاجت ای حافظ نسیم روضه شیراز پیک راهت بسکه سیر معنوی و کنج خانقاهت بسحریم درگه پیر مغان پناهت بسکه این قدر ز جهان کسب مال و جاهت بسصراحی می لعل و بتی چو ماهت بستو اهل فضلی و دانش همین گناهت بسز ره روان سفرکرده عذرخواهت بسرضای ایزد و انعام پادشاهت بسدعای نیم شب و درس صبحگاهت بس

 

پ.ن۱ : میدونی چیه؟

موقعی که کسی نمی فهمتت یا سرشو عین کبک کرده تو برف و نمی خواد بفهمه دیگه چرا براش دلیل و برهان میاری؟

موقعی که حرفاتو میزنی به اونی که باید منتظر جواب میشینی یه حماقت به تلنبار حماقتهات اضافه می کنی ؛ چون اگر برات ارزشی قائل بود ...

پ.ن۲ : مسئولیت پذیری و وجدانتو باید قاب بگیری بزنی رو دیوار که فقط بگی من همچین "افتخاراتی" دارم !!!!!! چون وقتی خودتو در مقابل سایرین مقید میدونی خود به خود همین حساب رو هم رو اونا باز می کنی ! موقعی که وقتی کسی چیزی ازت می خواد تو توی اولویت قرارش میدی و زود بهش رسیدگی می کنی.

ولی وقتی نوبت به خودت میرسه ...

خلاصه که :::

دلایلتو نگو ! حرفاتو جار نزن ! وقتی بازهم به پیچیده بودن متهم میشی دیگه چه فرقی می کنه که سکوت کنی یا نکنی؟ اقلش سکوت کن و مثل بقیه یه نیشخند بزن به افکارشون مگه نمیگن خواهی نشوی رسوا همرنگ جماعت شو؟! وقتی مثل تو کسی نیست و تو براشون قابل فهم نیستی همون بذار فکر کنن تو هم مثل خودشونی. چه بخوای و چه نخوای باید یاد بگیری بازی کنی .

چه بازی؟ خب بازیگری.. بازی با احساسات .. بازی با لغات و جملات .. بازی با دروغ ها خرعبلات ..

نمیشه صاف و صیقلی بود . نمیشه صادق باشی با یه نفر و علاقه و عدم علاقه تو صادقانه به زبون بیاری.

باید مثل خودشون باشی .. باید انقدر براشون اراجیف به هم ببافی که یا مهربونترین مهربونا باشی یا احساساتی ترین احساساتیا . بعدم ادعا کنی که صادقترینی ! اصلا تو صداقت همه چیز پیدا میشه جز خود صداقت !!!

خب تو که عرضه این تغییراتو نداری چون عذاب وجدان لهت می کنه ! اگر تونستی وجدانتو بخوابونی که هیچ ( خدا دیگه به دادت برسه چون در اون صورت از تو یکی هیچ کاری بعید نیست ! ) اما اگر نتونستی که امیدوارم هیچوقت نتونی پس اقلش خفه خون بگیر .  آسّه برو و آسّه بیا و تو لاک خودت باش . وقتی حرفت خریدار نداره وقتی خواسته ات بهایی نداره چرا خودتو به آب و آتیش میزنی؟ آروم باش . مثل بقیه نباش ! اما سکوت کن .

از کسی چیزی نخواه که بعدا متوقع باشی !  مثل قبلا انقدر استوار باش که با یه نسیم به لرزه نیوفتی .

دست از این احساساتت بردار و به روال عادی زندگی برگرد ! مثکه اونجوری که فکر می کردی ارزششو نداره ! خودمونیم خیلی فرق کردیا ... قبلنا می خواستی یه همقدم فقط باشه که بفهمتت اما الان یه ملازم و نگهبان رو ترجیح میدی .. خیلی ضعیف شدی ! به خودت بیا.

پ.ن۳ : شاید از اینجا اساس کشی کردم .. البته شاید ...............

 

 

+نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388ساعت22:33توسط آفرینش |