انگار که سه شنبه است ....
صبح ساعت 7 همه چیز انقدر تند میگذره که یهو سر بلند میکنی میبینی رسیدی به نیمه روز و از حالا به بعد میگی دیگه کمر هفته شکست ..... و چهار شنبه و پنج شنبه به چشم بر هم زدنی .....
سه شنبه ای که کارای عقب افتاده ات مونده و تند تند میخوای سر و سامونش بدی
سه شنبه ای که برای خیلی کارا دیگه دیر شده و فرصت جبرانش اما نیست
سه شنبه ای که کمر جوانی عمرتو داره میشکنه
سی سالگی همچین حسی داره !
تارهای سفید ...
چروک های ریز
مرور گذشته و پر از عبرت و تجربه
و همچنان آینده ای گنگ که اما حالا نسبت بهش نگرانی نداری و این گنگی رو پذیرفتی تا بگذره ....